رمان خواني (2) :جنگ و صلح

رمان خواني (2) :جنگ و صلح 

جنگ و صلح

جنگ و صلح [Vojna I mir]

  رماني از لئو نيکولايويچ تولستوي (1828-1910)، نويسنده روس،‌ بزرگترين اثر ادبيات روس و يکي از مهم ترين رمان هاي ادبيات جهاني.

  در حقيقت، زندگي ملت روس چندان کامل و بر زمينه­اي با چنان علو و رغبت انساني در آن وصف شده است که مي‌توان يکي از زيباترين يادگارهاي تاريخي تمدن اروپايي‌ برشمرد. تولستوي اين رمان را در پنج سال نوشت و آن را در 1878 انتشارداد.

  درمتن رويدادهاي بزرگ تاريخي آغاز سده نوزدهم ( نبرد 1805-1806 اوسترليتز و نبرد 1812-1813 بارادينو و حريق مسکو)،‌ ماجراهاي زندگي دو خانواده اشرافي، ‌يعني خانواده باکونسکي و راستوف،‌ ثبت مي‌شود. اين رمان به نوعي همان شرح وقايع زندگي اين دو خانواده است. کنت بزوخوف،‌ که پيداست خود نويسنده است، ‌چهره اصلي آن است،‌ هر چند همواره در صحنه نيست. پرنس بالکونسکي سالخورده، که در زمان کاترين بزرگ ژنرال بوده، شکاک و طنزگويي است تيزهوش ولي مستبد ولي در املاک خود با دخترش، ‌ماريا، ‌زندگي مي‌کند که ديگر نه بسيار جوان است و نه بسيار زيبا،‌ ولي چشمان « بس زيبا و پرتوافکن» و لبخند محجوبانه‌اش از علو روحي بسياري حکايت مي‌کنند. ماريا با شايستگي بار زندگيي را مي‌کشد که پدري رئوف ولي سخت‌گير و جدي زمام آن را به دست دارد؛‌ با اين همه، در کنه ضمير،‌ به اين اميد است که روزي کانون خانوادگي خاص خود را داشته باشد. اين اميد، هر چند مدتها بعد، بر اثر ازدواج او با نيکولاي راستوف برآورده هم مي‌شود.

  مهم‌ترين چهره خانواده بالکونسکي پرنس آندري،‌ برادر ماريا است که از هر حيث با خواهرش فرق دارد: نيرومند، ‌تيزهوش، رشيد و رعنا،‌ آگاه از برتري خويش ؛‌ ولي به خطاي خود پي برده و بيهوده در پي آن است که به طور خلاق از مواهب خود بهره برد. وي،‌که يک بار در نبرد اوسترليتز زخمي شده است، ‌به کانون خانواده باز مي‌گردد؛ همسرش مرده است و او عاشق ناتاشا راستوف مي‌شود که دختري است بسيار جوان و سرشار از احساسات، که در نظر او کمال مطلوب پاکي و زيبايي جلوه مي‌نمايد. چون اين دختر، در لحظه‌اي از لحظات سردرگمي،‌ به دام آناتول کوراگين، جوان پر زرق و برق و سبک‌مايه، ‌مي‌افتد، آندري بالکونسکي به تمام معني دچار سرخوردگي مي‌شود. بعدها، ‌در لحظاتي که چراغ عمرش اندک‌اندک بر اثر عوارض زخمي تازه که در نبرد بارادينو برداشته است،‌ رو به خاموشي مي‌دهد، ‌سرانجام« حقيقت زندگي» را مي‌يابد که همان عشق به خداست. به موازات نشيب و فرازهاي زندگي خانواده بالکونسکس، ‌دگرگونيهاي خانواده راستوف را شاهديم. نيکولاي راستوف، اين موجود اندکي ساده دل،‌ بي آنکه احساس مشکلي کند و دچار دودلي باشد زيست مي‌کند؛ ‌مع‌الوصف منشي نجيبانه و پرشهامت و شاد دارد. وي،‌ هنگامي که، ‌بر اثر پيش آمدن موقعيتهايي، ‌کارش به ازدواج با پرنس ماريا مي‌کشد، همسري عالي و پدري مهربان مي‌شود. پرجاذبه‌ترين سيماي خانواده راستوف ازآن ناتاشا است.

   ناتاشا يکي از زيباترين آفريده‌هاي تولستوي و يکي از انساني‌ترين و سحارترين آفريده‌‌هاي ادبيات جهاني است. اين دختر سرشار از نيروي حيات و شادي است و قادر است که با شادابي و سرزندگي خود همه پيرامونيان خويش را زير نفوذ گيرد. او «ضميري روشن» دارد که، به گفته پير بزوخوف، ‌در وجود او کار عقل را مي‌کند. با اين همه، ناتاشا جوان‌سال‌تر از آن است که به خلأ پنهان در پس ظاهر درخشان آناتول کوراگين پي برد،‌ و او را بر آندري بالکونسکي ترجيح مي‌دهد. با اين همه،‌ پيوند گسستن از کوراگين نقطه عطفي است در زندگي دختر جواني که فريب آناتول را خورده است؛ ناتاشا خطايي را که از او سرزده نمي‌تواند بر خود ببخشايد و در چنبره نوميدي و سرخوردگي، خواهان مردن است. فقدان برادر کهترش، پير،‌ که در کارزار کشته شده است، مايه نجات او مي‌شود و به او نيروي زندگي مي‌بخشد؛ زيرا اين مرگ ناگزيرش مي‌سازد که مراقب مادرش باشد و او را در اين درد و غم بي‌کران دلداري دهد. متعاقباً با عشق پير بزوخوف درمان او کامل مي‌شود. ناتاشا، ‌همچون پرنس ماريا، همسر و مادري نمونه مي‌شود که وجود خود را سراسر وقف وظايف تازه خويش مي‌کند. سرنوشت پير بزوخوف،‌ به نوعي،‌ حد واسط سرنوشت پرنس آندري بالکونسکي و ناتاشا است.

تولستوي

   پير،‌که فرزند نامشروع کنت سيريل بزوخوف است،‌ پس از مرگ پدر صاحب ثروت هنگفتي مي‌شود که راه بهره‌برداري از آن را نمي‌شناسد. پير بزوخوف فربه اندام – که به تفکر گرايش دارد و زندگي دروني زياده پر مشغله‌اش مانعي است بر سر راه باروري استعدادها عقلاني او، ‌هر چند تباين بس آشکار رفتار خود و رفتار ديگران را از طريق شهودي حس مي‌کند، اين سابقه در او هست که با سادگي و خلوص بدوي با امور رو به رو شود و به ‌علاوه، از حس سازگاري که به وي امکان بخشد راه ميانه‌اي در خور زندگي پيش گيرد بي‌بهره است- از همان اول، طعمه و شکار آسان‌يابي است براي جامعه‌اي که در آن در جنب و جوش است.

پرنس بازيل کوراگين به‌آساني موفق مي‌شود که وي را به ازدواج با هلن، دختر سبک‌مايه‌اش، وادار سازد. اين ازدواج ناخجسته جامعه‌اي را که در آن به سر مي‌برد بهتر به وي مي‌شناساند و يکسره از آن دل‌زده و بيزارش مي‌سازد. بزوخوف از همسر خود جدا مي شود و به آزمونها و تلاشهاي بيهوده‌اي براي اصلاحات ارضي دست مي‌زند و سر انجام در پي نيل به يقين نهايي به جمعيت فراماسونري در‌مي‌آيد که به اندک زماني مايه سر خوردگي او مي‌شود.

 هنگامي که ناپلئون وارد مسکو مي‌شود، پير بزوخوف چنين مي‌انديشد که سرنوشت او را براي کشتن آن جبار برگزيده است و ‌چون حيات خود را بي‌فايده مي‌بيند، آسان‌تر آماده فداساختن خود مي‌شود. فرانسويان، پيش از آنکه بتواند طرح خود را اجرا کند، دستگيرش مي‌سازند؛ ‌در زندان، در تماس با کساني ساده دل چون پلاتون کاراتايف،‌ اندک اندک در فضاي روح او نوري تابان مي‌شود. به محض رهايي از زندان، خواهد توانست  زندگي جديدي را آغاز کند.

   همسرش، هلن، ‌مرده است و او احساس مي‌کند که مجذوب ناتاشا شده است. ناتاشا، با هاله‌اي از درد و رنج ممتد، ‌عجيب به او نزديک و در نظرش عزيز مي‌شود. در امن و امان اين کانون خانوادگي، ‌آرامش از نو برقرار مي‌گردد.

تولستوي چنين انديشيده بود که رماني درباره توطئه معروف به توطئه «دکابريستها» و قيام مسلحانه ناکام 1825 آنان بنويسد. وي حتي همه معلومات لازم را گرد آورده بود. با اين همه، مطالعه متون براي نگارش اين اثر توجه او را به عصر پيشين جلب کرد،‌ چه سرچشمه‌هاي آن پديده‌هاي تاريخي را که وي مي‌خواست روشن سازد در اين عصر سراغ مي‌گرفت. بدين سان، وي ناگزير تا زمان جنگهاي ناپلئوني به گذشته بازگشت. فراخي دامنه موضوع- که رويدادهاي شگرف و حايز اهميت اساسي براي روسيه را در برمي‌گيرد- به نويسنده اجازه مي‌دهد که حماسه تاريخي تمام عياري بيافرينند.

تولستوي

 هرچند مطالعه عمقي اسناد و مدارک، تولستوي را به آن عينيتي رهنمون نکرد که برخي از منتقدان خواهان يافتن آن در اثر او بودند. اين مطالعه عميق در سبک و صورت روايت دقيق و روشن داستان جلوه‌گر است؛‌ دگرگونه‌سازي برخي از لحظات تاريخي به هيچ روي  درآن تيرگي و ابهام پديد نمي‌آورد. نويسنده، با گذار از تحليل روان شناختي چهره‌هاي داستاني، به مشاهده حالات نفساني جمعي، عنصري پراهميت وارد اثر مي‌سازد؛‌ زيرا سخن بر سر چارچوبي است به وسعت تاريخ روسيه از 1803 تا 1813.

اهميت جنگ و صلح نه تنها با عظمت چارجوب و وسعت بينش هنرمند، بلکه همچنين با آن چه کساني « عنصر اخلاقي» و کساني ديگر«عنصر فلسفي» خوانده‌اند روشن مي‌گردد. در  عنصر فلسفي دو مولفه وجود دارد: يکي با برد و دامنه جهاني و ديگري نوعاً روسي. مولفه  جهاني همان فلسفه تاريخ خاص تولستوي است. به نظر او، آن چه در رويدادهاي بزرگ تاريخي بايد عامل قطعي شمرده شود روح توده‌هاي مردم و قوت اراده نفوس پاک و متحد در تلاشي مشترک و قهرمانانه‌ي قرين گمنامي و موضع انفعالي آنان است نه ذهن وقاد سرداران و رهبران يا نبردآرايي ستادها.

به نظر او، آن چه در رويدادهاي بزرگ تاريخي بايد عامل قطعي شمرده شود روح توده‌هاي مردم و قوت اراده نفوس پاک و متحد در تلاشي مشترک و قهرمانانه‌ي قرين گمنامي و موضع انفعالي آنان است نه ذهن وقاد سرداران و رهبران يا نبردآرايي ستادها.

   از سوي ديگر، تولستوي بر اين باور است که اين فلسفه در روحيات خلق روس به بهترن وجهي به بيان درآمده است. معتبرترين ترجمان اين روحيات، سرباز پلاتون کاراتايف و در سطحي عالي‌تر،‌ژنرال کوتوزوف است. کاراتايف، با دعاي شامگاهي خود، ‌«خدايا، مرا چون سنگ بخوابان و چون نان برخيزان» ، بيانگر فرمان‌برداري ساده دلانه و عميقاً مذهبي انسان از وجود مطلقي است که بر او فرمان مي‌راند. وجود او خود مظهر اصل رضا و تسليم به مصايب است- با اين ايمان خالصانه کوتوزوف، که به هجوم ناپلئون و آثار آن با نظر شهودي روستانشينان روس مي‌نگرد، مي‌داند که ناپلئون هنوز هيچ نشده رمق از دست داده است و سرنوشت او اين است که در پهنه بي‌کران غم‌زده استپها محو شود. از اين رو، به فکر آن نيست که در پي نبرد منظم باشد: وي با اطمينان قلب در انتظار ساعت عقب نشيني بزرگ است. کوتوزوف نماينده آگاه دريافتي عرفاني از زندگي است که، به عقيده نويسنده، تنها مردم متأمل و شکيباي روس، مي‌توانند حامل پيام آن به جهان باشند.

  اين دريافت که تولستوي از پروردن آن با اتقاني نظري (_آخرين صفحات رمان خود به تمام معني تحقيقي است در فلسفه تاريخ، مستقل از باقي اثر) پروا ندارد، در مجموع اين رمان شاعرانه وسيعاً تحقق مي‌يابد؛ ‌رماني که در آن مايه‌هاي روان‌شناختي و حماسي و توصيفي در وحدتي شگفت‌انگيز به هم درمي‌آميزد.

تولستوي

چشم زلال و خيال‌پرور پير بزوخوف به منزله پرده‌اي است که تصوير جهان بر روي آن مي‌افتد، جهاني که تقديري کامل و به گونه‌اي اسرارآميز بهره‌مند از حکمت راهبر آن است. ترديد او تنها به ظاهر ترديد است؛ در حقيقت،‌ پير با سير و تأمل واقعي فقط آشنا مي‌گردد – و او خود بيش از پيش به اين معني آگاهي مي‌يابد. وي، که از همان سن پختگي اصرار داشت درباره پيرامونيان خويش داوري کند، سرانجام پي مي‌برد که همه داوريها نسبي‌اند. با اين همه، در برابر مطلق عاجز مي‌ماند. آنگاه، چنين پيش مي‌آيد که، در پرتو انبازي خوش نفس، در هر يک از افعال زندگي روزمره، حرکات جهان خاکي، در سطحي والاتر به صورت نوعي پيوستگي با حقيقت سرمدي در مي‌آيد. از اين رو، مي توان گفت هيچگاه دست به عمل نمي‌زند وچون مي‌زند، تلاش‌هاي او کند و ناشيانه‌اند؛ وي نه عارف‌صفت است نه قديس؛‌ اصلاً براي زهد ناب آفريده نشده است. ليکن براي آنکه به تعادل برسد بايد ميان ممکن و مطلق آن توافقي را برقرار سازد که نافي هر عمل شگفت يا قهرمانانه‌اي است. از اينجا، انسانيتي بي‌تخلخل و اندکي انفعالي ناشي مي‌شود که در ميان چهره‌هاي داستان تنها او توانسته است به آن دست يابد.

 به گرد پير، صور گوناگون هستي که اراده‌اي فراتر از افراد بر آن حاکم است  با همه تنوع اش شکوفا مي‌شوند. به ويژه در عالم نوجواني که در اين رمان به عميق‌ترين وجهي به بيان هنري درمي‌آيد. اين «نوجواني» در اثر تولستوي در فضاي خوش‌تري ( توان گفت بي‌اندازه خوش‌تر) جلوه‌گر مي‌شود و ويژگي آن فرديتي است پيشرس که ذوق و شم فطري، آن را به درجه‌اي بالاتر مي‌رساند و به افراط مي‌ستايد. نوجواني، با جلوه‌هاي بي‌شايبه شادي و غم و با تأثرات و انفعالات خود، نظاره گاهي است که سير به سوي هدف نهايي با پيش بيني سرنوشت آدمي اجازه مي‌دهد. ناتاشا روح اين جواني است که سايه و روشن آن را با همه حدت از سر گذرانده است و به هنگام گذار از نوجواني به سن پختگي، ‌رشته آن تماس جادويي گسسته مي‌شود.

 جهان رشد و پختگي تولستوي در اينجا عجيب نابينا و گران‌بار از امکانهاست: جهاني است که در آن، جنگ و صلح با بيهودگي غم‌انگيز خود از پي هم مي‌آيند؛ جهاني که به جبر قرباني خود مي‌شود. اگر بهترين افراد خود را ملزم به بازجست دروني پنهان و ناتمامي مي‌سازند، ‌قاطبه کسان به سائقه اوضاع و احوال به سوي مقصودهاي عاجل روان‌اند که همين‌که آدمي به آنها رسيد مستحيل مي‌شوند، چون مردم از فهم معناي سرنوشت خويش عاجزند. عقل و نبوغ، خطر چنين مسير کورکورانه‌اي را برنمي‌تابند. اين را هم بايد گفت که آناتول کوراگين سبکسر و کم‌مايه و ناپلئون،‌ هر دو به يکسان در اين نابينايي انبازند. در حقيقت، معناي تقدير حاکم براي هيچ‌ يک از آن دو موضوع مطالعات روان‌شناسي نيست، بلکه تنها بازي انگيزه‌هاي بي‌پيوندي است که در کنار هم قرار گرفته‌اند.

خنجر

تولستوي، در سايه پيروزيهايي که در عرصه واقع‌بيني به دست آورده بود، ‌نخستين کسي بود که ارزش برخي مشاهدات باريک‌بينانه- گترهاي چکمه يک افسر طي نبرد، گفت و شنودي پوچ و بي‌معني که با اصراري خنده‌آور و در موقعيتي نمايشي تکرار مي‌شود، چين و شکن نيم‌تنه‌اي که در اثناي سخناني پرحرارت جلب توجه مي‌کند و در جلب نظر حاکم مي‌شود و...- را آشکار ساخت.

   زندگي خاص همه اين جزئيات دورازانتظار، بر سرنوشت بينواي انسان بار مي‌شود و رويداد آنها در زمينه‌اي مابعد طبيعي بازتاب مي‌يابد که خواننده را دچار آشفتگي مي‌سازد. با اين روابط ميان امر محدود و امر سرمدي، که گاهي در عمق يکي از نفوس، آشکار و گاهي در انبوه مردم و محيطي که آنان را احاطه مي‌کند جلوه‌گر مي‌شود، جنگ و صلح را در ميان آثار حماسي،‌ در رده‌اي جاي مي دهد که به ايلياد نزديک‌تر است تا به آثار ادبي جديد اروپا.

جنگ و صلح را در ميان آثار حماسي،‌ در رده‌اي جاي مي دهد که به ايلياد نزديک‌تر است تا به آثار ادبي جديد اروپا.

   تولستوي، در يکي از بغرنج‌ترين و جنجالي‌ترين تاريخ فکري جهان، به بازيافت آن ارزشهاي بنيادي نايل مي‌شود که فاوست در عالم «مادرها» به سراغ آنها رفته است. وي اين ارزشها را، در عين سلامت و سرشار از وعده‌هاي خوش، آفتابي مي‌سازد آن هم در جهاني که گويي مقدر بوده است ميان دو قطب فورماليسم پارناسي [توجه صرف به نزهت و پاکي و کمال سبک]‌ و ناتوراليسم خشن و نابخشودني دست و پا زند.


منبع :

احمد سميعي (گيلاني) . فرهنگ آثار.

هر آنچه درباره جنگ و صلح باید بدانید

هر آنچه درباره جنگ و صلح باید بدانید

تولستوی

"سامرست موام " نویسنده صاحب نام فرانسوی در کتابی تحلیلی لیست ده رمان برتر دنیا را از نظر گاه خود اورده است و برای هر کدام مقاله ای مفصل نگاشته . اولین مقاله این کتاب به برترین رمان از دید موام یعنی" جنگ و صلح " اختصاص دارد  . به علت طولانی بودن مقاله تنها بخشی از آنرا در این ستون درج می کنیم .اگر  علاقه مندید که  این مقاله را کامل مطالعه کنید فایل " همه چیز درباره تولستوی" را دانلود بفرمایید. 

 

لئون تولستوی و جنگ و صلح

من معتقدم بالزاک، بزرگترین رمان نویسی است که تاکنون جهان شناخته است، ولی عقیده دارم «جنگ و صلح» تولستوی، بزرگترین رمان عالم است.

رمانی با یک چنین پهنه وسیع که درباره یک چنان دوران خطیر تاریخی گفتگو کند و این همه قهرمان داشته باشد، قبلاً نوشته نشده بود و گمان می کنم هرگز دوباره نوشته نشود. درست گفته اند که «جنگ و صلح» یک حماسه است.

من هیچ اثر خیالی دیگری را نمی شناسم که به حقیقت بتوان آن را بدینگونه توصیف کرد.

استراخوف که از دوستان تولستوی و منتقد توانایی بود، عقیده خود را درباره «جنگ و صلح» در چند جمله پر حرارت بیان کرده است. او می گوید:

  1. «جنگ و صلح، تصویر کاملی از زندگی بشریست. تصویر کاملی از روسیه آن زمان است، تصویر کاملی از همه چیزهاییست که در آنها، مردم سعادت و عظمت، اندوه و خواری خود را می یابند. این است جنگ و صلح».

تولستوی، وقتی نوشتن «جنگ و صلح» را آغاز کرد، سی و شش ساله بود، و این سنی است که در آن، استعداد آفرینش یک نویسنده معمولاً در حد کمال است، و هنگامی که آن را تمام کرد، شش سال گذشته بود. دورانی را که تولستوی برای رمان خود برگزید، زمان جنگهای ناپلئون بود و نقطه اوج داستان حمله ناپلئون به روسیه و آتش سوزی مسکو و عقب نشینی و اضمحلال ارتشهای حمله ناپلئون است.

وقتی تولستوی شروع به نوشتن رمان خود کرد، در نظر داشت داشت داستانی درباره زندگی خانوادگی اشراف روسیه بنویسد و قرار بود حوادث تاریخی، فقط به منزله زمینه رمان او به کار روند. بنا بود قهرمانان داستان دچار حوادثی شوند که از لحاظ روحی تاثیر عمیقی در آنها بگذارد، ولی در پایان، پس از تحمل مشقات زیاد، پاک و بیغش شوند و از یک زندگی آرام و سعادتمند برخوردار گردند. فقط در جریان نوشتن رمان بود که تولستوی درباره مبارزه عظیمی که میان نیروهای مخالف در گرفته بود، بیش از پیش تاکید کرد، و از مطالعات وسیع او، یک فلسفه تاریخی پدید آمد که من، بعد به اختصار به آن اشاره خواهم کرد.

 تولستوی

می گویند «جنگ و صلح» نزدیک به پانصد قهرمان دارد. شخصیت تک تک این قهرمانها، در کتاب کاملاً مشخص و معلوم شده و با وضوح تمام به خواننده معرفی گشته است.

این کار، به خودی خود یک کار بزرگ است. توجه و علاقه خواننده، چنانکه در اکثر رمانها معمول است، فقط به دو، یا سه نفر، حتی به یک دسته، جلب نمی شود، بلکه او متوجه اعضای چهار خانواده اشرافی، متوجه خانواده های روستوف، بولکونسکی، کوراگین و بزوخوف می شود.

یکی از مشکلاتی که رمان نویس باید با آن مبارزه کند اینست: وقتی موضوع رمان به این نیاز دارد که نویسنده به گروههای دیگری هم توجه کند و درباره آنها حرف بزند، بایستی این تغییر توجه و تغییر مطلب را آنچنان موجه و قابل قبول نشان دهد که خواننده به راحتی آن را بپذیرد. آنوقت است که خواننده می بیند آنچه را که احتیاج دارد درباره گروهی از قهرمانان رمان بداند، عجالتاً به او گفته اند، و آماده است بداند اشخاص دیگری که مدتی راجع به آنها چیزی نشنیده بود، در این فاصله چه کرده اند. رویهمرفته، تولستوی این کار را با چنان مهارتی انجام داده است که خیال می کنید فقط یک رشته داستان را تعقیب می کنید.

تولستوی، مثل همه داستان نویسها، قهرمانان خود را از روی اشخاصی ساخت که آنها را می شناخت یا به وسیله دیگران شناخته بود. ولی البته، از این افراد تنها به عنوان نمونه و «مدل» استفاده کرد، و وقتی قوه تخیل او روی آنها کار کرد، موجوداتی شدند که فقط ساخته نیروی ابداع خود او بودند. می گویند تولستوی کنت روستوف ولخرج را از روی پدربزرگش ساخت و نیکولا روستوف را از روی پدرش و پرنسس ماری رقت انگیز و دلربا را از روی مادرش ...

می گویند «جنگ و صلح» نزدیک به پانصد قهرمان دارد. شخصیت تک تک این قهرمانها، در کتاب کاملاً مشخص و معلوم شده و با وضوح تمام به خواننده معرفی گشته است.

در مورد دو مردی که می توان گفت قهرمانان واقعی «جنگ و صلح» هستند، یعنی پیر بزوخوف و پرنس آندره، عقیده عموم بر اینست که تولستوی خودش را در نظر داشته است. و شاید این گفته بی اساس نباشد که تولستوی چون از شخصیت «دوگانه» و «تقسیم شده» خودش آگاه بود، کوشید با آفریدن این دو آدم متضاد از روی «مدل واحد» خود، خصوصیات روحی و فکری و اخلاقی خودش را روشن کند و بشناسد.

از این لحاظ، پیر و پرنس آندره شبیه هم هستند، یعنی مثل خود تولستوی، هر دو در جستجوی آرامش روحی و فکری اند، هر دو در جستجوی آرامش روحی و فکری اند، هر دو سعی می کنند برای اسرار مرگ و زندگی پاسخی بیابند و هیچ کدام این جواب را پیدا نمی کنند، ولی از طرف دیگر تشابهشان با هم بسیار کم است. پرنس آندره آدمیست شجاع، جذاب، که به نژاد و مقام اجتماعی خود می نازد، شریف، اما مغرور، دیکتاتورمآب، ناشکیبا و بی منطق است. ولی با همه این نقائص اخلاقی، موجود بسیار جالب توجهی است.

 تولستوی

پیر به کلی آدم دیگریست. او مهربان و خوش طینت، دست و دل باز، فروتن، نجیب و فداکار است، ولی آنقدر ضعیف النفس و بی اراده است و چنان به آسانی کلاه سرش می رود و آنقدر زود گول می خورد که شما خواه ناخواه در برابر او احساس بی حوصلگی می کنید. اشتیاقی که پیر به نیکوکاری و خوب بودن دارد، خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد، اما، آیا لازم بود که او را یک چنین آدم احمقی درست کرد؟ و وقتی می کوشد برای معماهایی که او را غذاب می دهد، جوابی پیدا کند، فراماسون می شود و باید گفت: در اینجا تولستوی فصول بسیار، بسیار خسته کننده و ملال آوری نوشته است.

هر دوی این مردها، عاشق ناتاشا، جوانترین دختر کنت روستوف هستند. تولستوی با آفریدن ناتاشا، شیرین ترین دختری را که در داستانهای خیالی آمده، خلق کرده است. هیچ چیز به اندازه نشان دان دختر جوانی که در عین حال هم دلربا و هم جالب توجه باشد. مشکل نیست. ...

همه چیز درباره تولستوی

لئو تولستوی


 

نام و نام خانوادگی : لئو نیکلایویچ تولستوی (به روسی : Лев Никола́евич Толсто́й)
تاریخ تولد : (۹ سپتامبر ۱۸۲۸ میلادی) 
محل تولد :  یاسنایا پالیانا از توابع تولا 
درگذشت : (۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ میلادی) 


..................................
لئو نیکلایوویچ در خانواده‌ای بسیار قدیمی و اشرافی در یاسنایا پالیانا در ۱۶۰ کیلومتری جنوب مسکو زاده شد. 
مادرش را در دو سالگی و پدرش را در ۹ سالگی از دست داد و پس از آن تحت تکفل عمه‌اش قرار گرفت. 
او در سال (۱۸۸۴ میلادی) در رشته زبان‌های شرقی در دانشگاه قازان ثبت نام کرد و پس از سه سال ، در تاریخ (۱۸۴۶ میلادی) تغییر رشته داده و خود را به‌دانشکده حقوق منتقل نمود تا با کسب دانش وکالت به‌وضعیت نابسامان ۳۵۰ نفر کشاورز روزمزد که پس از مرگ پدر و مادرش به‌او انتقال یافته بودند ، رسیدگی و با اصلاحات اراضی خود به شرایط رنج‌آور اجتماعی آنان خاتمه دهد .

..................................
دوران خدمت در ارتش :
تولستوی در سال (۱۸۵۱ میلادی) پس از گذراندان دوران مقدماتی نظام، در جنگ‌های قفقاز شرکت نمود. 
تجاربی که از زندگی سربازان کسب نمود ، مبنای داستان‌های قفقازی او شد و با نوشتن داستان کودکی در ۱۸۵۲ سه‌گانه‌ای را آغاز کرد که با نوجوانی (۱۸۵۴) و جوانی (۱۸۵۷) آن را ادامه داد. 
باشروع جنگ‌های کریمه در سال (۱۸۵۴ میلادی) به‌جبهه سواستوپل منتقل و به‌خاطر ارسال گزارشات واقعی از صحنه‌های نبرد در کتاب خود به نام قصه‌های سواستوپل ، نامش به‌عنوان نویسنده‌ای چیره‌دست در ادبیات روسیه به‌ثبت رسید. 
او پس از سقوط سواستوپل به سنت‌پترزبورگ رفت که در آنجا از ارتش کناره‌گیری کرد و پس از آن به شهر خود بازگشت. 

..................................
اصلاحات اجتماعی و تعلیم و تربیت کودکان :
لئو تولستوی، به‌لحاظ توجه قابل احترامی که به‌آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان داشت ، در سال ۱۸۵۷ به‌مدت پنج سال از کشورهای اروپای غربی و با مشاهیر اروپا مانند : چارلز دیکنس ، ایوان تورگنف ، فریدریش فروبل و آدلف دیستروِگ ، دیدار و پس از بازگشت به‌کشورش ، براساس تجارب نوآموخته ، دست به‌یک رشته اصلاحات آموزشی زد و در همین راستا به‌پیروی از ژان ژاک روسو ، به‌تأسیس مدارس ابتدائی در روستاها پرداخت. 
تولستوی از سال (۱۸۵۵ میلادی) به‌تناوب در زادگاه خود ژاسناژا پولژانا ، مسکو و سن پترزبورگ اقامت گزید . 

تولستوی هیچ‌گاه تفاوتی بین کودکان قائل نشد و دانش‌آموزان نخبه را از دیگران متمایز نکرد تا در خور ِ توان و استعداد هر کودکی ، آموزش مناسب را به آن‌ها ارزانی دارد. 
پس از این‌که مدارس از سوی اداره سلطنتی تزار تعطیل شد ، تولستوی به‌فعالیت‌های فرهنگی و اهداف تربیتی  ِ مورد علاقه‌اش ادامه داد. 
او با انتشار کتاب‌های سرگرم‌کننده با ترکیبی از علوم طبیعی و انسانی ، همچنین داستان‌های آموزشی به‌ویژه داستان‌های ازوپ ، کودکان را با ارزش‌های اخلاقی ، اجتماعی و معنوی آشنا نمود. 
ملیون‌ها کودک روسی تا دهه دوم قرن بیستم با آموزش الفبای لئو نیکلایوویچ تولستوی ، سال اول دبستان را آغاز نمودند.
با اتخاذ این روش، تولستوی توانست در جنبش اصلاحات آموزشی وایجاد مدارس آزاد به گونه سامرهیل ، مؤثر واقع شود. 

..................................
زناشوئی با سوفیا :
تولستوی در سال (۱۸۶۲) با دختر هیجده‌ساله‌ای با سلف ِ آلمانی به‌نام سوفیا آندر ژونا برس (۱۸۴۴ - ۱۹۱۹) ، ازدواج کرد و رمان‌های جاودانه‌ای به نام جنگ و صلح و آنا کارنینا را تألیف و منتشر ساخت. 
پشتیبانی همسر جوانش از فعالیت‌های ادبی تولستوی که به روایتی ۱۴۰۰ صفحه از پیش نویس جنگ و صلح را بیش از هفت بار پاکنویس کرده‌است ، شایسته احترام می‌باشد. 
این دو رمان به‌مثابه شخصیت شکوهمند ادبی تولستوی در جهان محسوب می‌گردد. وی در دفتر خاطراتش در اواسط سال (۱۸۵۰ میلادی) چنین می‌نویسد:
" چیزی در درونم شعله ور است که بیش از نیکی دلبسته آنم، شکوه و جلال. "

..................................
انقلاب درونی :
تولستوی، در اوج اشتهار، مبتلا به‌سرگشتگی و ناامید از بهبود وضعیت جامعه شد و در مرز انحطاط فکری و شکست روحی قرار گرفت.
 او به‌عنوان عضوی از اداره کل آمار و سرشماری در مسکو در سال ۱۸۸۲ میلادی با فقر روزافزون کارگران که در مقام مقایسه با محرومیت دهقانان از ابعاد وسیع‌تری برخوردار بود ، آشنا شد. 
با تأثیرپذیری از این واقعیت تلخ ، به منظور کمک‌رسانی به‌کشاورزان و جلوگیری از مهاجرت دستجمعی آنان به‌شهرها ، اقدام به‌ایجاد تشکیلاتی نمود که حمایت از روستائیانی که محصولاتشان در اثر حوادث و آفات طبیعی آسیب دیده بود ، در دستور کار خود قرار داد. 
او خود نیز با ترک سیگار و الکل و کناره‌گیری از تفریحات مخصوص مانند شکار ِ حیوانات، اعلام همدردی نمود و اعتراف کرد: " چه لذایذ ظالمانه‌ای ! "

ازجمله فعالیت‌های اجتماعی تولستوی ، حمایت از زندانیان سیاسی، مذهبی و سربازان فراری بود. 
از سال ۱۸۸۱ میلادی به‌بعد ، در نتیجه مطالعات و تحقیقات بیشتر در حیطه ادیان ، گرایش و تعلقات مذهبی وی نیز شدت یافت و در همین رابطه نسبت به‌ترجمه مجدد ِ انجیل به‌زبان روسی اقدام کرد.

..................................
تضادهای بیرونی :
اشتهار تولستوی هرچه بیشتر در خارج از روسیه وسعت می‌یافت ، به‌همان نسبت نیز در داخل روسیه مورد طعن و لعن و انزجار دستگاه‌های دولتی و مراجع ارتودوکس قرار می‌گرفت. نوشته‌هایش قبل از انتشار توقیف و شایعه روانی بودن او به‌سرعت پراکنده می‌شد. 
پلیس تزاری کوچک‌ترین حرکت وی را تحت نظر گرفته بود. هنگامی که به‌پشتیبانی از مریدانش برخاست و برای آزادی آن‌ها از بازداشت ، تمام مسئولیت‌ها را که به‌عنوان مدرک جرم مطرح بودند به‌عهده گرفت .

