تبليغاتX
نگارخانه سرّعشق (موسيقي ،ادبيات ، عرفان)
استاد شجريان

سرّعشق وب سایت استاد شجريان

-اگر كه تدبيري باشد،
-در درك منطق هنر است...
-درهنرميشود نواي هستي را شنيد،معراج در اين عرصه روي مي دهد:
-پروازي به فرازستان معنا!
"استاد محمد رضا شجريان"


مديريت

صفحه نخست
ايميل به مدير وبلاگ...؛
نگارخانه سرّعشق
کليپ تصويري (موبايل)
دانلود قلم فارسي (42فونت)
نرم افزار تيونر براي كوك انواع ساز
معمار (وبلاگ دوست خوبم)

سرّعشق را در پي

شخصيت ها

امير المؤمنين علي(ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
اباعبدالله الحسین (ع)
شيخ الرئيس ابوعلي سينا


دانلود سخنرانيها

استاد نقویان
امام خميني (ره)
آیت الله جوادی آملی
استاد علیرضا پناهیان
استاد مرتضی مطهری
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
دکتر حسين الهي قمشه اي


اساتید موسیقی

استاد محمد رضا شجريان
همايون شجريان
استاد جليل شهناز
جلال تاج اصفهاني
عليرضا قرباني
سالار عقيلي
شهرام ناظری
حسين عليزاده
علیرضا افتخاری
ایرج بسطامی
حسام الدین سراج


شاعران

فخرالدين عراقي همداني
خواجه حافظ شيرازي‌
حکيم نظامي گنجوي
ابوالقاسم فردوسي
سعدي شيرازي
عطار نيشابوري
فريدون مشيري
خيام نيشابوري
باباطاهر عريان‌
مولانا


مطالب بر اساس موضوع

سخنرانی های حجت الاسلام دهنوی
پوستر استاد محمد رضا شجریان
آثار استاد محمد رضا شجریان
آثار همایون شجریان
گوناگون
عطار نیشابوری
درباره سعدی
درباره مولانا
دکتر حسین الهی قمشه ای
حضرت حافظ
هنر خوشنویسی
مذهبي
اخبار موسیقی و استاد شجریان
معرفی کتاب و کتابخوانی
اباعبدالله الحسین (ع)
آموزش مو سیقی ایرانی
پایتخت تاریخ و تمدن همدان
امام خمینی (ره)
سالار عقیلی
علیرضا قربانی
نماز
قرآن
تولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ
ایرج بسطامی
سید حسام الدین سراج
شهرام ناظری
علیرضا افتخاری
نجوم و ستاره شناسی
فروشگاه سرعشق
حضرت فاطمه زهرا(س)
سخنرانی آیت الله جوادی آملی
سخنرانی و آثار استاد مرتضی مطهری
سخنرانی از استاد علیرضا پناهیان
سخنرانی از استاد نقویان
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
کتابخانه ادبیات
کتابخانه کامپیوتر
کتابخانه تاریخ
کتابخانه هنر
سمینارهای آنتونی رابینز(از مشهورترین سخنوران جهان)
دکتر وین دایر Dr.Wayne W.Dyer
دکتر علیرضا آزمندیان


آثارانتخابي ازاستاد

معماي هستي
آسمان عشق
راست پنجگاه
عشق داند
رسواي دل
آهنگ وفا
پيوند مهر
ياد ايام
سپيده
بيداد
دستان
سروچمان
دل مجنون
چشم نرگس
رباعيات خيام
به يادپدر (ربنا)
نوا مرکب خواني
بنشين به يادم شبي
گلهاي تازه 104 ابوعطا
بي تو بسر نمي شود
گل باغ آشنايي
ديده بي خواب
دخترک ژوليده
پيام نسيم
بهاردلکش
بت چين
ز من نگارم
ناز ليلي


وبلاگ هاي موسيقي

ردیف آوازی ایران
مستانه
افسانه جومونگ
وب خود را معرفي كنيد
فروشگاه آنلاين كتاب
دانلود آهنگهای جدید
دانلود تیتراژ سریال ها
تک نواز
ایندکس ایران
فرشــتــه مـــهـر
ني نامه
ماهوريان
نشان عشق
وبلاگ آواي دف (كاميار)
فريد آفلاين(دانلود موسيقي)
سـاز ايراني موسيـقـي ايراني
وبلاگ خبري موسيقي سنتي
اسـتاد شجريان
شكسته ساز
گلهای تازه
حکـايــت دل
كيــــهان كلـــــــهر
خــورشـــيد شبــــسـتان
مو سيـــــقي سنتـي ايـران
> تيتراژ برنامه هاي T.V
هـــمايـون شجــريان
خليفه آواز ايران
خــانه هنر نکا
شـــجـــر


وبلاگ هاي ادبي و هنري

هنر از دریچه ای دیگر
پله پله تا ملاقات خدا
ايثار
تـرنــج
عشق پاک
ذهـن زيبـــا
شعر و خوشنويسي
هـر روز با حضرت حـافظ
پيـامـبـر اعـظم و مـكــرم اسلام
اگه تو را دوست دارم...
زيــر بـاران بايد رفـــت
خورشـيد خانم
مطرب عشق
مــــو لا نـا
نـغمـه بـاران
دلـخستـــگي
دو خــــط مــــوازي
بـــــــــرگ اقـــــاقـــيـا
بـــنـــــــــت الـــــــزهــــــراء
نـامـــه هــاي مــن بــه خــــدا
پـــرکـــــن پـيـــــــــالـه را
يک سکوت
وبــلاگ ســاقــي
حرف دل
خیلی حرف ها را فقط از بوی یاس شنیده ام..


امکانات


در كل اينترنت
در سرّعشق
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد





Powered by WebGozar

!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!

پر فروشترین محصولات در بزرگترین فروشگاه اینترنت

مجموعه آثار و كنسرت هاي ياني آهنگساز معروف

گالري تصاوير وپوسترها           معتبرترين  فروشگاه اینترنتی آنلاین           آموزش علوم كامپيوتري


آموزش پیشرفته تجوید توسط استاد سید محسن موسوی بلده (تصویری)


آموزش پیشرفته وقف و ابتدا توسط استاد مستفید(تصویری)


منتخبی از قرائتهای قاریان مشهور ایرانی (mp3)


تلاوت 1:30 دقیقه ای استاد حامدشاکرنژاد و دعای سحرباصدای استادمحمداصفهانی


جدیدترین و زیباترین تلاوت جهان توسط استاد محمود شحات


قرائت بسیار زیبا وفنی استاد حاج حامد شاکرنژاد در محضر مقام معظم رهبری (مدظله العالی) تصویری


آموزش صوت و لحن توسط استاد شاه میوه اصفهانی


۱۰ تلاوت تصويري از استاد عبدالباسط


20 تلاوت تصويري از استاد مصطفي اسماعيل


۳۱ تلاوت تصويري از استاد محمود شحات محمد انور


۷ تلاوت تصويري از استاد راغب مصطفي غلوش


بيش از 490 تلاوت از استاد محمد صديق منشاوي


161 تلاوت از استاد عبدالباسط


گردش مجازی به 214 مکان تاریخی مذهبی


آثار زنده یاد حاج محمدرضا آقاسی


سخنرانی حسن رحیم پور ازغدیMP3


سخنرانی استاد نقویان


مجموعه سخنرانی استاد الهی قمشه ای


مجموعه كامل حاج محمود كريمي

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

در نعت سید المرسلین (ص)

شیخ اجل سعدی شعری زیبا به مناسبت مبعث حضرت رسول اکرم (ص) دارد که با زبان فصیح و اعتقاد عمیق وی به خاندان نبوت همراه است.

سعدی در این سروده زیبا چنین لب به نعت سید المرسلین حضرت ختمی مرتبت پیامبر اکرم (ص) گشوده است:


کریم السجایا جمیل الشیم نبى البرایا شفیع الامم

امام رسل، پیشواى سبیل امین خدا، مهبط جبرئیل

شفیع الوری، خواجه بعث و نشر امام الهدی، صدر دیوان حشر

کلیمى که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست

یتیمى که ناکرده قرآن درست کتب خانه چند ملت بشست

چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم

چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسرى فتاد

به لاقامت لات بشکست خرد به اعزاز دین آب عزى ببرد

نه از لات و عزى برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد

شبى بر نشست از فلک برگذشت به تمکین و جاه از ملک برگذشت

چنان گرم در تیه قربت براند که در سدره جبریل از او بازماند

بدو گفت سالار بیت الحرام که اى حامل وحى برتر خرام

چو در دوستى مخلصم یافتى عنانم ز صحبت چرا تافتی؟

بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروى بالم نماند

اگر یک سر مو فراتر پرم فروغ تجلى بسوزد پرم

نماند به عصیان کسى در گرو که دارد چنین سیدى پیشرو

چه نعت پسندیده گویم تو را؟ علیک السلام اى نبى الورى

خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب

مجموعه کامل آثار استاد غلامحسین بنان|آموزش پيشرفته سنتور| آموزش مقدماتي و پيشرفته تارآموزش قدم به قدم سه تار|مجموعه کامل آثار يانی |کنسرت استاد لطفی در کاخ نیاوران|آموزش دف|الهی قمشه ای بیوگرافی دکتر حسین الهی قمشه ای تصاويراستادان دف حسین الهی قمشه ای دادازغم تنهایی دانلود آ]نگهای شهرام ناظری دانلود آهنگ فيلم امام علي اثر فرهاد فخرالديني دانلود آهنگ های شجریان دانلود آهنگهای شجریان دانلود استاد سالار عقیلي دانلود تفسير مولوي فروزانفر دانلود شجریان دانلود كتاب علل سقوط علي دشتي به نويسندگي مهدي ماحوزي دانلود محمد رضا شجریان دانلود ناز ليلي شجريان دانلود نوا شجریان دانلود+استاد شجریان دانلوداهنگ خیام خوانی بوشهری دکتر الهی قمشه ای سایت استاد شجریان سایت سرعشق عشق غلام حسین بیگچه خانی فروش سخنرانیهای استاد اله

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: درباره سعدی

میلاد حضرت زینب کبری (س) را در ابتدا بر حضرت ولیعصر (عج) وسپس  بر همه عاشقان اهل بیت و  شیعیان تبریک و تهنیت عرض می کنم.

السلام علیک یا بنت علی ابن ابیطالب (ع) - یا زینب کبری (س)

کلید واژه ها:دانلود سخنرانی- آخرین خبر کنسرت استاد محمد رضا شجریان  وب سایت استاد محمد رضا و همایون  شجریان..

+ نوشته شده در  88/02/10ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

دانلودمجموعه سرودهای خاطره انگیز انقلاب

سخنرانی امام خمینی (ره) در بهشت زهرا

 

به لاله در خون خفته

بوی گل سوسن

الله الله، لا اله الا الله

خمینی ای امام

دیو چو بیرون رود

هوا دلپذیر شد

آمریکا، آمریکا

طلیعه سحر

سنگر اسلام

سفر مبارک

سرود جمهوری اسلامی ایران

خلبانان

خجسته باد

بهمن خونین

بهار خجسته

بسیج

آرمانم شهادت

صبح پیروزی

شهید

مسلمانان بپاخیزید

معمار حرم

من ایرانیم

هموطن

ای ایران

دین انسان ساز

الله اکبر

22 بهمن

 

تظاهرات 1

تظاهرات 2

تظاهرات 3

تظاهرات 4

تظاهرات 5

تظاهرات 6

بانک صوت و فیلم مذهبی
+ نوشته شده در  88/01/11ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

مجموعه خطبه های نماز جمعه مقام معظم رهبری (سال 67 تا 80 )

سال 67

1- انتخاب دوره سوم، رژیم عراق (19-1-67)

2- ماه صیام، مسایل جنگ (2-2-67)

3- استعمار، مسایل روز (23-2-67)

4- تقوی، مسایل روز (6-3-67)

5- تقوی، مسایل روز (20-3-67)

6- تقوی مسایل روز (10-4-67)

7- مسایل سیاسی هفته پذیرش قطعنامه (31-4-67)

8- مسایل روز، روند جنگ (21-5-67)

9- امام سجاد(ع)، مسایل روز (4-6-67)

10- امام باقر(ع) ، مسایل روز (25-6-67)

11- تشخیص حق و باطل، مسایل روز (15-7-67)

12- اتحاد مسلمین، مسایل روز (6-8-67)

13- حفظ انقلاب، مسایل روز (20-8-67)

14- حفظ انقلاب، مسایل روز (11-9-67)

15- حفظ انقلاب، مسایل روز (25-9-67)

16- بیماریهای جامعه، مسایل روز (16-10-67)

17- عوامل انحراف جامعه، دهه اول انقلاب (7-11-67)

18- فساد در جامعه، مسایل روز (28-11-67)

19- مبارزه با نحطاط جامعه، مسایل روز (12-12-67)

 

سال 68

1- علل ضعف و انحطاط جوامع (11-1-68)

2- علل ضعف و انحطاط جوامع (25-1-68)

3- امام علی(ع)، مسایل روز (8-2-68)

4- ظلم و ستم در جامعه (19-2-68)

5- پایداری جامعه (12-3-68)

6- امام و انقلاب (23-4-68)

7- سیره پیامبر (ص) (28-7-68)

8- میلاد امام علی (ع) (20-11-68)

 

سال 69

1- روزه و دعا ، نظام جمهوری اسلامی (10-1-69)

2- تقوی و نماز جمعه (19-11-69)

 

سال 70

1- امام علی (ع)، مسایل منطقه (16-1-70)

2- پیامبر (ص) ، مسایل روز (5-7-70)

 

سال 71

1- مناقب امام علی (ع)، مسایل روز (17-1-71)

2- دعا ، مسایل روز (7-12-71)

 

سال 72

1- اوضاع سیاسی انقلاب، خودسازی (14-3-72)

2- تقوی، مسایل روز (29-11-72)

3- وصیتنامه امام علی (ع)، فلسطین (13-12-72)

 

سال 73

1- ماه مبارک رمضان، مسایل روز (14-11-73)

2- دعا ، 22 بهمن (28-11-73)

 

سال 74

1- پیرامون نهضت حسینی (ع)، عاشورا (19-3-74)

2- شخصیت امام علی (ع)، مسایل روز (20-11-74)

 

سال 75

1- ماه مبارک رمضان، مسایل روز (28-10-75)

2- شخصیت علی (ع) ، جنگ با استکبار (12-11-75)

 

سال 76

1- ماه رمضان و خودسازی، استکبار (12-10-76)

2- توبه در ماه رمضان، مبارزه با آمریکا (26-10-76)

 

سال 77

1- عبرتهای عاشورا، تیلیغات علیه ایران (18-2-77)

2- جوان و نوجوان ، توافقنامه ننگین مریلند (8-8-77)

3- دعا، حمله امریکا به عراق (4-10-77)

4- شهادت امام علی (ع)، قتلهای مشکوک (18-10-77)

 

سال 78

1- شخصیت امام خمینی (ره) ، هدف انقلاب (14-3-78)

2- اخلاق، 18 تیر (8-5-78)

3- حضرت زهرا (س)، اهانت به امام زمان (عج) (9-7-78)

4- ماه رمضان، استکبار (26-9-87)

5- شهادت امام علی (ع) ، روز قدس (10-10-87)

 

سال 79

1- شهادت امام حسین (ع)، اصلاحات (26-1-79)

2- زندگی پیامبر (ص)، وحدت ملی (23-2-79)

3- امر به معروف، امام علی (ع)، قدس (25-9-79)

4- علی(ع)، سالگرد امام راحل (ره) (26-12-79)

 

سال 80

1- حکومت پیامبر (ص)، فلسطین (28-2-80)

2- سیره امام علی(ع)، قدس، افغانستان (16-9-80)

بانک صوت و فیلم مذهبی
+ نوشته شده در  88/01/11ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

سیره و آثار - حكيم مهدي الهي قمشه اي  را مطالعه نماييد...

ستاره قمشه -(حكیم میرزا مهدی الهی قمشه‏ای)  را مطالعه نماييد....

خاطراتي از سلوك عرفاني حكيم مهدي الهي قمشه اي را مطالعه كنيد...

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/06ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: دکتر حسین الهی قمشه ای

موسیقی دستگاهی ایران در تلاوت قرآن

قرائت قرآن، یك فن یا به بیانی جامع‌تر یك هنر است؛ شاید بتوان گفت نقطه اوج تلاقی هنر و مذهب و برای آنكه بشود از آن لذت برد، باید كمی درباره‌اش دانست. در واقع فراگیری فنون موسیقی آوازی، پیشوازی است برای فراگیری تلاوت رنگارنگ قرآن.

از یك نظر، قرآن لحنی موسیقایی است و از نظری دیگر، الحان موسیقی در ذات آیات قرآنی و حتی واژگان آن نهفته است كه خود‌به‌خود ما را وادار می‌كند آن را آهنگین و با وزن بخوانیم.

آنچه در این سال‌ها از قرائت قاریان ایرانی شاهد بوده‌ایم تقلید بوده است و بس. همواره قاریانی پرورش داده می‌شوند كه كمتر به موسیقی و مبانی آن آشنایی دارند و با آهنگ‌های نامناسب و نغمه‌های ناموزون قرائت می‌كنند و این اعجاز بیان الهی را با شیوه‌های تقلیدی و ناپسند عرضه می‌دارند.

اینكه شیوه‌های امروزی در قرائت قرآن از كجا آمده، چه ربطی به هنر موسیقی دارد، چه كسانی در پیشرفتش مؤثر بوده‌اند و ما ایرانی‌ها كه هم در موسیقی، سابقه درخشانی داریم و هم در علوم قرآنی، چه نقشی در اعتلای این هنر داریم و جایمان در این عرصه كجاست، خود موضوعاتی قابل تأمل و بحث‌اند.

پرداختن به این سؤال كه اساساً موسیقی دستگاهی ایران در تلاوت قرآن به كار گرفته می‌شود یا نه، قبل از همه پرسش‌ها، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. به‌ویژه آنكه تا كنون به این مقوله مهم پرداخته نشده است.

مشروعیت هنر قرائت

در اكثر كتب روایی شیعی، بخشی وجود دارد، به نام «باب‌القرآن»‌ یا «كتاب‌القرآن»‌ كه در آن روایاتی درباره فضل قرآن، فضیلت قاری قرآن، ثواب قرائت سوره‌ها و نكات دیگر مطرح شده است. اما یكی از این نكات،‌ مسئله تحریم غنا و استحباب تحسین صوت در قرائت قرآن است.

محدثان بزرگوار ما، در توجیه بعضی روایات فرموده‌اند:‌ «قرآن را با صوت زیبا تا آن حدی كه غنا نباشد، ‌باید قرائت كرد، البته بدون آنكه حدود حسن صوت و غنا را مطرح كنند.»

بسیاری تصور می‌كنند كه قرائت و تلاوت قرآن تنها آن چیزی است كه شنیده‌اند و فقط و فقط باید در این خصوص از تلاوت قاریان عرب‌زبان تقلید كرد و به همین هم بسنده می‌كنند. اما برخی از قاریان با استناد به اینكه آهنگ‌های عربی تلفیقی از آهنگ‌های غیرعربی (مثلاً ایرانی) است، استفاده از آهنگ‌های غیرعربی را در قرائت جایز می‌دانند. مثلاً یكی از گوشه‌های دستگاه ایرانی را عیناً در قرائت قرآن به كار می‌برند.

با توجه به روایات شریفه، قرائت قرآن با صوت و لحن زیبا و ترجیع حلال (هنر قرائت)، ممدوح و مورد رضایت حضرت حق، رسول اكرم و ائمه اطهار، علیهم السلام، می‌باشد. نظر بسیاری از فقها در مورد قرائت قرآن، طبق دستگاه موسیقایی، این است كه در اخبار وارده نسبت به قرائت قرآن، با صدای خوب تأكید شده است؛ و از حضرت امام باقر (ع) نقل شده: «رجع بالقرآن صوتك، فان الله عزوجل یحب الصوت الحسن یرجع فیه ترجیعا» یعنی قرآن را با گرداندن صدا در حلق بخوان؛ زیرا خداوند صدای خوب را دوست دارد.

بنابراین باید قرآن با صدای مهذب مناسب معنویت و هدایت قلوب خوانده شود، نه با صداهای مناسب با مجالس لهو؛ و برای یاد گرفتن تنظیم صدا و پیداکردن صوت یا نت مناسب اگر از آلات تنظیم صدا استفاده شود مانعی ندارد؛ ولی نواختن آلات در وقت خواندن قرآن (نظیر نواختن موسیقی درسرودهای معمولی) ممكن است بی‌احترامی به شأن قرآن تلقی شود.

موسیقی شرقی و ویژگی‌های آن

وجه تمایز موسیقی شرقی نسبت به موسیقی غربی وجود پرده‌هایی1 است كه موسیقی غربی به طور كل از وجود این فواصل بی‌بهره است. فواصلی كه در موسیقی شرقی استفاده می‌شود فاصله یك پرده (پرده كامل)، نیم‌پرده و ربع‌پرده (4/3 پرده) است در صورتی كه موسیقی غربی از فاصله ربع پرده استفاده نمی‌كند. همین موضوع دامنه و تنوع بسیاری را برای موسیقی شرقی ایجاد كرده و بر همین اساس در موسیقی ایرانی، عربی و تركی دستگاه‌ها و مقام‌های بسیاری وجود دارند، اما در موسیقی غربی چنین نیست.

نفوذ موسیقی كلاسه‌شده غربی در ممالك شرقی به‌خصوص در دو سده اخیر دانشمندان و موسیقی‌دانان شرقی را بر آن داشت كه نظم خاصی برای مقام‌های خود بدهند و در نتیجه یك گام پایه‌ای برای موسیقی خود بیابند و پس از آن بود كه برای مقام‌های شرقی گام ثابتی مشخص شد.

دستگاه‌های موسیقی ایران و مقام‌های موسیقی عرب

هفت دستگاه و پنج آواز حاصل فواصل و گام‌های متفاوت در موسیقی ایرانی است. بسیاری از گوشه‌ها نیز در این آوازها و دستگاه‌ها قرار می‌گیرند. ماهور، شور، سه‌گاه، چهارگاه، راست و پنجگاه، همایون و نوا، هفت دستگاه و بیات اصفهان، افشاری، ابوعطا، دشتی و بیات ترك آوازهای موسیقی ایرانی را شكل می‌دهند. همان‌طور كه گفته شد ربع‌پرده در موسیقی ما نقشی مهم ایفا می‌كند و موجبات فراهم آمدن گوشه‌ها و دستگاه‌هایی با رنگ و فضای متنوع را فراهم می‌آورد.

مقام راست، بیات، صبا، سه‌گاه، عجم، نهاوند، كرد، حجاز مقام‌های عربی را تشكیل می‌دهند كه هر یك از این مقام‌ها در دل خود دارای مقام‌های فرعی نیز هستند؛ مطابق با آنچه در موسیقی ایرانی نسبت به دستگاه‌ها و گوشه‌ها اتفاق می‌افتد.

وجه تشابه موسیقی عربی و ایرانی

عقیده اكثر مورخان بر این است كه منشأ موسیقی عرب، آهنگ‌ها و ترانه‌های ایرانی بوده. اكثر خوانندگان و نوازندگان مشهور عرب در قرون اول هجری، توسط خنیاگران و نوازندگان پارسی‌تبار تعلیم یافته یا اینكه خود اصالتاً ایرانی بوده‌اند.

آنان از الحان و آهنگ‌هایی كه قابلیت تطبیق و تلفیق با اشعار عربی را داشت،‌ در سرودها و آوازهای خود استفاده كردند و پس از مدتی موسیقی عرب با تكیه بر همین دانسته‌ها، كه رفته‌رفته رو به تكامل می‌رفت، شكل گرفت.

به عنوان مثال در موسیقی ایرانی (و شرق) فاصله هشتم یا «هنگام»2 را به هشت گاه تقسیم می‌كردند. بعد از حمله اعراب به ایران در صدر اسلام و همچنین در دوران سلطنت عثمانی، این فواصل و پرده‌ها به طور كامل به كشورهای عربی و اسلامی منتقل گردید و تا كنون نیز همان فواصل و پرده‌ها با نام‌های ایرانی (اكثراً) در فرهنگ موسیقی این كشورها به چشم می‌خورد.

پرداختن به این موضوع كه عرب‌ها تداخلات و تصرفاتی در این مقام‌ها داشته‌اند بحث‌های تاریخی و فرهنگی است كه در این فرصت نمی‌گنجد و فقط به ذكر همین نكته مهم بسته می‌كنیم كه مطمئناً دخل و تصرفاتی در موسیقی ایرانی توسط عرب‌ها صورت پذیرفته است.

با وجود شواهد و دلایل بسیار زیاد به جرئت می‌توان ادعا كرد كه این اسلوب و روش موسیقی ایران بوده كه به كشورهای عربی منتقل شده و اگر موسیقی بدوی و یا قومی در این كشورها نیز بوده یا در این فواصل وجود داشته و یا اینكه از بین رفته است. بنابراین در حال حاضر موسیقی عربی كه موجودیت مستقل از موسیقی ایرانی و غرب داشته باشد وجود ندارد.

در تحقیقاتی كه پژوهشگران و موسیقی‌دانان انجام داده‌اند بارها به این تشابهات اشاره شده و از آنجا كه به جز در فواصل معدودی كه بین موسیقی مقامی عربی و ایرانی اختلاف وجود دارد، تشابهات بین این دو موسیقی طبیعتاً بسیار زیاد است، در این مجال به عنوان نمونه به یكی دو وجه تشابه اشاره می‌شود.

مقام راست و سه‌گاه كه یكی از قدیمی‌ترین و مهم‌ترین مقام‌های موسیقی ملل شرق است (بدون تغییر نام) هم در مقام‌های موسیقی عرب و هم در دستگاه‌های موسیقی ایرانی به چشم می‌خورد. مقام عجم تقریباً منطبق بر دستگاه ماهور است .اما خالی از تفاوت نیست .

مقام‌های موسیقی عربی مورد استفاده در قرائت

می‌گویند لحن خوش، كمال گفتار است. علمای فن قرائت به مرور زمان، متوجه شدند كه آیات قرآن با توجه به دوری و نزدیكی معنایشان، دارای وزن و آهنگ خاصی هستند.

(حتی در موسیقی ایرانی هم آهنگسازان مسلط و آشنا با توجه به شعر ملودی را در دستگاه خاص می‌سازند. در واقع به این ترتیب كوشش می‌كنند هم‌خوانی و هماهنگی كاملی میان لحن شعر و ملودی ایجاد شود.)

بنابراین آنچه تا حدودی به برتری تلاوت قاریان عرب‌زبان نسبت به ایرانی‌ها منجر شده، استفاده قاریان عرب‌زبان و آشنا به موسیقی از مقام‌هایی است كه با معانی آیات هم‌خوانی و ارتباط داشته باشد. در قرائت قرآن هر دسته از الحان به خواندن آیات خاصی اختصاص دارد.

به عنوان نمونه مقام "بیات" كه وسیع‌ترین مقام در قرائت قرآن است و گوشه‌های بسیاری دارد قبل و بعد و حتی بین مقام‌های دیگر، قابل اجراست. معمولاً قرائت با این مقام آغاز می‌شود و زمینه اجرای مقامات دیگر است. وقار، عظمت، بزرگی، تسلط و سنگینی را القا می‌كند و آرامش همراه غم می‌آورد. این مقام برای اجرای دعاهای قرآنی، حكایات و اندرزها به كار می‌رود.

نمونه: بروج/ استاد غلوش

آل عمران، 171 به بعد،/ استاد مصطفی اسماعیل

یا مقام راست؛ اثر آن، برانگیختن حس مردانگی، جسارت و حركت به سمت كشف حقیقت است و در آیاتی كه داری تأكید و تحكم و امر است استفاده می‌شود. هرچند قابلیت تعمیم به انوع حالات مفهومی را دارد.

نمونه: روم / استاد منشاوی

آیات ابتدای سوره شمس/ استاد عبدالباسط

مقام عجم و چهارگاه: اثر این مقام‌ها، ایجاد شور و شوق جوانی است و در آیاتی با مضامین خدا، بهشت، توبه، معجزات پیامبران، دعا و درخواست و حركت و مبارزه به كار می‌رود.

نمونه: ضحی، 11ـ انشراح، 1/ استاد عبدالباسط

مقام نهاوند: ماهیتی لطیف و منعطف از نظر لحنی دارد. نه خیلی خشن است و نه خیلی خفیف و بیشتر در بیان داستان‌های قرآنی به كار می‌رود.

نمونه: بقره، 250/ استاد مصطفی اسماعیل

مقام سه‌گاه: برانگیزاننده حس محبت و عشق و سوز دل است و در آیاتی با مفاهیم عشق، وعده الهی، بشارت، مغفرت، صفات مؤمنان، پیروزی و اجابت دعا به كار می‌رود.

نمونه: فاطر، 14 و 15، استاد مصطفی اسماعیل

مقام صبا: مجموعه‌ای از نغمات حزین است كه گذشته از دست‌داده را به تصویر می‌كشد و ما را به خویشتن خویش دعوت می‌كند. در آیاتی با موضوع عبرت از حوادث گذشتگان،‌ مقایسه عاقبت نیك مؤمنان و سرانجام بد گناهكاران، دعا و توبه و پشیمانی و ذكر نعمت‌ها و آیات الهی به كار می‌رود.

نمونه: قیامت، 14 و 15/ استاد عبدالباسط

مقام حجاز: اثر آن، شور و شعف همراه با احساسات عالی و حزین و دعوت به یكپارچگی و اتحاد و آرزو برای سعادت بشر است. از این مقام، در آیاتی كه مربوط به بشارت و انذار، نعمت‌های خداوند، تذكر و یادآوری، امر و توصیه، خلقت جهان هستی و موجودات هستند، ‌استفاده می‌شود.

نمونه: حشر 21/ استاد عبدالباسط

آنچه موجب دشواری در تشخیص صحیح حضور دستگاه‌های ایرانی در قرائت شده است

همان‌طور كه در این تحقیق به تشابهات موسیقی ایرانی و عرب اشاره شد و همچنین با مثال‌هایی در خصوص استفاده از مقام‌های عربی در قرائت جای سؤال دارد كه در این بین چه اتفاقی افتاده است كه برخی به انكار از استفاده از دستگاه‌های موسیقی ایرانی می‌پردازند؟! اما آنچه موجبات دشواری برای تشخیص دستگاه‌ها و گوشه‌های ایرانی در قرائت را فراهم كرده است، لحن متفاوت عربی قاریان عرب‌زبان و همچنین تداخلات و تصر‌ّفاتی است كه موسیقی‌دانان عرب در موسیقی خود نسبت به موسیقی ایرانی ایجاد كرده‌اند.

در واقع به دلیل تفاوت در لحن قاریان مصری تشخیص این موضوع كمی دشوار شده است. در واقع همان‌طور كه در طول بحث بارها به آن اشاره شد موسیقی عربی در واقع گرته‌برداری از موسیقی ایرانی است.

جمع‌بندی (ترس از تغییر لحن و آشنا نبودن قاریان قرآن به موسیقی)

بحثی كه امروز پیش آمده این است كه چرا به جای استفاده از موسیقی سنتی ایران در قرائت قرآن به تقلید از روش‌ها و الحان مصری و عربی اكتفا می‌كنیم. بسیاری از كارشناسان بر این عقیده هستند كه در موسیقی ایرانی غیر از شور عربی و سه‌گاه نغمه‌هایی كه به موسیقی عربی نزدیك باشند، بسیار كم است و با به كار بردن موسیقی سنتی ایران در تلاوت آیات قرآنی، برای تطبیق نغمه با معنی مشكل پیدا خواهیم كرد. مثلاً برای برخی از آیات واجد معانی حزن‌انگیز نمی‌توان غیر از مقام‌های حجاز یا نهاوند از دیگر مقام‌ها استفاده كرد.

حال آنكه در این تحقیق حاضر خلاف این موضوع به اثبات رسید. در جمع‌بندی كلی از این بحث می‌توان عدم شناخت كافی قاریان قرآن كشورمان نسبت به موسیقی و گوشه‌ها و نغمات اصیل ایرانی و ترس از تغییر لحن را علت اصلی این موضوع دانست. درحالی‌كه بسیاری از نغمات قرائت قرآن، برگرفته از نغمات اصیل ایرانی است پرداختن به آموزش صحیح و آشنا كردن قاریان كشورمان به موسیقی احساس می‌شود و لازم است كارشناسان به این مقوله توجه بیشتری داشته باشند.

معرفی نغمه ی بیات

     چون الحان عرب برگرفته از ردیف های آوازی ایران است و در صفحه اول به معرفی دستگاه شور ایرانی پرداختیم در این قسمت به معرفی نغمه ی بیات می پردازیم که مرتبط با دستگاه شور می باشد .

دستگاه یا نغمه در قرآن کریم از سه قسمت مهم قرار ، جواب و جواب الجواب تشکیل شده است . البته قسمت چهارمی هم به نام حصار وجود دارد که چون از لحاظ دانگ صدا افراد کمتری قادر به اجرای آن هستند آن را کمتر ذکر کرده اند.

از دستگاه بیات معمولاً در ابتدا و انتهای قرائت قرآن استفاده می شود . یعنی در پرده ی شروع و پرده ی فرود . حالتی حزین و عرفانی دارد و با جذبه ی آرامش بخش و خاص خود مستمع را آماده پذیرش سایر نغمات و گوشه ها می نماید . افراد عادی معمولاً در این لحن به قرائت قرآن می پردازند زیرا گوش اکثر افراد عام با این نغمه آشناست . 

این نغمه فروعات زیادی دارد .

فروعات یا همان گوشه ها قسمت هایی از هر لحن می باشد که در قرائت قرآن از آن استفاده می گردد .

 برای مثال برای دستگاه بیات فروعاتی چون :

1.  لامی

2.  صافی

3.  ابراهیمی

4.  کرد

5.  مصری

6.  شور

7.  حسینی

8.  دشتی

9.  نوا

10. محیر

11. دوکا

12. رمل

13. علی

و ...

ذکر می کنند .

                                                                                                            بررسی و تحلیل از

                                                                                       محسن محسنی

منابع

1. ژان دورینگ، ردیف‌سازی موسیقی سنتی ایران.

2. دكتر جواد مسگری و مهندس حسین دهقانی، نغمه وحی 1و2.

3. پرویز منصوری، تئوری بنیادی موسیقی.

4. شاهین فرهت، دستگاه در موسیقی ایران.

5. روح‌الله خالقی، نظری به موسیقی.

6. فرامرز پایور، تئوری موسیقی.

7. با تشكر فراوان از آقایان احمد ابوالقاسمی و محمدرضا غلام‌رضازاده قاریان بین‌المللی قرآن

 

 

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: گوناگون

با سلام و عرض ادب و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان، زیباترین و نیکوترین  داستان ها (احسن القصص) داستان زندگی حضرت یوسف (ع) را همگی مان تا حدودی شنیده ایم و حتی فیلم آن نیز ساخته شده است که انصافا زیبا نیز است.

ولی تفسیر و توجه به نکات عبرت انگیز از یک دیدگاه بسیار باز و روشن سبب می شود که ما را در یوسف شدن خویش و پیدا کردن یوسف درون خویش موفق بدارد که گفته اند :

"یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد        آنکه یوسف به زر ناسری بفروخته بود" 

"ببین که چاه زنخدان تو چه می گوید    هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست"

"یوسفی جستم لیطف و سیم تن              یوسف استانی بدیدم در تو من"

و غیره ...... ولی بنده تا قبل گوش کردن سخنرانی استاد الهی قمشه ای در تفسیر سوره مبارکه یوسف فقط از جمال یوسف لذت می بردم ولی اکنون بعد از استماع آن به  قول خود ایشان به جان کلام  نزدیکتر شده ام .

به همین دلیل جهت استفاده شما نیز  از این سخنرانی آن را در وبلاگ نهاده ام: دانلود کنید

جلسه اول          جلسه دوم

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

ستاره قمشه - حکیم میرزا مهدی الهی قمشه‏ای را مطالعه نماييد....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/06ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: دکتر حسین الهی قمشه ای

خاطراتي از سلوك عرفاني حكيم مهدي الهي قمشه اي را مطالعه كنيد...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/06ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: دکتر حسین الهی قمشه ای

تاثير غرب در ادبيات نوين عرب

سيف الله رحيمى

أشنائی وارتباط غرب با انديشه های ادبی عرب سابقه ای ديرينه دارد به دوران پيش از اسلام باز می گردد.ولی اين ارتباط تا اواخر قرن نخست اسلام ( قرن هفتم ميلادی) چندان محسوس وگسترده نيست.در واقع اوج اين ارتباط در دوران مامون, خليفه عباسی ودر بیت الحکمه بغداد بوده است. اين بيت الحکمه مرکز علمی بوده که خليفه به أن توجه فراوان داشت واموال زيادی را نيز برای آن هزينه می کرد. مهم ترين کارهای فرهنگی آن بود که مهم ترين رسالت اين مرکز ترجمۀ علوم فلسفه يونان وديگر کشورها بود وآثار فراوانی در موضوعات پزشکی, رياضيات, علوم طبيعی, فلسفه در اين مرکز ترجمه شد وعئه ای به مطالعه وشرح وتوضيح اين کتابها گماشته شدند که به مرور زمان آن را گسترش داده ودر تهيه کتابها ی که زيربنای تحقيق وتدريس در دانشگاه های قرون وسطی شد کوتاهی نکردند. در اينجا مقصود ما به پرداختن تاريخ اين جنبش علمی وتبادل فرهنگی ميان شرق وغرب که از قديم مطرح بوده ودر کتابهای فراوانی نيز پيرامون آن نوشته شده, نيست. بلکه می خواهيم نظری بيفگنيم بر اين ديدگاه که غرب با همه توجهی که به علوم يونان وديگر تمدنها داشت ولی تحت تأثير هنر وادبيات آنان قرار نگرفت. ازاينروادبيات عرب جدا ومستقل از تأثيرات محيط خارج باقی ماند. يکی از نويسندگان معروف معاصر در اين باره می گويد: " اگر اراده خداوند بر اين تعلق می گرفت که ادبيات ما راه کمال را بپويد, به  مترجمان عصر مأمون الهام می کرد که آثار ادبی مغرب زمين مانند شعر, قصه, داستانهای کوتا وداستانهای حماسی را از زبان يونانی ولاتين به زبان عربی انتقال دهند, چنانکه علم وحکمت آنان را انتقال دادند." بی توجهی قدمای زبانی عربی به ادبيات يونان خود معلول علتهای مختلفی بوده است. از جمله علتهای زبانی, دينی واجتماعی, در اين جا از شرح وتبيين اين مسأله نيز  صرف نظر کرده, به موضوع اصل خود يعنی _ نهضت جديدی عربی_ می پردازيم وميزان ارتباط آن با تمدن غرب وتأثير پذيری از آن را بر رسی می کنيم.بی ترديد بر خورد ملتها با همديگر افقهای تازه ای را فراروی افکار وانديشه های آنان قرار داده وموجب گسترش دامنه خيال آنان می گردد.  مسلمانان نيز هنگامی که بر اثر فتوحات پارا از جزيره العرب بيرون گذاشته وبا تمدنهای ديگری بر خورد کردند از حالت خود به يک حالت ديگری پيوستند واز نظر اجتماعی وفکری متحول گرديدند وگامهای بلندی را در راه پيشرفت وتکامل بر داشتند, اين حالت در ساير ملت ها نيز صادق است. مانند بر خورد قبايل المان با روميان در جنگ با امپراطوری روم وبر خورد صليبيان با مشرق زمين در جنگ های صليبی در طول تاريخ  نمونه های فراوانی برای اين پأيده که به قانونی کل وتخلف نا پذير شباهت دارد می توان يافت, از اوايل قرن گذشته ادبيات جديد عربی آشناشده واز اين طريق افقهای تازه ای را فتح کند اين کار عمدتاً از دوراه انجام پذيرفت نخست از راه ترجمه وانتقال تجاربفکری غرب به زبان عربی وديگر از راه اطلاع مستقيم از علوم ومعارفی که  به زبانهای اروپايی ميسر شده است.نخستين آثاری که به زبان عربی ترجمه شد, مطالب علمی وفنی در موضوعات پزشکی ورياضيات وعلوم طبيعی وعلم نجوم بود.البته توجه امرا وخلفا نيز به گسترش جنبش ترجمه كمك كرد چنانكه در زمان عباسيان در اثر مساعي مامون در ايجاد دارالترجمه نهضت علمي پايه ريزي شد كه در آن كتابهاي زيادي از يوناني وهندي و ايراني به زبان عربي ترجمه گرديد .  ونيز از عواملي كه سبب  توجه   خلفا به علم طب ونجوم  شد عامل  تنجيم را  با يد ذكر كرد سلاطين  مبالغ  زيادی براي  ايجاد رصد خانه ها و ساختن ابزار دقيق نجومي قرار ميدادند وانتظار پيشگو يي هاي اختر شناسي داشتند . ونخستين بار أدبای مصر وشام در زمان محمد علی پاشای کبير وسپس در دوران نوه اش شاه اسماعيل پاشا به اين کار همت گماشتند وپيشاپيش همه رفاعه الطهاوی ( متوفی سال 1872) بود. از بزرگان اين عصر می توان از محمد عمر التنوسی نام برد که فرهنگ اصطلاحات پزشکی و پزشکان را تدوين کرد. علاوه بر اين بسياری از دانشمندان دو قرن اخير دست به ترجمه زدند که شرح مفصل آن در کتابهای مربوطه آمده است. گفته می شود تنها انتشارات بولاق, در فاصله ميان سالهای ( 1822 تا 1842) بالغ بر (243) عنوان کتاب از زبانها اروپائی به زبان عربی منتشر ساخته است.همچنين دانش آموزان مدرسه زبانهای خارجی به رياست رفاعه الطهطاوی قريب دو هزار کتاب به زبانی عربی وترکی ترجمه کرده اند.

 

با توجه به اين مقدمات وبا مروری به نهضت ترجمه در دوران محمد علی پاشا چنين بر می آيد که در اين دوران تنها کتب علمی به زبانی عربی ترجمه شده ومسايل سياسی وحکومتی حتی تا اوايل عصر اسماعيل پاشا به زبان ترکی بوده است. نهضت ترجمه در دوران اسماعيل پاشا سرعت گرفت ودر فاصله ميان سالهای(1880) تا 1899) شکوفاشد. اما در ساير کشورها, از بيروت به عنوان مهمترين مرکز انتقال علوم غربی به زبان عربی می توان نام برد. در سال 1866 دانشگاه امريکايی بيروت تأسيس شد ودر آغاز دروس پزشکی وديگر علوم غربی به زبان عربی تدريس می شد نا چار استادان ودر صدر, آن ونديک, رتبات وبست آثاری را به زبان عربی ترجمه کردند واستادان ساير دانشگاه ها ومراکز آموزشی نيز همين رويه را در پيش گرفتند.در نتيجه نهضت ترجمه فعال گرديد تا حدی که به مرور در تدريس علوم, زبان عربی کنار گذاشته شد واستادان ودانشجويان مستقيما به منابع فرهنگی مراجعه می کردند.نظير همين جريان در مصر نيز پس از انتقال آن توسط نيروهای فرانسوی اتفاق افتاد. کار ترجمه همچنان ادامه داشت, زيرا نويسندگان وروزنامه نويسان با اين کار تقاضای مردم را که بشدت تشنه معارف نو بودند پاسخ می دادن.از جمله قديم ترين مجلات که اقدام به اين کار نمود مجله المقطف بود که در سال ( 1876) در بيروت منتشر شد وسپس در سال ( 1879) به مصر منتقل گرديد , اين مجله حلقه اتصال ميان شرق وغرب بود علاوه براين دها مجله ديگر نيز در اين امر فرهنگی سهيم بودند. آنچه در مورد ترجمه بيان شد عموما به متون نر مربوط است طبيعی است که ترجمه متون نرپيش از شعر مورد توجه مترجمان قرار گيرد. مشکلاتی که به سر راه ترجمه شعر وجود دارد موجب شد که به آن توجۀ چندان نشود. وبا اين حال برخی از ادباء اين رنج را به خود همواره ساخته وبسياری از سروده های زيبای  اروپائی را به عربی ترجمه کرده اند. بيشترين کار در اين زمينه در فاصله ميان دو جنگ جهانی اول ودوم يعنی دوران تسلط اروپا بر کشور های اسلامی انجام پزيرفت ودر اين دوران بسياری از آثار انگليسی وفرانسوی به زبان عربی ترجمه شد هر چند بر شمردن همه اين مطالب به ويژه آنچه در دو کشور مصر ولبنان که همچنان از مهمترين مراکز تبادل فرهنگی ميان غرب وکشورهی عربی به حساب می روند.در حقيقت،مسلمين مؤسسين واقعى كتابخانه‏هاى عظيم عمومى در عالم‏ بوده‏اند  نيكوكارانشان در تاسيس و وقف كردن كتابخانه‏هاى عام المنفعه‏ مكرر با يكديگر رقابت مى‏كرده‏اند. 

هوامش:

نهضت علمى مسلمانان

آمادگى مسلمين براى اخذ و نشر علوم،و احاديثى كه از پيغمبر صلى الله علْه وسلم در تشويق‏به دانش طلبى نقل مى‏شد،بعلاوه وجود اسباب و موجبات ديگر،شروع‏يك نهضت علمى را در قلمرو اسلام سبب شد.ترجمه و نقل علوم يونانى‏قدم اول بود در حصول اين نهضت كه بعضى اروپائيان آن خوانده‏اند. و تا حدى همان‏بود كه اسلام را در قياس با اروپا يكچند مشعلدار دانش و معرفت‏جهانى كرد.اين كار هم بوسيله اهل ذمه-خاصه نصارا ويهود انجام شد كه بر خلاف اعراب به اقتضاى معيشت و تربيت‏با السنه ديگرآشنا بودند.فلسفه يونانى بيشتر به اهتمام سريانيها به عربى نقل شد.ازآنكه فلسفه يونانى كه از كليساى ملكائى رانده مى‏شد نزد يعقوبيها ونسطوريها پناه مى‏يافت.قبل از اسلام هم شهر ادسا كه همان الرها باشداز مراكز مهم تعليم فلسفه يونانى بشمار مى‏آمد و در آنجا كتابهايى ازيونانى به سريانى نقل كرده بودند.بهر حال،در زمان مامون عباسى-وشايد اندكى قبل از آن نيز-شروع كردند به نقل و ترجمه اين كتابهاى‏سريانى به عربى.بيت الحكمه مامون كه نوعى آكادمى و دار الترجمه بشمار مى‏آمد با كتابخانه مفصل و رصد خانه‏يى كه داشت در نقل علوم‏يونانى نقش قابل ملاحظه‏يى ايفا كرد.اعضاء اين آكادمى بيشترسريانيها بودند كه عربى و يونانى مى‏دانستند.حنين بن اسحق كه گويند دربيزانس لغت‏يونانى آموخته بود در راس اين بيت الحكمه اهتمام بسياردر كار نقل و ترجمه داشت. آشنايى مسلمين با علم و با مباحث مربوط به كلام در واقع از عهداموى نشات و اساس گرفت و اين عهد بود كه در طى آن،در عراق و شام‏و مصر،كسانى كه با علم و فلسفه يونان و هند و ايران آشنايى داشتند به‏اسلام گرويدند و يا به خدمت‏خلفاء و حكام مسلمان در آمدند.پيش از آن‏بسبب اشتغال به فتوحات كه تمام همتها بدان مصروف بود جز به قرآن وحديث و آنچه از لغت و شعر و ادب و قصص انبياء و تاريخ كه براى فهم‏آن لازم بود نمى‏پرداختند.قرآن و حديث در واقع دو سرچشمه بزرگ اصلى بود براى دين و شريعت.هم فقه ازين دو منشا عظيم برخوردار بود هم عقيده كه‏خود از عهد خلفاء راشدين دستخوش بحرانها و اختلافات بزرگ مانندمقالات خوارج و قدريه و مرجئه شده بود.اما از اوايل عهد عباسى علم وفلسفه نشات واقعى يافت و در پى آن در همه احوال مسلمين تحول پديدآمد:اصول پيدا شد و كار اثبات احكام فقه را براساس علمى نهاد.كلام پديدآمد و مجادلات راجع به عقايد را تحت نظارت منطق و استدلال قرارداد.نقل علوم يونانى،هندى،و ايرانى هم در تمام قلمرو فكر و معرفت‏بر روى مسلمين آفاق تازه گشود.درست است كه مسلمين وسيله شدندبراى نقل آثار حكمت و معرفت‏باستانى به دنياى عرب اما نقل هم‏فى نفسه كار كم اهميتى نيست.بعلاوه اشتباه صرف است اگر كسى سهم‏مسلمين را به همين نقل و ترجمه منحصر كند زيرا علماء اسلام، چنانكه‏مكرر گفته آمد،از خود نيز چيزهايى بسيار بر مواريث هند و يونان و فرس‏افزودند.بهر حال،چنانكه البته بدرستى انتظار مى‏رفت اين نقلها وترجمه‏ها راه تحقيق و ابتكار را بر مسلمين گشود. البته مسلمين به ترجمه شعر و درام يونانى علاقه‏يى نشان ندادند نه‏فقط بدانسبب كه شعر و درام يونانى با اساطير و عقايد قوم مخلوط بود ونمى‏توانست مورد توجه اهل اسلام باشد،بلكه نيز بدانجهت كه هدف‏از تعلم آن بلاغت‏يونانى بود كه با وجود بلاغت قرآن نزد مسلمين طالب‏نداشت.در واقع،اگر فن شعر ارسطو نزد مسلمين زياده پيچيده و تا حدى‏نامفهوم ماند و اگر كتب افلاطون نيز بين آنها انتشار زيادى نيافت‏سببش همين بى توجهى آنها بود به نقل و ترجمه شعر و درام.با اينهمه،شواهدى هست كه حاكى است از نقل يا تلخيص ايلياد هوميروس وبعضى حكايات و اشعار يونانى.همچنين وقتى مسلمين از كلمات ذهبيه‏فيثاغورس يا نظاير آن صحبت مى‏كنند به نظر مى‏آيد از ادب يونانى نيزآنچه را با ذوق خويش زياده بيگانه نمى‏يافته‏اند ترجمه مى‏كرده‏اند. اما از معارف و علوم قديم آنچه به عربى نقل مى‏شد منحصر به‏كتب يونانى نبود.مسلمانان حتى در عهد اموى از ربيت‏يافتگان‏جنديشاپور،فوايد علمى جستند.از آغاز ظهور اسلام-و چندى پيش ازآن-جنديشاپور مركز معارف فرس و هند هم بود.علماء،خاصه اطباءجنديشابور،در دربار امويان دمشق مورد توجه و استقبال بودند.يك‏يهودى ايرانى،نامش ماسرجويه،از ربيت‏يافتگان همين مكتب،ظاهرااولين كس بود كه چيزى از علوم يونانى را به عربى نقل كرد. درجنديشاپور از قرار معلوم ميراث فرهنگ هند نيز مورد توجه بود.از تاثيرهمين ميراث هند و فرس است كه هنوز دو كتاب مهم موجب رونق و شهرت ادب عربى و فارسى است:الف ليل و كليله و دمنه.اصل كليه يا قسمت‏عمده آن البته هنديست و در باب الف ليل و منشا آن جاى بحث است.

اما خواه از داستان يهودى استر گرفته شده باشد و خواه با نام و سرگذشت‏هماى چهر آزاد، ملكه قديم ايران مربوط باشد قسمت عمده آن رنگ‏اسلامى دارد،و رنگ عربى) آثار علمى هم خاصه در منطق و حكمت عملى و حتى نجوم ازپهلوى به عربى نقل شده است و نام عبد الله بن مقفع و نوبخت و على بن زياد،از مترجمان اين دوره كه چيزهايى از پهلوى نقل كرده‏اند، معروفست.

منبع: مجله أمة

وتاريخ اسلام  ابراهيم حسن ابراهيم  دار الجيل بيروت

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

درس دوم در باره ديرين شناسی: (انسان نخستين)

نوشته:مارک تواين

1ـ هم کاران ديرين شناس من،در کنار استخوان های انسان نخستين،ابرازهائی( برای استفاده در آن دنيا) پيدا کرده اند که اعتقاد او را نسبت به جاودانگی انسان ثابت می کند. من گمان می کنم آن ها حتی از اين هم پيش تر رفته اند. آن ها با اثبا اين که انسان، برای دست رسی به مغز استخوان،هميشه استخوان جانوران را از طرف طول می شکسته است،به نظر من به اثبات اين مطلب نزديک شده اند که انسان نخستين الاغ کاملی بوده است،زيرا به چه مناسبت برای بيرون آوردن مغز استخوان بايد استخوان ها را از طرف طول شکست،در حالی که برای هر کس،البته به جز دانشمندان،روشن است که شکستن استخوان از طريق عرض خيلی ساده تر است،در ضمن،برای هر کس روشن است که استخوان از هر طرفی شکسته شود،مغز استخوان بدتر از حالت ديگر بيرون نمی ريزد. ولی بی توجه به هر منطقی،به چه مناسبت آن آدم تنبل نخستين مجبور است استخوان ها را از طرف طول بشکند؟ روشن است که اين رفتار را به چيزی نمی توان تعبير کرد جز اين که بگوييم انسان نخستين از عقل خود استفاده نمی کرده است،بايد نظر شما را به اين حقيقت هم جلب کنم که نه ابرازی که از شاخ درست شده باشد،نه چاقوی چخماقی،نمی توانست اين استخوان کجی را که از زير دست ليز می خورد،به راحتی از طرف طول بشکند. ومگر انسان نخستين پيش از هر چيز به راحتی کار فکر نمی کرد؟ اگر من به آن چه می گويم آگاه باشم،بايد همين طور داوری کنم،در غير اين صورت،يک ديرين شناس می شوم.

2ـ من از اين بابت هميشه تشويش دارم که اين خرس ها وجانورانی که استخوان های آن ها به دنبال استخوان های انسان نخستين قرار گرفته است،در ضيافت بزرگی که برای خوردن مغز استخوان برپا شده بود، شرکت داشته اند،بدون اين که از مخالفت و ناسزاگويی ترسی داشته باشم،اين فرض را پيش می کشم که به احتمال زياد،آن ها خود انسان نخستين را هم می خورده اند. ما در برابر خود توده هائی از استخوان ها را داريم -  استخوان های انسان واستخوان های خرس غار نشين- وهيچ دليل محکمی در دست نداريم که گواهی دهد آيا اول جانور انسان را خورده است يا انسان جانور را ! با وجود اين،ديرين شناسی،امروز يعنی در دوران پنجم زمين شناسی،در باره ی دعواها و " سوء تفاهم های" مربوط به دوران چهارم زمين شناسی،به پژوهش های دادستانی می پردازدو، باخون سردی،همه ی گناه ها را به گردن انسان می اندازد وبه جز آن ادعا می کند مدرک هائی برای آدم خواری انسان وجود دارد. از خواننده ی بی غرض  می پرسم:مگر همه ی اين ها به قصه ئی نمی ماند که در دوميليون سال پيش،مردی را کشته اند ودوستان و نزديکان آن ها امروز از خوی وحشی وغريزه ی حيوانی انسان نخستين صحبت می کنند .... وچه تضمينی وجود دارد که فردا مادر اين مقتول بی چاره را بدنام نکنند؟

3ـ وبعد،اگر واقعيت را در نظر بگيريم،برای خالی بودن استخوان ها از مغز،چيزی غير طبيعی وجود ندارد،آن هم استخوان هائی که صد ها هزار سال از عمرشان گذشته است. هيچ ارزشی ندارد سر خود را به خاطر اين موضوع به درد آوريم ودر اين راه تلاش کنم که بدانيم اين مغز استخوان ها کی وچه گونه از بين رفته اند. چرا گمان نکنيم که تخليه ی استخوان ها نتيجه ئی از فرسودگی،تجزيه ی طبيعی،وعمل کرم هاست؟

4ـ اگر دانش جويان از من می پرسيدند: به چه مناسبت  ديرين شناسان،انسان نخستين را آدم خوار می دانند،پاسخ می دادم: به اين دليل که آن ها اثر دندان های او را روی استخوان های بچه ی انسان نخستين پيدا کرده اند. واگر می پرسيدند: چرا کفتار غارنشين استخوان های جانوران را ،بعد از آن که انسان نخستين نهار خود را می خورده،می جويده است،پاسخ می دادم: به اين دليل که روی اين استخوان ها اثر دندان های او را پيدا کرده اند. ولی اگر از من می پرسيدند ديرين شناسان به چه ترتيب می توانند اثر بعضی دندان ها را روی استخوان از اثر دندان های ديگر تميز دهند،آن هم استخوان هائی که از زمان های دور،وقتی که تازه اين کوه های ابدی پديد آمده بودند،در غار مانده اند،پاسخ می دادم: " ای با با ،من از کجا بدانم؟"

هرکسی می تواند اثر دندان های خود را بر لايه ی نرم و تجزيه نشده ی روی استخوان،که گاهی وجود دارد،باقی بگذارد. ولی اين که من نديده ام. فرض کنيد دانش جوئی دقيق وکوشا دسته ی استخوان مسواکی را گاز بزند ودر باره ی اثر آن بيانديشد که آيا می تواند به عنوان يک امضا سده های متوالی باقی بماند!

5ـ هيچ چيزی ساده تر از اين نيست که روش علمی ديرين شناس را دنبال کنيم. با تکيه بر سنت بسيار زياد استخوان های فسيل شده و " شکنندگی" بی اندازه ی آن ها را ثابت می کنند،سپس باقی ماندن معجزه آسای آن ها وتبديل شدن شان به سنگ را روشن می کنند، زيرا مدت های درازی در رسوب های آهکی بوده اند.

6ـ در غار اورينياک،که برای ديرين شناسان اهميت زيادی دارد،استخوان هائی از مردمان نخستين،تنه ی فيل های پشمالو،خرس های بزرگ،گوزن ها وگرگ های غير عادی،حتی استخوان های ما ستودون ها پيدا شده است،وشما فکر می کنيد هم قطاران ديرين شناس ما روی اين محل چه نامی گذاشته اند؟

" گورستان نخستين"! بر چه مبنائی؟ چرا به ويژه گورستان؟

خواننده ی محترم! من در باره ی اين پرسش با دقت مطالعه کرده ام وبه حقيقتی مهم رسيده ام: ديرين شناسان بر نخورده اند.

