تک بیتی ج چ 11
جان بی علم بی نوا باشد مرغ بی پر نه بر هوا باشد
سنایی
جان خوشست اما نمی خواهم که جان گویم تو را خواهم از جان خوشتری یابم که آن گویم تو را
هلالی جغتایی
جانم بگیر و صحبت جانانه ام بخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
هوشنگ ابتهاج
جانی که خلاص از شب هجران تو کردم در روز وصال تو به قربان تو کردم
فروغ بسطامی
جای مهتاب، به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند
فریدون مشیری
جذاب ترین مرحله، ای عشق همین است از من تو همان چیز بخواهی که ندارم
خلیل ذکاوت
جذبه عاشق اثر در سنگ خارا می کند کوهکن معشوق خود از سنگ پیدا می کند
صائب تبریزی
جز دل که گیرد جان من جز من که گیرد جان دل گر دل بمیرد وای من گر من بمیرم وای دل
مهرداد اوستا
جز راست مگوی گاه و بی گاه تا حاجت نایدت به سوگند
ناصر خسرو
جز کوی توام نیست به سر فکر مقامی تا عمر به پایان برسد منزلم این است
گلشن کردستانی
جمع ما جمع نباشد تو پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
وحشی بافقی
جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
سعدی
جوانی بر سر کوچ است، دریاب این جوانی را که شهری باز، نشناسد غریب کاروانی را
نظامی
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
شهریار
جهان را نیست کاری جز دو رنگی گهی رو می نماید گاه زنگی
نظامی
جهان سر به سر حکمت و عبرت است چرا بهره ی ما همه غفلت است
فردوسی
جان ها در اصل خود عیسی دمند یک دمش زخمند و دیگر مرهمند
---------------
چرا نمی شود بگویم از شما؟ علامت سوال نمی شود بگویم از شما چرا؟ علامت سوال
مریم آریان
چادر سیاه روی سرت، مثل اینکه ... آه مهتاب می شوی وسط یک شب سیاه
علی رضا ازادی
چقدر خسته ام از این دقیقه های پاپتی از امتداد خسته ی کلاف بی عدالتی
سمیه آقایی
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
هوشنگ ابتهاج
چراغی کهنه ام، وقت است خا موشم کنی، کم کم من آن افسانه ام باید فراموشم کنی، کم کم
مهدی عابدی
چشم اگر پوشیده باشد، دل نمی گردد سیاه بیشتر، تاریکی این خانه از دام است و بس
صائب تبریزی
چشم دل باز کن تا جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی
هاتف
چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت
کلیم کاشانی
چشم را از دیگران بر بند و بر خود باز کن مرد شو جز همت مردانه پشتیبان مخواه
احمد کمال پور
چنان میل دل دیوانه را سوی تو می بینم که هر جا گم شد او را بر سر کوی تو می بینم
کمال الدین بنایی
چندان که دویدیم به سامان نرسیدیم ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم
شعبان کرم دخت
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات
شهریار
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
شهریار
چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش
سعدی
چو دیدم خوار خود را از در آن بی وفا رفتم رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم
وحشی بافقی
چون خود نکنی چنان که گویی پند تو بود دروغ و ترفند
ناصر خسرو
چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیست گر ترک جفا را نکنی شرط وفا نیست
مولوی
چون صدف هرگز کسی ما را خریداری نکرد گر چه با گوهر یکتا هم آغوشیم ما
محمد صوفی
چون وا نمیکنی گرهی خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
صائب تبریزی
چه خوشست صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن
عاشق اصفهانی
چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
حافظ شیرازی
چه شیرین آمدی، شوری به دل انداختی، رفتی نگاهی کردی و کار دلم را ساختی، رفتی
مهدی سهیلی
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "