آیا اسلام برای هنر محدودیت ایجاد می کند؟
شكى نيست كه ما واقعا تفريح مىخواهيم، خوشى مىخواهيم. در اين زندان دنيا و با اين قوانين خشن طبيعت، احتياج به آرامش و نفس كشيدن داريم.
منكر اين نيستيم، ولى بحث در اين است كه چون ضد ارزشها هم در هنر امروز وارد شده ديگر نمىتوان هنر را در راه دستيابى به مطلوبهاى خويش آزاد گذاشت.
به خاطر داشته باشيد كه بشر دورانى را طى كرده كه در آن بردگى به عنوان ارزش ذاتى انسانها تلقى شده و تاريخ نيز اين واقعيت را تأييد مىكند. بزرگى مىگويد بحث در آزادى در دوران ما شبيه است به بحث در بردگى بردگان در جوامعى كه در دوران هاى گذشته بردهدار و بردهفروش بودند.
مىگويد: در آن روزگار بردگى حاكم بر زير بناى اخلاقى و سياسى و اجتماعى همه ابعاد جامعه بود. فقط عدهاى از هوشياران در كنارى نشسته بودند و مىديدند كه اين پديده (بردگى) با اصول اوليه انسانى تناقض دارد، اما هم چون يك ضرورت منفور اجتماعى وجود دارد و از آن گريزى نيست.
آزادى هم در دوران ما شبيه به بردگى در آن دوران است. سخن از آزادى در ميان است، اما ديديم كه از بىبند و بارى سر در آورد. حيات معقول مىگويد: بايد از زينت و زيور دنيا و از لذايذ نامعقول دست شست، نه به عنوان رياضتهاى نامشروع، بلكه براى تقويت عقل هماهنگ با وجدان كه بتواند معناى آزادى واقعى را دريابد.
مىگوييم اسلام جهت دار است پس بدين مناسبت تمام آن چه با آن مربوط مىشود جهت دار خواهد بود. اما جهت چيست؟ معلوم است كه هر مكتبى مىخواهد بگويد اين است و جز اين نيست و مىدانيم كه هر مدعايى نيز محدوديت و ناتوانى خود را با گذشت روزگاران اظهار مىكند ولى حيات معقول، اين طور نيست، اين طور است كه توضيح مىدهيم كه:
زين دو هزاران من و ما، اى عجبا من چه منم. گوش بده عربده را دست منه بر دهنم.
چو كه من از دست شدم در ره من شيشه من هر چه نهى پابنهم هر چه بيايم شكنم
گوينده ابيات فوق مىگويد: معارف كلاسيك را جلوى پاى من نياور، اين سدها را من شكستهام. او مطلبى را گفته كه من با گفتههاى ديگران از حكماى هند تا پراگماتيستها مقايسه كردهام و غالب اصول بنيادى اين مكتبها را در اشعار مولوى يافتهام و اين است هنرمند در حيات معقول. اين جا بايد ديد كه «جهت» چيست. آيا جهت در اسلام به آن معنى است كه قالبى مشخص براى كودك در نظر بگيريم و او را به آن قالب محدود كنيم؟
اين نوعى جهت داشتن است، اما نه متعلق به مكتب اسلام. جهت دارى در اسلام بدين تـرتيب اسـت: انّاللّه و انّا اِليـه راجِعـوُن يعنـى از بىنهايت تا بىنهايت، آيا اين جهت محدود كننده است؟ اين سنت حركت در حيات معقول است، بنابراين در صورتى كه حيات معقول بجا باشد، هيچ اشكال منطقى و فلسفى و دينى و عرفانى در آزادى افراد به وجود نمىآيد و هنر بر مبناى حيات معقول دچار محدوديت هاى مضر و بازدارنده نمىگردد.
سؤال سوم: معمولاً ايدئولوژي ها و ديدگاه هاى مكتبى و ارزش هاى حاكم بر جامعه، نوعى محدوديت به وجود مىآورند. در اين مورد چه مىتوان كرد؟
يك مثال: در حدود 14 سال پيش مسئله سقط جنين مىخواست قانونى شود. انجمن اسلامى پزشكان تعداد زيادى پزشك دعوت كردند و خواستند نظرگاههاى مختلف علمى، فقهى و روانى را در اين مورد جويا شوند. من در آن جلسه جملهاى به نظرم رسيد و گفتم كه اگر در اين جا مطرح كنم شايد از يك نظر مفيد باشد. نخست يك مقدمه مختصر را مىآوريم:
حريف سفله در پايان مستى
نينديشد ز روز تنگ دستى
ابلهى كاو روز روشن شمع كافورى نهد
زودبينى كش به شب روغن ندارد در چراغ
مگر روز هم شمع مىگذارند در مقابل آفتاب؟! معلوم است كسى كه چنين حماقتى را مرتكب شود شب بىچراغ خواهد ماند. در برخورد ارتباط مسائل انسانى بايد دقت كرد، از يك طرف انسان وقتى به يك موضوع مستقيم نگاه مىكند، هيچ اشكالى به نظر نمىآيد، اما با نظر به ابعاد ديگر كه همگى وابسته به يكديگر هستند، موضوع سخت و پيچيده مىشود.
شئون انسانى هم اين طور به يكديگر وابسته هستند، من در آن جا گفتم: «ممكن است امروز به طور مستقيم فقط راجع به سقط جنين صحبت كنيم، وسايل طبى ما براى شناخت و تشخيص نتايج سقط جنين خوب و آمادهاند، پزشك واقعى مىتواند با بهرهبردارى از آن وسايل نظر خود را بدهد، ولى موضوع بحث ما انسان است نه موش، نه گاو. نه ماهى و نه مرغى مجهول در افريقا. ما با انسان سر و كار داريم.
از يك طرف عدهاى نشستهاند كه اثبات كنند كه خون يك انسان را ريختن زشت است و آدمكشى و جنايت بد است و در اين مسائل با كمال دقت كار مىكنند و از سوى ديگر انسانهايى جمع شدهاند تا سقط جنين را آزاد كنند. خواهيد پرسيد طنابى كه اين دو موضوع سقط جنين و ريختن خون انسان را به هم وصل مىكند چيست؟ ارتباط دو موضوع چنين است: وقتى كه با تجويز سقط جنين بگوييم كه مىشود با دروازه ورود انسانها به زندگى بازى كرد، اين سؤال براى بشر پيش مىآيد كه چرا براى خروجش كارت مجوز لازم است؟! جنايت يعنى چه؟
انسانى كه با بازيگرى يك نر و ماده و بدون قانون الزامى به وجود آمده است. با يك بازى قدرت پرستانه هم بايد برود و پس از آزاد ساختن سقط جنين، ديگر كدام منطق است كه بتواند جلوى جنگها را بگيرد؟! آيا مىخواهيد جلوى جنگ و خونريزىها را با همين ناله بسيار ضعيف كه انسان را نكشيد، بگيريد؟!
به عبارت روشنتر: اگر سقط جنين آزاد شود، عظمت و اهميت كسانى كه مجراى حيات واقع شده، در راه لذت پرستى نر و ماده از بين مىرود، وقتى كه اين عظمت و اهميت از بين رفت، آغاز وجود انسانى در اين دنيا به لذت چند لحظهاى بىمحاسبه مستند مىگردد و به قول مولوى:
جز ذكرنى دين او نى ذكر او
سوى اسفل برد او را فكر او
بنابراين كدامين منطق است كه به اقويا و يكهتازان در ميدان بقا بگويد كه خون انسانها را نريزيد؟! آنان پاسخى كه براى اين خواهش و تمناى شما آماده كردهاند، اين است كه در نتيجه چند لحظه لذت به دنيا مىآيد، با قدرت اقويا نيز از اين زندگى مرخص مىشود.
از اين مثالى كه گفتيم مىخواستيم مطلبى را در باره موسيقى نتيجه بگيريم: پديدهاى داريم به نام موسيقى كه در همه جوامع بشرى بوده است، آيا موسيقى لذت بار است؟ بلى كاملاً، به ویژه در اين زندگى ماشينى براى رهايى از زنجيرهاى به هم فشرده سختىهاى زندگى در اين كه موسيقى با روان ما سروكار دارد ترديدى نيست، هم جنبه فيزيكى دارد و هم جنبه روانى.
اصواتى گوناگون از حنجره يا از ابزارى معين بيرون مىآيد و در هوا تغييرات و دگرگوني ها و تموج ايجاد مىكند و در روح ما حالاتى را به وجود مىآورد كه يا از آن حالات لذت مىبريم و يا اگر اندوه بار باشد ممكن است جان بركف حتى مرز مرگ پيش برويم. هر يك از جوامع و ملل براى خود موسيقىهايى خاص دارند كه براى جامعه ديگر لذت بار نيست. اگر موسيقى جامعه بيگانهاى را براى ما بنوازند شايد بدمان هم بيايد، چنان كه آن ها هم در برابر موسيقى موسوم در جامعه ما وضعى شبيه به همين خواهند داشت.
پس در مورد موسيقى چند مسئله را بايد در نظر داشت:
ـ يكى اين كه موسيقى لذتبار است و از ديدگاه فلسفى از دو بعد برون ذاتى و درون ذاتى قابل تحقيق است.
ـ دوم اين كه اثرى كه بر ما مىگذارد با تحريكاتى ديگر نيز همراه است، يعنى مثلاً گاهى اشك انسان را سرازير مىكند و يا حتى گاهى ذوق بىكرانه جويى انسان را تحريك مىكند.
ـ مسئله سوم اين است كه هر يك از جوامع و ملل براى خود موسيقى خاصى دارند كه نسبت به آن تأثيرپذيرى بيشترى دارند.
مسئله چهارم اين است كه موسيقى داراى شكل و نمودى است كه با اراده سازنده موسيقى بروز مىيابد و در درون شنونده ايجاد تأثر مىكند و گاهى حتى در جريان خون و كار و ساز عصبى و عضلانيش تأثير مىگذارد. اما محتواى موسيقى چيست؟ درباره بيان محتوا، فلاسفه اختلاف نظر دارند: «آرتور شوپنهاور» كه خود نيز موسيقيدان بود، مىگويد كه موسيقى بسيار خوب است ولى يك نقص دارد و آن نقص هم اين است كه نمىتواند ما را آن طور كه مىخواهيم از واقعيات محض ببرد و با خاصيتهاى تجريد شده محض، ذهن ما را در ارتباط قرار دهد.
هر قدر هم كه محتواى موسيقى، تجريدى و فوق رئاليستى بوده باشد، بالاخره فيل آدمى را به ياد هندوستان مىاندازد، يعنى او را به طلب واقعيت وا مىدارد و البته چه بخواهد و چه نخواهد واقعيات دست از وى برنمى دارند، بعضىها معتقدند كه موسيقى اصلاً محتوا ندارد و براى مثال يك گل زيبا را با موسيقى مقايسه مىكنند.
گل محتوا دارد، يعنى قابل لمس و قابل حس و قابل مشاهده و معاينه است، ولى موسيقى فقط يك عامل تأثير است در درون ما و ديگر هيچ، تأثيرى لذت بخش و محرك عواطف و خيالات و احساسات.
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "