| استاد شجريان |
|
-اگر كه تدبيري باشد، |
| مديريت |
|
صفحه نخست |
| شخصيت ها |
|
امير المؤمنين علي(ع) |
| دانلود سخنرانيها |
|
استاد نقویان |
| اساتید موسیقی |
|
استاد محمد رضا شجريان |
| شاعران |
|
فخرالدين عراقي همداني |
| امکانات |
|
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد |
|
!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!
پر فروشترین محصولات در بزرگترین فروشگاه اینترنت مجموعه آثار و كنسرت هاي ياني آهنگساز معروف گالري تصاوير وپوسترها معتبرترين فروشگاه اینترنتی آنلاین آموزش علوم كامپيوتري |
|
ابن سينا (شيخ الرئيس ابوعلي سينا) يا پور سينا دانشمند، فيلسوف و پزشک ايراني، 450 کتاب در زمينههاي گوناگون نوشتهاست که تعداد زيادي از آنها در مورد پزشکي و فلسفهاست. جرج سارتون او را مشهورترين دانشمند سرزمينهاي اسلامي ميداند که يکي از معروفترينها در همه ي زمانها و مکانها و نژادها است. کتاب معروف او کتاب "قانون" در زمينه پزشکي است. ابن سينا به نام حسين پسر عبدالله در سال 370 هجري قمري متولد شد و در سال 428 هجري قمري درگذشت. نام او را به تفاريق ابن سينا، ابوعلي سينا و پور سينا گفتهاند. در برخي منابع نام کامل او با ذکر القاب چنين آمده: حجةالحق، شرفالملک، شيخ الرئيس، ابوعلي، حسين بن عبدالله، ابن سينا و البخاري. وي صاحب تأليفات بسياري است و مهمترين کتابهاي او عبارتاند از: " شفا " در زمينه فلسفه و منطق؛ و " قانون" در زمينه پزشکي. «ابوعلي سينا را بايد جانشين بزرگ فارابي و شايد بزرگترين نماينده حکمت در تمدن اسلامي بر شمرد. اهميت وي در تاريخ فلسفه اسلامي بسيار است، زيرا تا عهد او هيچيک از حکماي مسلمين نتوانسته بودند تمامي اجزاي فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامهاي از همه علوم معقول را داشت در کتب متعدد و با سبکي روشن مورد بحث و تحقيق قرار دهند و او نخستين و بزرگترين کسي است که از عهده اين کار برآمد.»(آموزش و دانش در ايران، ص125) «وي شاگردان دانشمند و کارآمدي به مانند ابوعبيد جوزجاني، ابوالحسن بهمنيار، ابو منصور طاهر اصفهاني و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومي را که هر يک از ناموران روزگار خود بودند، تربيت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و ايران، ص493) بخشي از زندگي نامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابوعبيد جوزجاني بدين شرح است: پدرم عبدالله از مردم بلخ بود. در روزگار نوح پسر منصور ساماني به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهاي بزرگ بود. پدرم کار ديواني پيشه کرد و در روستاي خُرميثن به کار گماشته شد. به نزديکي آن روستا، روستاي اَفشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسري برگزيد و وي را به عقد خويش درآورد. نام مادرم ستاره بود. من در ماه صفر سال 370 از مادر زاده شدم .نام مرا حسين گذاشتند. چندي بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد. در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بياموزم. دهمين سال عمر خود را به پايان ميبردم که در قرآن و ادب تبحر پيدا کردم، آنچنانکه آموزگارانم از دانستههاي من شگفتي مينمودند. در آن هنگام مردي به نام ابوعبدالله به بخارا آمد. او از دانشهاي روزگار خود چيزهايي ميدانست. پدرم او را به خانه آورد تا شايد بتوانم از وي دانش بيشتري بياموزم. وقتي که او به خانه ما آمد، من نزد آموزگاري به نام اسماعيل زاهد فقه ميآموختم و بهترين شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شيوه دانشمندان آن زمان بود تخصصي داشتم. ناتلي به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزي بسيار توانا ديد به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاري ديگر وادار سازد و به من نيز تاکيد کرد جز دانش آموزي شغل ديگر برنگزينم. من انديشه خود را بدانچه ناتلي ميگفت ميگماشتم و در ذهنم به بررسي آن ميپرداختم و آن را روشنتر و بهتر از آنچه استادم بود فراميگرفتم تا اينکه منطق را نزد او به پايان رسانيدم و در اين فن بر استاد خود برتري يافتم. چون ناتلي از بخارا رفت، من به تحقيق و مطالعه در علم الهي و طبيعي پرداختم. اندکي بعد رغبتي در فراگرفتن علم طب در من پديدار گشت. آنچه را پزشکان قديم نوشته بودند همه را به دقت خواندم. چون علم طب از علوم مشکل به شمار نميرفت، در کوتاهترين زمان در اين رشته موفقيتهاي بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روي آوردند و در نزد من به تحصيل اشتغال ورزيدند. من بيماران را درمان ميکردم و در همان حال از علوم ديگر نيز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بيشتر پرداختم و يک سال و نيم در اين کار وقت صرف کردم. در اين مدت کمتر شبي سپري شد که به بيداري نگذرانده باشم و کمتر روزي گذشت که جز به مطالعه به کار ديگري دست زده باشم. بعد از آن به الهيات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبيعه ي ارسطو اشتغال ورزيدم، ولي چيزي از آن نميفهميدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمييافتم. از اين رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم، چنانکه مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقيقت آن پي نبردهبودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خويشتن نااميد ميشدم و ميگفتم مرا در اين دانش راهي نيست... . يک روز عصر از بازار کتابفروشان ميگذشتم. کتابفروش دوره گردي کتابي را در دست داشت و به دنبال خريدار ميگشت. به من اصرار کرد که آن را بخرم. من آن را خريدم که کتاب اغراض مابعدالطبيعه نوشته ابونصر فارابي بود. هنگامي که به در خانه رسيدم، بيدرنگ به خواندن آن پرداختم و به حقيقت مابعدالطبيعه که همه آن را از بر داشتم پي بردم و دشواريهاي آن بر من آسان گشت. از توفيق بزرگي که نصيبم شده بود بسيار شادمان شدم. فرداي آن روز براي سپاس از خداوند که در حل اين مشکل مرا ياري فرمود، صدقه فراوان به درماندگان دادم. در اين موقع سال 387 بود و تازه 17 سالگي را پشت سر نهاده بودم. وقتي من وارد سال 18 زندگي خود ميشدم، نوح پسر منصور سخت بيمار شد. اطباء از درمان وي درماندند و چون من در پزشکي آوازه و نام يافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالين خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه يافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتاب هاي بسياري در آنجا ديدم که اغلب مردم حتي نام آنها را نميدانستند و من هم تا آن روز نديده بودم. از مطالعه آنها بسيار سود جستم. چندي پس از اين ايام پدرم در گذشت و روزگار، احوال مرا دگرگون ساخت. من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندي در آن ديار به عزت روزگار گذراندم. نزد فرمانرواي آنجا قربت پيدا کردم و به تاليف چند کتاب در آن شهر توفيق يافتم. پيش از آن در بخارا نيز کتابهايي نوشته بودم. در اين هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود. ناچار من از گرگانج بيرون آمدم. مدتي همچون آوارهاي در شهرها ميگشتم تا به گرگان رسيدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتي در آن شهر ماندم و کتاب هايي تصنيف کردم. ابوعبيد جوزجاني در گرگان به نزدم آمد. ابوعبيد جوزجاني گويد: اين بود آنچه استادم از سرگذشت خود برايم حکايت کرد. چون من به خدمت او پيوستم تا پايان حيات با او بودم. بسيار چيزها از او فرا گرفتم و بسياري از کتاب هاي او را تحرير کردم. استادم پس از مدتي به ري رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروايان ديلمي درآمد و وي را که به بيماري سودا دچار شده بود درمان کرد. از آنجا به قزوين و از قزوين به همدان رفت و مدتي دراز در اين شهر ماند و در همين شهر بود که استادم به وزارت شمسالدوله ديلمي فرمانرواي همدان رسيد. در همين اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تاليف کتاب عظيم " شفا " را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشين وي گرديد، استاد وزارت او را نپذيرفت و چندي بعد به او اتهام بستند که با فرمانرواي اصفهان مکاتبه دارد و به همين دليل به زندان گرفتار آمد. چهار ماه در زندان بسر برد و در زندان سه کتاب به رشته ي تحرير درآورد. پس از رهايي از زندان مدتي در همدان بود تا با جامه درويشان پنهاني از همدان بيرون رفت و به سوي اصفهان رهسپار گرديد. من و برادرش و دو تن ديگر با وي همراه بوديم. پس از آنکه سختي هاي بسيار کشيديم، به اصفهان در آمديم. علاءالدوله فرمانرواي اصفهان استادم را به گرمي پذيرفت و مقدم او را بسيار گرامي داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشين خود ساخت. استاد در اين شهر کتاب " شفا "را تکميل کرد. اين کتاب مهمترين و جامعترين اثر ابوعلي سينا در فلسفه، مشاء و مبين آراي شخصي اوست. به سال 428 در سفري که به همراهي علاءالدوله به همدان ميرفت، بيمار شد و در آن شهر در گذشت و همان جا به خاک سپرده شد. منابع: - پور فندق بيهقي، تتمه صوان الـحكمه، بخش زندگينامه خودنوشت و اضافات ابوعبيد جوزجاني - مرتض مطهري، خدمات متقابل اسلام و ايران - آموزش و دانش در ايران تاريخ ايران مشحون از نام بزرگاني است كه نام ايران و ايراني را براي قرن هاي متمادي بلندآوازه ساختند ودر تاريخ علم ، فرهنگ و ادب ، ستارگان درخشان و پرفروغي شدند تا در اين كوير بي برگي و گم گشتگي حاضر ،راه بنمايند و اميد بخشند . مرداني كه بزرگي را در سايه همت و تلاشي خستگي ناپذير در راه كسب علم يافتند ؛ شايد گزافه نباشد اگر بزرگترين اين بزرگان را بوعلي سينا بدانيم و بناميم ، مردي كه به مدد هوشي خداداد و تلاشي كه جز به اراده اي استوار تكيه نداشت در زمانه خويش و حتي در طول قرن هاي تاريك قرون وسطي، روشني بخش محافل علمي دنيا شد . پيشرفت علمي ايران در دوره اسلامي : بوعلي سينا را در كنار ابوريحان بيروني ، فارابي و بسيار ديگر از عالمان و فيلسوفان سده هاي نخست اسلامي ، ستارگان علمي ايران اسلامي مي خوانند و برخي در نقد اين واژگان چنين مي نگارند كه " پيشرفت علمي ايران بعد از قرن سوم هجري چه ربطي به اسلام دارد؟؟ " گويندگان يا نويسندگان اين سخن ، درخشش علمي افرادي نظير بوعلي سينا را تنها نتيجه تلاش و همت آنان و حاصل هوش و فراست عنصر ايراني قلمداد ميكنند ، ولي بايد توجه داشت كه تلاش در جامعه اي سالم كه امكان پيشرفت علمي را براي تمام افراد خويش فراهم مي كند ، ميسر است ، در چنين جامعه اي است كه فرد مي تواند در سايه تلاش و همت خويش تا آنجا كه ممكن است به مدارج بالاي علمي نائل آيد ، ولي در دوره ساساني و پيش از اسلام جامعه متصلب و داراي طبقات متعدد كه تخطي از طبقات تعيين شده را بر نمي تافت ، حتي در سايه كوشش و تلاشي عظيم و ماوراي توان انساني ، هيچ فردي از طبقات فرودست جامعه امكان برآمدن به طبقه اي بالاتر را نمي يافت . در اين جامعه فرزند محكوم به ادامه شغل پدر بود و اگر فردي در خود جسارت لازم براي در هم شكستن نظام طبقاتي موجود را مي يافت ، به عنوان خاطي از تمام حقوق فرد آزاد محروم مي شد . و آيا در چنين جامعه اي امكان شكوفايي علمي ميسر بود ؟ و آيا همه افرادي كه در خود استعداد و لياقت لازم براي دستيابي به مدارج علمي را مي ديدند، مي توانستند به اين مهم و آرزو جامه عمل بپوشانند ؟؟ . در چنين جامعه اي حتي پدري پيشه ور و متمكن در ازاء اهداء تمام دسترنج خويش اين اجازه را نمي يافت كه يگانه فرزندش را براي علم آموزي به مدارس علمي روانه سازد . با اين سخن كوتاه درباره طبقات اجتماعي ايران پيش از اسلام مي توان دريافت كه يكي از دلايل پيشرفت هاي علمي قرون اوليه اسلامي به راستي شرايط آزاد و بدون طبقه اي است كه اسلام براي تمام مسلمانان از عرب و غيرآن فراهم كرده بود. جامعه بي طبقه اي كه امكان علم آموزي را حتي براي فرودست ترن اقشار جامعه نيز فراهم مي آورد ، به ويژه آنكه در دوره سلجوقيان و با ابتكار عمل خواجه نظام الملك در مدارس علمي آن زمان براي طلاب بي بضاعت و تنگدست مقرري ماهانه اي از محل خزانه دولت در نظر مي گرفتند تا دانشجوي جوان بي دغدغه نان تمام توان خويش را براي فراگيري علوم مصروف دارد. البته اين بدان معنا نيست كه همزمان با ورود اسلام به ايران كشور ما با انقلابي علمي و همه جانبه مواجه شد . بلكه ملت ما ، پس از دو قرن سكوت توانست در تمام عرصه هاي علمي و ادبي درخشيدن آغاز كند، و اين تنها به آن علت است كه عليرغم آنكه آموزه هاي اصيل اسلام بر برابري تمام ابنا بشر فارغ از جنس ، نژاد ، رنگ پوست ، اصل و نسب تاكيد داشت و دارد ، ولي از سوي كساني به ايران قدم نهاد كه خود اولين تحريف كنندگان آن بود . اسلام در زمان خليفه دوم عمر بن خطاب به ايران وارد شد و تا پايان دوره حكومت معاويه در بيشتر نقاط ايران به جز سواحل درياي خزر راه يافت ، در سالهاي اوليه اسلامي تنها عرب مسلمان به فتوحات دست يازيد و دامنه اسلام در سطح جغرافيايي گسترش يافت و نه در عمق جان و دل مردمان ؛ به عبارت ديگر اسلام به طور ناگهاني و سريع از سوي ايرانيان پذيرفته نشد و مردم ايران در طول قريب به دو قرن در تماس با مسلمانان به صورت بطئي وآرام دين نياكان خود را فروگذاشته و به اسلام گرويدند . حكام عرب دو قرن اوليه اسلامي با تفاخر بر نژاد عرب خويش انواع حقارت ها و اجحاف ها را بر غير عربان روا مي داشتند ، در اين زمان " عربان خود، در اين باب ( برتريشان نسبت به ساير ملل و اقوام ) شك نداشته اند . گذشته روزگار خويش را آكنده از فخر و شرف آزادي و بزرگواري مي ديدند .به دلاوري و جوانمردي و مهمان نوازي و سخنوري خويش بسي مي نازيدند. از بابت سعي و مجاهدتي نيز كه در كار نشر اسلام كرده بودند خويشتن را بر ديگر مسلمانان صاحب حقي مي شمردند. بدان سبب نيز كه پيغامبر از عرب برخاسته بود و قرآن به زبان عرب بود گمان مي كردند عرب را بر همه اقوام جهان برتري است و در ايران به روزگار امويان چندان اين برتري را كه مدعي بودند به رخ كشيدند كه مايه رنج و ملال گشت . " ( 1) از سوي ديگر حكام عرب قرون اوليه اسلام و به ويژه امويان نگاهي صرفاً اقتصادي به ساكنان سرزمين هاي فتح شده داشتند ؛ طبق آيين اسلام مسلمانان موظف به پرداخت خمس و زكات بودند و اهل كتاب شامل يهود ، نصاري و زرتشتيان به دليل بهره مندي از خدمات دولت اسلامي موظف به پرداخت جزيه ؛ وخراج ماليات ارضي بود كه از كشاورزان هر دو گروه ( اعم از مسلمان و غيرمسلمان ) دريافت مي شد ؛و به دليل اينكه اتباع غير مسلمان مناطق تحت تصرف حكام اسلامي براي آنان صرفه اقتصادي بسيار بالايي داشتند معمولاً از گرايش به اسلام اين اتباع جلوگيري به عمل مي آوردند ، به عبارت ديگر نومسلماني كه از دين زرتشت به اسلام در آمده بود علاوه بر پرداخت خمس و زكات كه تكليف هر مسلماني بود به پرداخت جزيه كه بر عهده اهل كتاب بود ملزم مي شد . علاوه بر اين از مهاجرت كشاورزان به شهرها و پيشه ساختن كاري ديگر ممانعت به عمل مي آمد و با اعمال سخت گيري هايي ، كشاورز بسته ي زمين مي شد . پس از امويان و با روي كار آمدن عباسيان از شدت تفاخر نژادي اعراب كاسته شد ولي يك سره از ميان نرفت ؛ " در روزگار مامون و جانشينان او بغداد ديگر شهري عربي به شمار نمي آمد آن خودستايي ها و بزرگواري ها كه " فاتحان " دو قرن پيش داشتند ديگر در نزد " موالي " بغداد خريداري نداشت .دولت عرب در واقع زوال يافته بود و نوبت دولت فرس فراز آمده بود. " (2) در زمان هارون الرشيد و فرزندش مامون با وارد شدن عنصر ايراني در ساختار قدرت رفته رفته ايرانيان به قدرت هاي برتر دست يافتند . به ويژه پس از جنگ قدرت ميان امين و مامون اين عنصر ايراني بود كه در تثبيت قدرت مامون موثر افتاد و او را به پيروزي رساند . شرايط سخت اقتصادي پيش گفته از يك سو و تبعيضات نژادي از سوي ديگر راه را براي پيشرفت هاي علمي بسته بود تا اينكه در آغاز قرن سوم با قدرت گيري حكام نيمه مستقل طاهري در خراسان و شرق ايران زمزمه هاي استقلال خواهي ايرانيان آغاز شد و با تشكيل حكومت هايي نظير صفاريان و سامانيان سيادت و حكومت اعراب در ايران به اتمام رسيد از اين تاريخ است كه رفته رفته شاهد درخشيدن ايرانيان در تمام عرصه هاي علمي و ادبي هستيم . در پايان همين قرن است كه شاهنامه فردوسي مشتمل بر شصت هزار بيت فارسي سروده ميشود و در همين ايام است كه بوعلي و ابوريحان زاده مي شوند و چون از محدوديت هاي دو قرن گذشته اثري نيست به چهره هاي برجسته علمي بدل مي شوند . پدر بوعلي سينا مردي اهل بلخ بود كه به بخارا مهاجرت كرده، و بوعلي در همان شهر متولد مي شود " حاكم بخارا در هنگام تولد ابن سينا نوح بن منصور ساماني بود كه در 366 ق = 976 م چهارسال قبل از تولد ابن سينا به تخت شاهي رسيد سامانيان تابع نيمه مستقل خلفاي بغداد و حكام دست نشانده ايالتي بودند ... در اين هنگام روح استقلال طلبي ايرانيان با يك شدت بسيار شروع به خودنمايي نمود .ايرانيان در اين موقع هيچ الزامي نداشتند كه افكار خود را به زبان عربي بنويسند ... خودابن سينا هم بعضي از تاليفات خود را به زبان فارسي نوشت " (3) آنچه آمد تنها گزارشي بسيار شتاب زده از شرايط اقتصادي و اجتماعي قرون منتهي به ايامي است كه عنصر ايراني در سايه تعاليم اسلامي، پاي در عرصه علم مي نهد و دوباره شكوه خود را از پس قرون فراموش شده اينك در جوار اسلام مي يابد و زنده مي سازد. ابوعلي حسين بن عبدالله بن سينا در 370 ق در شهر بخارا زاده شد ، پدرش ( كه اسماعيلي سخت ايماني بود ) در خدمت دستگاه اداري نوح بن منصور ساماني بود و ابن سينا مانند هر مسلمان مومني ابتدا به حفظ قرآن پرداخت و اين كتاب آسماني را تا پيش از 10 سالگي به تمامي حفظ كرد .