پس چرا اين غار را گورستان ناميدند؟ مگر روی هم ريختن استخوان ها،بدون اين که استخوان های انسان وحيوان از هم جدا شده باشد،بايد به معنای گورستان باشد؟

به اين دليل وارد اين گفت وگونشده ام که خود را نشان دهم واظهار وجود کنم. هدف من در اين راه خيلی بالاتر از اين هاست: می خواهم در دانش جويان جوان ديرين شناس شور وشوقی پديد آورم وسمت گيری جدی تازه ئی پيدا کنم. من استدلال ها را بررسی کرده ام واکنون هيچ ترديد ندارم آن چه در غار اورينياک کشف شده است،نه يک گورستان نخستين،بلکه باقی مانده ی يک باغ وحش اوليه است. از خواننده ی انديشمند می پرسم: آيا ممکن است اتفاق بيافتد که چنين ترکيب نادری هم چون فيل های پشمالو،خرس های بزرگ،گرگ ها وغيرآن،به طور ساده باهم جمع شده باشند ودر کنار آن ها تنها دو ياسه انسان وجود داشته باشد؟ آن هم در غاری به اين وسعت وراحتی با ورودی تنگ وکوتاهی که تنها به درد يک باغ وحش می خورد که از آن جا،ساکنان روستايی،يکی يکی عبور کنند وبرای بچه ها وخدمه پنجاه در صد تخفيف بگيرند؟ تنها اين پرسش را در برابر خواننده ی شرافت مند می گذارم تا به قول يوسف فلاوی ،تاريخ نويس،خودش روی آن کار کند وزحمت بکشد. ولی اگر از من بخواهيد نظريه ی خود را ادامه دهم،با شجاعت می گويم: به اعتقاد من،مباشر يا سرپرست باغ وحش منتظر مانده است تا صاحبان وجانوران اين باغ وحش به خواب بروند،آن وقت يک کشتار دسته جمعی به منظور غارت به راه انداخته است. به تازگی،نزديک يک ششم همه ی ديرين شناسان خاطر نشان می کنند( واز شگفتگی هاست که در اين باره اتفاق نظر دارند)،نيمه ی اول دوران چهارم زمين شناسی برای تنظيم نمايش های اجتماعی مختلف مساعد بوده است - وتنها همين دليل می تواند شما را در باره ی قصد جنايت کارانه ی سرپرست باغ وحش قانع کند. واگر از من بخواهيد استدلال قاطع وترديد ناپذيری ارايه دهم،به حقيقتی بسيار پر معنا اشاره می کنم: جسد سرپرست باغ وحش پيدا نشده وجعبه ی در آمد روزانه هم ناپديد شده است. گمان می کنم اين دليل برای خواننده ی ما چنان کافی باشد که موهای سرش سيخ شود.

من از شهرت گريزان ام،اجازه دهيد تنها وظيفه ام را انجام دهم. اگر توانسته باشم  نوری بر تاريکی های راز گونه ی غار اورينياک بياندازم،هيچ پاداشتی جز قدر شناسی هم کاران ديرين شناس ام نمی خواهم. در غير اين صورت،اين طور فرض می کنم که هيچ کاری نکرده ام.

7ـ در باره ی تبر سنگی وچاقوی چخماقی هم با ديگر دانشمندان ديرين شناس موافق نيستم. تصور نمی کنم آن چه را چاقوی چخماقی ناميده اند،در واقع چاقو باشد. اگر دانش جوئی از من بخواهد برای آن ها روشن کنم اين سوهان به چه درد انسان نخستين می خورده است،به روش خاص ديرين شناسان پاسخ می دهم: چنين چاقوئی به چه درد آنها می خورده است؟ با اين وسيله می توانستند خيلی چيزها را به صورت براده در آورند؛ البته ممکن است گاهی هم چيزی را  با آن می بريده اند.

8ـ واما در باره ی تکه ئی چخماق بيضی شکل که گويا همان تبر چخماقی است،نمی توانم اين فکر را از سرم بيرون کنم که اين تکه سنگ هيچ چيزی نيست جز يک تکه سنگ برای گذاشتن روی کاغذ تا باد آن را نبرد. اگر خشم هم قطاران ديرين شناس ام متوجه من شود وبگويند انسان نخستين کاغذ نداشته وهيچ بحثی در اين باره نبوده است،من به آرامی اعتراض می کنم:" چه کسی می توانست او را از حمل اين تکه سنگ باز دارد تا وقتی که شايد در جائی کاغذ را به دست آورد؟ اين يک عمل ورفتار شخصی است وبه کسی مربوط نمی شود".

با همه ی اين ها،من آدم با گذشتی هستم. اگر کسی سر سازش داشته باشد وبخواهد اين تکه سنگ را،در مثل،نان حلقه ای فسيل شده يا چيز بهتری بنامد،اعتراضی ندارم،زيرا انسان نخستين بی ترديد به غذا نياز داشته ومی توانسته است برای خود نان حلقه ای تهيه کند،ولی به هر حال با تبر موافقت نمی کنم. بحث در باره ی تبر بودن آن هيچ فايده ئی ندارد ومثل روغنی است که از کوزه ريخته وديگر قابل جمع کردن نيست.

اگر کسی در داوری من اشتباهی پيدا کند وبگويد بدون اين که تمامی موضوع را به طور کامل شرح دهم،به نتيجه گيری پرداخته ام واين گونه " تند رفتن" برازنده ی يک دانش مند نيست واز من بخواهد ديدگاه خود را مستند وثابت کنم ودر نتيجه ديدگاه مخالف را به طور قطع رد کنم،پاسخ می دهم که چنين چيز هائی هميشه در دانش رسم است . ما درست همان کاری را می کنيم که همه ی دانشمندان می کنند. هيچ کس در اين باره بيش از خود مادانشمندان متأسف نيست،ولی حقيقت اين است که به کمک کردن نيازی نيست بايد از همان اول از ادعای خود مبنی بر اين  که يکی از جانوران فسيل شده همان انسان است صرف نظر می کرديم،زيرا بعدها مجموعه ئی از جانورانی که به گروه سوسمار ها تعلق داشتند پيدا کرديم ودر همان بر خورد سطحی اوليه متوجه شديم که آن موجود ديگر طبيعت هم به همين گروه مربوط می شود. خوب،بايد چه می کردم؟ هزاران سوسمار را به انسان تبديل کرديم. واين ارزان ترين راه خروج از نخستين را به سوسمار تبديل کرديم. واين ارزان ترين راه خروج از بن بست بود. بعد ها هم هميشه به همين ترتيب عمل کرديم. هر بار امکان يافتيم ادعای تازه ئی داشته باشيم،از حکم  قبلی خود چشم پوشيديم. وقتی"دوران يخ بندان" کذايی را کشف کرديم وبوق آن را در سراسر جهان به صدا در آورديم،بايد به هر نحوی شده،جانورانی را که در حال نابود شدن بودند جا به جا کنيم ونجات دهيم. روشن است،جابه جا کردن بدون نظم گونه هائی که به صورت خاصی با توفان نوح عليه السلام تطبيق داده بوديم،نمی توانست به اعتراض های زيادی که به خاطر طبيعت يخ زده به وجود آمده بود،واين که چه گونه شير ماهی وخرس سفيد وديگر جانوران فسيل شده را به نظم در ا<ريم تا فرضيه ی خود را در باره ی اين دوران يخ بندان استحکام بخشيم،که ناگهان احمق ديوانه ئی در چند هزار سال پيش،از تنگه ی برينگ،با فيل ما قبل تاريخ،به آلاسکا رفت. روشن است که دو باره بايد پشت ميز بنشينيم وراهی برای تصفيه حساب با اين احمق ديوانه پيدا کنيم.

فکرش را بکنيد،چه وضع ناهنجاری است؟ خود دانش هم به اندازه ی شما از اين بابت متأسف است که شباهت آن با دانش بيست سال پيش نيست. چه بايد کرد؟ اين از آن جاهائی است که علم هم در می ماند. دانش به طور پيوسته ويک پارچه تغيير می کند وبرای هميشه در حال تکامل وپيشرفت است. دانشمندان بيست سال پيش،به مردان نادانی که بيست سال پيش از آن زندگی می کرده اند ودر ظلمت وجهالت سر گردان بودند،می خنديدند. وامروز ما با احساس رضايت نسبت به خود،به آن هائی که بيست سال پيش می خنديدند،می خنديم.

ما سر انجام توانستيم راهی برای توجيه وجود فيل پيدا کنيم. نظريه ئی ساختيم که بنابر آن،منطقه ی آلاسکا،در زمان اين پيش آمد،منطقه ی حاره بوده است. بسيار احتمال دارد که بعد از بيست سال،نسل تازه ی ديرين شناسان،فيل ديگری همراه با کوه شناوری که سنگ شده است،در يکی از غارهای دوران چهارم پيدا کند. واگر چنين شود،آن وقت بايد ما وشما،همرا با نظريه  مان در باره ی حاره بودن منطقه ی آلاسکا،به فراموشی تاريخ سپرده شويم.

 

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

رسالت تمدن اسلامی

 

نوشته :استاد حسن الدّقی برگردان:عبدالعزیز سلیمی

مسلمانان در ارتباط با اثبات تمدن  و اصالت رسالت متمدنانه ی خود نه تنها بر پایه ی نظریاتی که مطرح می کنند ، بلکه بر روی حقایق تاریخی خویش تکیه می نمایند . زیرا تمدن اسلامی برتری و دادگرانه بودن رسالت خود را در تمامی ممالکی که آنها را آباد گردانیده به اثبات رسانیده است . زیرا به هیچوجه با استفاده از قدرت و سرکوب دین و نژادی را از بین نبرده است .

« اندلس » مسلمانان و تمدن و عدالت وزندگی مسالمت آمیز وتعامل آنان با پیروان دیگرادیان کجا و دادگاه های تفتیش عقاید وروحیه ی ریشه کن کردن وسرکوبگری که مسیحیان حاکم بر اندلس اعمال می داشتند کجا ؟!

همچنین در شبه قاره ی هند که تمدن اسلامی در آن گسترش یافت و پایه هایش استوار گردید، با بسیج هندوها درهندی که مسیحیان انگلیسی بر آن حاکم بودند و سپس آن کشور را به آنان سپردند ، و اینکه مسلمانان در سایه ی کینه توزی مشترک هندو ها و نصرانی ها چه مصایبی ها متحمل شدند ،به هیچوجه قابل مقایسه نیستند. 

