شكى نيست كه ما واقعا تفريح مى‏خواهيم، خوشى مى‏خواهيم. در اين زندان دنيا و با اين قوانين خشن طبيعت، احتياج به آرامش و نفس كشيدن داريم.
 منكر اين نيستيم، ولى بحث در اين است كه چون ضد ارزش‏ها هم در هنر امروز وارد شده ديگر نمى‏توان هنر را در راه دستيابى به مطلوب‏هاى خويش آزاد گذاشت.

به خاطر داشته باشيد كه بشر دورانى را طى كرده كه در آن بردگى به عنوان ارزش ذاتى انسان‏ها تلقى شده و تاريخ نيز اين واقعيت را تأييد مى‏كند. بزرگى مى‏گويد بحث در آزادى در دوران ما شبيه است به بحث در بردگى بردگان در جوامعى كه در دوران هاى گذشته برده‏دار و برده‏فروش بودند.

مى‏گويد: در آن روزگار بردگى حاكم بر زير بناى اخلاقى و سياسى و اجتماعى همه ابعاد جامعه بود. فقط عده‏اى از هوشياران در كنارى نشسته بودند و مى‏ديدند كه اين پديده (بردگى) با اصول اوليه انسانى تناقض دارد، اما هم چون يك ضرورت منفور اجتماعى وجود دارد و از آن گريزى نيست.

آزادى هم در دوران ما شبيه به بردگى در آن دوران است. سخن از آزادى در ميان است، اما ديديم كه از بى‏بند و بارى سر در آورد. حيات معقول مى‏گويد: بايد از زينت و زيور دنيا و از لذايذ نامعقول دست شست، نه به عنوان رياضت‏هاى نامشروع، بلكه براى تقويت عقل هماهنگ با وجدان كه بتواند معناى آزادى واقعى را دريابد.

مى‏گوييم اسلام جهت دار است پس بدين مناسبت تمام آن چه با آن مربوط مى‏شود جهت دار خواهد بود. اما جهت چيست؟ معلوم است كه هر مكتبى مى‏خواهد بگويد اين است و جز اين نيست و مى‏دانيم كه هر مدعايى نيز محدوديت و ناتوانى خود را با گذشت روزگاران اظهار مى‏كند ولى حيات معقول، اين طور نيست، اين طور است كه توضيح مى‏دهيم كه:

زين دو هزاران من و ما، اى عجبا من چه منم. گوش بده عربده را دست منه بر دهنم.

چو كه من از دست شدم در ره من شيشه من هر چه نهى پابنهم هر چه بيايم شكنم

گوينده ابيات فوق مى‏گويد: معارف كلاسيك را جلوى پاى من نياور، اين سدها را من شكسته‏ام. او مطلبى را گفته كه من با گفته‏هاى ديگران از حكماى هند تا پراگماتيست‏ها مقايسه كرده‏ام و غالب اصول بنيادى اين مكتب‏ها را در اشعار مولوى يافته‏ام و اين است هنرمند در حيات معقول. اين جا بايد ديد كه «جهت» چيست. آيا جهت در اسلام به آن معنى است كه قالبى مشخص براى كودك در نظر بگيريم و او را به آن قالب محدود كنيم؟

اين نوعى جهت داشتن است، اما نه متعلق به مكتب اسلام. جهت دارى در اسلام بدين تـرتيب اسـت: انّاللّه‏ و انّا اِليـه راجِعـوُن يعنـى از بى‏نهايت تا بى‏نهايت، آيا اين جهت محدود كننده است؟ اين سنت حركت در حيات معقول است، بنابراين در صورتى كه حيات معقول بجا باشد، هيچ اشكال منطقى و فلسفى و دينى و عرفانى در آزادى افراد به وجود نمى‏آيد و هنر بر مبناى حيات معقول دچار محدوديت هاى مضر و بازدارنده نمى‏گردد.

سؤال سوم: معمولاً ايدئولوژي ها و ديدگاه هاى مكتبى و ارزش هاى حاكم بر جامعه، نوعى محدوديت به وجود مى‏آورند. در اين مورد چه مى‏توان كرد؟

يك مثال: در حدود 14 سال پيش مسئله سقط جنين مى‏خواست قانونى شود. انجمن اسلامى پزشكان تعداد زيادى پزشك دعوت كردند و خواستند نظرگاه‏هاى مختلف علمى، فقهى و روانى را در اين مورد جويا شوند. من در آن جلسه جمله‏اى به نظرم رسيد و گفتم كه اگر در اين جا مطرح كنم شايد از يك نظر مفيد باشد. نخست يك مقدمه مختصر را مى‏آوريم:

حريف سفله در پايان مستى
نينديشد ز روز تنگ دستى

ابلهى كاو روز روشن شمع كافورى نهد
زودبينى كش به شب روغن ندارد در چراغ

مگر روز هم شمع مى‏گذارند در مقابل آفتاب؟! معلوم است كسى كه چنين حماقتى را مرتكب شود شب بى‏چراغ خواهد ماند. در برخورد ارتباط مسائل انسانى بايد دقت كرد، از يك طرف انسان وقتى به يك موضوع مستقيم نگاه مى‏كند، هيچ اشكالى به نظر نمى‏آيد، اما با نظر به ابعاد ديگر كه همگى وابسته به يكديگر هستند، موضوع سخت و پيچيده مى‏شود.

شئون انسانى هم اين طور به يكديگر وابسته هستند، من در آن جا گفتم: «ممكن است امروز به طور مستقيم فقط راجع به سقط جنين صحبت كنيم، وسايل طبى ما براى شناخت و تشخيص نتايج سقط جنين خوب و آماده‏اند، پزشك واقعى مى‏تواند با بهره‏بردارى از آن وسايل نظر خود را بدهد، ولى موضوع بحث ما انسان است نه موش، نه گاو. نه ماهى و نه مرغى مجهول در افريقا. ما با انسان سر و كار داريم.

از يك طرف عده‏اى نشسته‏اند كه اثبات كنند كه خون يك انسان را ريختن زشت است و آدم‏كشى و جنايت بد است و در اين مسائل با كمال دقت كار مى‏كنند و از سوى ديگر انسان‏هايى جمع شده‏اند تا سقط جنين را آزاد كنند. خواهيد پرسيد طنابى كه اين دو موضوع سقط جنين و ريختن خون انسان را به هم وصل مى‏كند چيست؟ ارتباط دو موضوع چنين است: وقتى كه با تجويز سقط جنين بگوييم كه مى‏شود با دروازه ورود انسان‏ها به زندگى بازى كرد، اين سؤال براى بشر پيش مى‏آيد كه چرا براى خروجش كارت مجوز لازم است؟! جنايت يعنى چه؟

انسانى كه با بازيگرى يك نر و ماده و بدون قانون الزامى به وجود آمده است. با يك بازى قدرت پرستانه هم بايد برود و پس از آزاد ساختن سقط جنين، ديگر كدام منطق است كه بتواند جلوى جنگ‏ها را بگيرد؟! آيا مى‏خواهيد جلوى جنگ و خونريزى‏ها را با همين ناله بسيار ضعيف كه انسان را نكشيد، بگيريد؟!

به عبارت روشن‏تر: اگر سقط جنين آزاد شود، عظمت و اهميت كسانى كه مجراى حيات واقع شده، در راه لذت پرستى نر و ماده از بين مى‏رود، وقتى كه اين عظمت و اهميت از بين رفت، آغاز وجود انسانى در اين دنيا به لذت چند لحظه‏اى بى‏محاسبه مستند مى‏گردد و به قول مولوى:

جز ذكرنى دين او نى ذكر او
سوى اسفل برد او را فكر او

بنابراين كدامين منطق است كه به اقويا و يكه‏تازان در ميدان بقا بگويد كه خون انسان‏ها را نريزيد؟! آنان پاسخى كه براى اين خواهش و تمناى شما آماده كرده‏اند، اين است كه در نتيجه چند لحظه لذت به دنيا مى‏آيد، با قدرت اقويا نيز از اين زندگى مرخص مى‏شود.

از اين مثالى كه گفتيم مى‏خواستيم مطلبى را در باره موسيقى نتيجه بگيريم: پديده‏اى داريم به نام موسيقى كه در همه جوامع بشرى بوده است، آيا موسيقى لذت بار است؟ بلى كاملاً، به ویژه در اين زندگى ماشينى براى رهايى از زنجيرهاى به هم فشرده سختى‏هاى زندگى در اين كه موسيقى با روان ما سروكار دارد ترديدى نيست، هم جنبه فيزيكى دارد و هم جنبه روانى.

اصواتى گوناگون از حنجره يا از ابزارى معين بيرون مى‏آيد و در هوا تغييرات و دگرگوني ها و تموج ايجاد مى‏كند و در روح ما حالاتى را به وجود مى‏آورد كه يا از آن حالات لذت مى‏بريم و يا اگر اندوه بار باشد ممكن است جان بركف حتى مرز مرگ پيش برويم. هر يك از جوامع و ملل براى خود موسيقى‏هايى خاص دارند كه براى جامعه ديگر لذت بار نيست. اگر موسيقى جامعه بيگانه‏اى را براى ما بنوازند شايد بدمان هم بيايد، چنان كه آن ها هم در برابر موسيقى موسوم در جامعه ما وضعى شبيه به همين خواهند داشت.

پس در مورد موسيقى چند مسئله را بايد در نظر داشت:
ـ يكى اين كه موسيقى لذت‏بار است و از ديدگاه فلسفى از دو بعد برون ذاتى و درون ذاتى قابل تحقيق است.

ـ دوم اين كه اثرى كه بر ما مى‏گذارد با تحريكاتى ديگر نيز همراه است، يعنى مثلاً گاهى اشك انسان را سرازير مى‏كند و يا حتى گاهى ذوق بى‏كرانه جويى انسان را تحريك مى‏كند.

ـ مسئله سوم اين است كه هر يك از جوامع و ملل براى خود موسيقى خاصى دارند كه نسبت به آن تأثيرپذيرى بيشترى دارند.

مسئله چهارم اين است كه موسيقى داراى شكل و نمودى است كه با اراده سازنده موسيقى بروز مى‏يابد و در درون شنونده ايجاد تأثر مى‏كند و گاهى حتى در جريان خون و كار و ساز عصبى و عضلانيش تأثير مى‏گذارد. اما محتواى موسيقى چيست؟ درباره بيان محتوا، فلاسفه اختلاف نظر دارند: «آرتور شوپنهاور» كه خود نيز موسيقيدان بود، مى‏گويد كه موسيقى بسيار خوب است ولى يك نقص دارد و آن نقص هم اين است كه نمى‏تواند ما را آن طور كه مى‏خواهيم از واقعيات محض ببرد و با خاصيت‏هاى تجريد شده محض، ذهن ما را در ارتباط قرار دهد.

هر قدر هم كه محتواى موسيقى، تجريدى و فوق رئاليستى بوده باشد، بالاخره فيل آدمى را به ياد هندوستان مى‏اندازد، يعنى او را به طلب واقعيت وا مى‏دارد و البته چه بخواهد و چه نخواهد واقعيات دست از وى برنمى دارند، بعضى‏ها معتقدند كه موسيقى اصلاً محتوا ندارد و براى مثال يك گل زيبا را با موسيقى مقايسه مى‏كنند.

گل محتوا دارد، يعنى قابل لمس و قابل حس و قابل مشاهده و معاينه است، ولى موسيقى فقط يك عامل تأثير است در درون ما و ديگر هيچ، تأثيرى لذت بخش و محرك عواطف و خيالات و احساسات.