در اينجاست كه عشق به آموختن در وي سر بر مي كشد ، و از پدر مي خواهد تا وي را براي فراگيري حساب هندي نزد آموزگاري ببرد . بوعلي نوجوان در اين سالها حساب هندي را در نزد بقال سبزي فروشي به نام محمود مساحي ،فلسفه و منطق را در نزد ابوعبدالله ناتلي ، طب را نزد اطباي به نام عصر خويش فرا مي گيرد. با فلسفه يوناني به وسيله كتبي كه در اختيار داشته آشنا مي شود و علوم طبيعي و رياضي را نيز به تنهايي و به مدد هوش سرشار خويش مي آموزد ، به طوريكه " وقتي خود را برتر از استادان خود ديد سنش بيشتر از چهارده سال نبود و از اين تاريخ اين مرد به قوه خود درك علم نموده است " (4) ابن سينا وقتي به مدد دانش طب و با بهره گيري از تجارب خويش به مداوا مي پردازد تنها 16 سال دارد . و در 18 سالگي به راستي در تمام زمينه هاي علمي استادي بنام است . زندگي نامه ابن سينا به مدد همت شاگرد وي ابوعبيد جوزجاني شاگرد وفادار وي به رشته تحرير درآمده و تاكنون حفظ شده است و به راستي آنچه ما از زندگي ابن سينا مي دانيم بيشتر از اطلاعات ما درباره هر فيلسوف مسلمان ديگري است . ايام زندگي بوعلي جوان همزمان است با منازعات قدرت بين سامانيان و غزنويان و نابساماني و فقدان امنيت در سرتاسر خراسان و ماوراءالنهر ، لذا ابن سينا براي دستيابي به محيطي امن راه سفر مي گزيند. ابتدا به گرگانج در ناحيه خوارزم ( جنوب درياچه آرال كنوني) سفر مي كند و از آنجا براي پيوستن به دربار ابوالمعالي كيكاوس بن وشمگير راهي گرگان مي شود . عده اي دليل اين سفر را چنين مي خوانند كه محمود غزنوي براي دعوت از دانشمندان بنام ، فرستادگاني را به نقاط مختلف مي فرستاد و ابن سيناي شيعي مذهب به دليل آگاهي از سخت گيري هاي محمود سني مذهب از يك سو علم بر مخالفت او با اهل فلسفه به ناچار گرگانج را ترك مي كند . به هر روي وجه غالب زندگي ابن سينا سفرهاي دائمي است كه از گرگان به طارم و شهرهاي حاشيه درياي خزر سپس به ري ، همدان و اصفهان سفر مي كند . اين دوران دوره منازعات داخلي بر سر قدرت در سراسر ايران است، از يك سو شمال ايران در دست زياريان است ، مركز ايران مورد منازعه كاكويان * و آل بويه كه روزهاي پاياني خود را سپري مي كنند ،قرار دارد و از يك سو از شرق سپاه غزنويان براي دستيابي به مناطق غربي ايران فشاروارد مي كند ، به عبارت ديگر زمانه اي كه اين دانشمند بزرگ عمر خود را در آن سپري كرده است به شدت نا آرام است و فقدان يك قدرت مركزي كه بتواند تمام ايران را در سيطره قدرت خويش گيرد به شدت حس مي شود . در اتوبيوگرافي ابن سينا كه توسط شاگردش نگاشته شده و با توجه به اينكه دراين زندگي نامه به وقايع سياسي اجتماعي عصر و تاريخ سفرها اشاره اي نشده است چنين بر مي آيد كه زندگي علمي ابن سينا براي وي بسي مهم تر از زندگي شخصي و ظاهري او بوده است . ابن سينا سالهاي آخر عمر خويش را در دربار علاءالدوله كاكويي سپري كرد و در سفر وي به اصفهان او را همراهي نمود؛ در اين سفر است كه ابن سينا به بيماري قولنج مبتلا شده و در بازگشت به همدان با شدت يافتن بيماري از درمان خود دست مي شويد و در اولين جمعه از ماه رمضان سال 428ق چراغ عمرش به خاموشي مي گرايد، و در همان شهر به خاك سپرده مي شود . هم اينك مقبره ابن سينا يكي از جاذبه هاي گردشگري شهر همدان است . * كاكوئيان : هم عصر با آل بويه كه ابتدا از سوي آنان حاكم جبال ( ايران مركزي ) و اصفهان بودند و سپس با اعلام استقلال به صورت مستقل بر منطقه اي شامل : اصفهان ،همدان ، يزد و نهاوند حكومت كردند، و پس از ظهور سلجوقيان استقلال خويش را از دست دادند. پي نوشت ها : 1- زرين كوب – عبدالحسين – دو قرن سكوت ص 296 2- همان ص 209 3- پروفسور آربري – مرد شرق از نظر فلاسفه غرب – ص 16 4- همان ص 34 5- دايره المعارف بزرگ اسلامي ،ج 4 |
| حكيم الهي قمشه اي |
|
--زيبايي : |
| ارتباط |
| درباره سرّعشق |
|
![]() استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است All CopyRight Reserved by SerreEshgh ir.wisdom@gmail.com ©2005-2009 RSS POWERED BY BLOGFA.COM طراح: JHN JHN
|
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است