..................................
 کلیسای ارتدکس و اتهام ارتداد :
انتشار رمان رستاخیز بهانه‌ای بود در دست مرجع عالی کلیسای ارتدکس، تا در تاریخ ۱۹۰۱ میلادی به‌دلایل زیر، تولستوی را به‌عنوان مرتد معرفی نماید.
تولستوی ، مبارزات سوسیالیست‌ها را نیز در جهت برقراری دیکتاتوری پرولتاریا ، مردود دانسته و به عنوان پرچمدار انسان‌دوستی و مخالف با جنگ و خونریزی شناخته شده‌است . 
آثار او نیز، جاده‌صاف‌کن انقلاب (۱۹۰۵ میلادی) روسیه نام گرفته‌است. 


..................................
سال‌های پایانی :
علاوه بر تضییقات حکومت ، سخت گیری‌های پلیس تزاری و ضبط پیش‌نویس‌ رمان‌هایش در سال (۱۹۰۸ میلادی) ، مشکلات خانوادگی هم مزید بر آن شد. 
تولستوی در آخرین روزهای حیات خود به‌اتفاق پزشک  ِ خانوادگی و دختر کوچکش ، همسر خود را ترک و به‌سوی جنوب روسیه مسافرت نمود .
این، آخرین سفر تولستوی در تاریخ (هفتم نوامبر ۱۹۱۰ میلادی) در ایستگاه راه آهن آستاپوفو به‌پایان رسید. 
دو روز بعد در زادگاهش به‌خاک سپرده شد. 


..................................
آثار تولستوی :
جنگ و صلح - ترجمه کاظم انصاری، تجدید چاب با ترجمه سروش حبیبی
آناکارِنینا - ترجمه محمد علی شیرازی، تجدید چاپ با ترجمه جواد امیرانی - منوچهر بیگدلی خمسه - سروش حبیبی - فازار سیمونیان
رستاخیز - ترجمه محمدعلی شیرازی
کودکی، نوجوانی، جوانی - غلامحسین اعرابی
داستان‌هائی برای بچه‌ها - ترجمه آرش محرمی
اعتراف و سرشماری در مسکو - ترجمه اسکندر ذبیحیان-اعترافات ترجمه هوشنگ فتح اعظم
تمشک - ترجمه علی آذرنگ
کوپن تقلبی - ترجمه رضا علیزاده
پول و شیطان - ترجمه رضا علیزاده
عید پاک - ترجمه محسن سلیمانی
طبل میان‌تهی و هفت داستان دیگر - ترجمه منوچهر ضرابی
مورچه و کبوتر - ترجمه باقر محمودی
بهترین داستان‌های کودکان و نوجوانان - ترجمه مریم خالقی، تجدید چاپ با ترجمه مجید رزاقی - نسرین مهاجرانی - س. صارمی
قزاقان - ترجمه مهدی مجاب
سه پرسش - ترجمه پریسا خسروی سامانی، تجدید چاپ با ترجمه جمال میرخلف
هنر چیست؟ - ترجمه کاوه دهگان
خداوند حقیقت را می‌بیند اما صبر می‌کند - ترجمه پریسا خسروی سامانی، تجدید چاپ با نام جدید: (سرانجام حقیقت آشکار خواهد شد - ترجمه صادق سرابی.)
جوانی بربادرفته - ترجمه کامران ایراندوست
سونات کرویتزر (موسیقی مرگ) - ترجمه عبدالله شاه سیاه-سونات کرویتسر و دو داستان دیگر ترجمه کاظم انصاری
شیطان - ترجمه پرویز نظامی
بیست و سه قصه - ترجمه همایون صنعتی زاده
سرگیوس پیر (پدر سرژیو) - ترجمه امیرهوشنگ آذر
مرگ ایوان ایلیچ - ترحمه لاله بهنام
محکوم بیگناه - ترجمه احمد نیک آذر
ارباب و نوکر - ترجمه مهران محبوبی
حاجی مراد - ترجمه رشید ریاحی، چاپ قبلی با ترجمه حسین صادق‌اوغلی
عشق بی پایان - ترجمه حسین نوشین و گامایون
نامه‌های تولستوی - ترجمه مشفق همدانی
داستان‌های سواستوپول - ترجمه پرویز نظامی 

..................................
ادبیات در باره تولستوی :
شرح مفصل احوال و آثار لئو تولستوی نویسنده نامدار روسیه- هانری تروایا - ترجمه غلامرضا سمیعی
فیلسوفان جنگ و صلح - و. ب. گالی - ترجمه محسن حکیمی
زندگی و افکار تولستوی - هنری گیفورد - ترجمه ابوتراب سهراب
تولستوی - اشتفان سوایگ - ترجمه ذبیح‌الله منصوری، تجدید چاپ با ترجمه محمدعلی کریمی
تولستوی - هنری گیفورد - ترجمه علی‌محمد حق‌شناس
زندگی‌نامه و برگزیده‌های آثار تولستوی - هانری تراویا - ترجمه قاسم بذل جو
نگاهی تازه به جنگ و صلح - محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)
لئو تولستوی - پاتریشیا گاردن - مترجم شهرنوش پارسی‌پور
زندگانی تولستوی - رومن رولان - ترجمه ناصر فکوهی، تجدید چاپ با ترجمه علی‌اصغر خبره‌زاده
مقالاتی درباره تولستوی - ولادیمیر ایلیچ لنین - ترجمه سپیدرودی 

منبع : ویکی پدیا