تاریخ تمدن و تجارت  جاده ی ابریشم در آسیای میانه ی مسلمان نشین کجا و اقدامات سرکوبگرانه و قتل و ویران و زیر پا لگدمال کردن حقوق اولیه ی انسانی توسط بلشویک ها کجا ؟

مسلمانان به قانون و سنّت تداول و تنوع میان تمدن های انسانی پایبند بوده اند، تنوعی که چنانچه وجود نمی داشت ، حق از باطل ، توحید از شرک معلوم نمی گردیدند و چنانچه چنان تداولی در کار نبود تلاشی های تمدن سازی  انسانی در نقطه ی معینی از تاریخ بشری متوقف می شد ، امّا مسلمانان همه ی بشریت را به صیانت از حقوق انسانی و عدم گسترش تباهی هایی که از پیروزی امّتی بر امتّی دیگر ناشی می شود ، دعوت کرده و همه را به خود داری از نابودی تمامی آنچه که به هویت دیگران تعلق دارد ، فرا می خوانند .

مسلمانان به عنوان امّتی جهانی دارای دینی واحد ،امّا با ملیت ها و نژادها ی مختلف به خود نگاه می کنند ، لازمه ی چنین نگرشی این است که جهانیان به حقوق ایشان درارتباط با پیوند ها ، حمایت از یکدیگر،محافظت از حقوق ، ثروت و هویت خویش اعتراف کنند ، و در این مورد هشدار می دهند که صلح و امنیت جهانی در کنار پایمال کردن این حقوق تحقق پیدا نخواهند کرد ، سیاستی  ستمگرانه ای که نصاری و یهودی ها در طول قرن بیستم میلادی و در تمامی نقاط جهان از اندونزی تا مراکش برای اجرای آن تلاش کرده اند .

مسلمانان جهانی را که منظومه ای از ارزش ها بر آن حاکم باشد ، غیرازآنچه نصاری و یهودیان در طول قرن بیستم بر جهان حاکم کرده اند ، آرزو می کنند ، سیاستی ستمکارانه ای که  کرامت و ثروت بشریت را هدف قرار داده ، ودر عرصه های اقتصاد و سیاست وفرهنگ تباهی ها و نا هنجاری های بسیاری را گسترش بخشیده است.

تا جایی که در پایان قرن بیستم صاحب نظران مسیحی و یهودی در این امید و آرزو بودند که به جز نژاد سفید تمامی انسان را از هستی ساقط کنند و از صفحه ی روزگار محو نمایند ، هر کس باور ندارد به سخنان و دید گاه های رهبران خود کامه و فرعون صفت آمریکا و نژاد پرستی ایشان مراجعه کند .

مسلمانان آرزوی گسترش منظومه ای از ارزش های اخلاقی و متمدنانه را دارند که بر پایه های فضیلت و علم – نه برتری نژاد و رنگ – قرار داشته باشند ، برخی از مفردات این منظومه ی اخلاقی عبارتنداز:

"دادگری و آباد سازی جهان همراه با احترام به فطرت بشری ، حفظ نژاد انسانی ، احترام به پیشرفت هاو موفقیت های علمی ، حق انسان ها به استفاده از امکانات علمی ، بدون آنکه جهتی و کسی آنها را دراحتکار خود قرار بدهد ، حق ملّت ها به بهره گیری از خیرات و ثروات ، حق تعیین سرنوشت ملّت ها و مراعات حق عدالت و انصاف در مورد اقلیت ها ، جلو گیری از انتشار فساد درهر شکل آن به هر وسیله ای که ممکن باشد ، حتی مقابله با آن در سطح جهانی مانند : ربایی که ثروت های جهانی را دردست اقلیت  یهودی و عده ای مسیحی در اروپا و آمریکا قرار داده است ." 

مسلمانان با چشم احترام به موفقیت های علمی ، تکنولوژیکی و اداری تمدن غرب می نگرند ، و ادامه ی آن موفقیت ها را درجهت خدمت به بشریت و تقویت روابط سالم و سازنده میان ملّت ها آرزو می نمایند ، و به افق های روشنی از همکاری فعال مسلمانان در مورد افزایش و استوار نمودن پایه های دانش و تکنولوژی بر پایه ی دین بزرگ و تاریخ پر افتخار خویش چشم می دوزند .

مسلمانان با هدف قرار دادن  ومحو هویت ،رنگ ، نژاد و دین یک ملّت مبارزه خواهند کرد ، همان اقدامی که مسیحیان اروپا در قرن های گذشته به ویژه در قرن بیستم علیه یهودیان ، و هندوها در شبه قاره ی هند با تشویق و حمایت مسیحیان اروپایی به ویژه انگلیسی ها علیه مسلمانان و همچنین مسیحیان آمریکا علیه سرخپوستان بومی و صاحبان اصلی آن سرزمین صورت دادند .

مسلمانان با منظومه ی اخلاقی منفی گرایی همراه با فلسفه « جهانی شدن » مورد حمایت آمریکا با هدف نابودی خانواده ی بشری و گسترش هم جنس بازی که آمریکایی ها آن را از جامعه ی «سدوم» به ارث برده اند و گسترش سوء استفاده ی جنسی از کودکان و بردگی سیاهان برای سفید پوستان و دیگر منظومه های ضد اخلاقی و ضد ارزشی آمریکا ، به شدت مقابله خواهند کرد .

مسلمانان با روح سلطه گری طاغوتی و روش تبلیغاتی کاذبی که بر سردمداران کاخ سفید آمریکا حاکم است ، مبارزه خواهند کرد ، سلطه گری و دیکتاتوری  آنچنانی که آنها را تا مرز تهدید تمامی جامعه ی بشری و تلاش برای نظامی نمودن فضا ، گسترش اسلحه ی کشتار جمعی و روا شمردن قتل عام تمامی ملّت هایی که این ماجراجویی و آشوب گری آمریکا را مورد تایید قرار نمی دهند ، به پیش برده است .

مسلمانان با دیگر ملّت های جهان در زمینه ی حمایت همه جانبه  آینده ی استقلال سیاسی و اقتصادی ملت های جهان مشارکت می نمایند ، به ویژه در سایه ی برنامه های احتکار و سلطه ی اقتصادی که آمریکا با ادعا و بهانه ی جهانی نمودن و اقتصاد آزاد آنها را دنبال می نماید .

رسالت روابط بین المللی :

در ارتباط با این رسالت می توان نقاط زیر را مورد اهتمام و توجه قرار داد :

مسلمانان به بازسازی ساختار و تقویت پایه های قوانین حاکم بر روابط بین المللی متناسب با آرزوی تحقق عدالت ، مساوات و حفظ حقوق بشرامیدوارند . به ویژه در سایه ی ناکامی و نا بسامانی هایی که جهان در ارتباط با نظام جهانی شاهد آن است . جهانی که همچنین شاهد  گسترش دامنه ی ستم و سیاست ها و قطعنامه های جانبدارانه ی رهبران کشورهای بزرگ عضو شورای امنیت بوده است ، تا اینکه خداوند اراده فرمود و یکی از بزرگترین محورها و رؤوس آن یعنی اتحاد جماهیر شوروی ملحد دچار فروپاشی گردید . همچنین در سایه ی قلدری و ستمگری همه جانبه ای که ایالات متحده ی آمریکا می خواهد آن را بر بشریت تحمیل نماید .

همچنین مسلمانان برای گسترش منظومه ی حقوقی در روابط بین المللی که بتواند امنیت و آسایش را به بشریت باز گرداند ، تلاش می نمایند ، امنیت و آسایشی که سیستم های اقتصادی ، نظامی و سیاسی سلطه گر آنها را مورد تهدید قرارداده اند ، برخی از محور های آن منظومه عبارتند از : حقوق همجواری میان ملّت ها و مناطق گوناگون ، حقوق متعلق به همکاری در مورد منافع عمومی و حقوق متعلق بهتقسیم ثروت های مشترک ، قوانین و حقوق مربوط به رفع ستم و رویارویی با ستمکار ، قوانین متعلق به جلوگیری از سوء استفاده از درآمدهای طبیعی و موارد دیگر .

مسلمانان همه ی جهانیان را به ضرورت پایان دادن به مشکلات و مصایب ملت های جهان بر اثر ا دامه ی شوم ستمکاری نظام استعماری قدیم که در قرن بیستم بر جهان حاکم بوده اند ، مانند امپراتوری فرانسه ، انگلستان و ... و پیامد های آن مانند دخالت در بنای ساختار واقعیت سیاسی ، اقتصادی ، فرا می خوانند ، و اضافه بر آن برای رویا رویی با نظام استعماری نوین به رهبری ایالات متحده ی آمریکا تلاش جهانی را طلب می نمایند.

مسلمانان با نگرانی تمام به تلاش های مداوم از طرف آمریکا و کشورهای هم     پیمان آن برای محروم نمودن ملّت ها از حقوق خود در تعیین سرنوشت خویش به ویژه در کشمیر ، فیلیپین و فلسطین و ... زیر نظر دارند و آنها را بدست فراموشی نمی سپارند ، همچنین محروم نمودن آنها از تعامل بر پایه ی ساده ترین قواعد جنگ و صلح مانند حق قانونی و بین المللی مقابله ی نظامی با اشغالگران و حقوق اسیران جنگی مورد توجه دارند . همچنین اقدامات آمریکا به دادن حق مطلق و جهانی به خود در مورد تعیین حکام ، تغییر نظام های آموزشی کشورها ، تحمیل شرایط غیر منصفانه و زور گویانه بر دیگران مانند وضعی که بر افغانستان ،عراق و... حاکم گردیده اند و ناچار نمودن ایشان به تسلیم و عبودیت مطلق آنان به هیچ وجه پذیرفتنی نیستند.

مسلمانان با نگرانی بسیار تلاش های سخت و مداوم آمریکایی ها در ارتباط با جلو گیری از هر گونه پیشرفت در روند اجرای شریعت اسلامی در ممالک مسلمان نشین و ادای نقش وکیل و وصی مدوام بر ملت های مسلمان و صدور قوانین لازم الاجرا از ماورای بحار مانند:قانون متعلق به وضع سودان که به آمریکا اجازه می دهد از همه وسایل و راهکارها برای جلوگیری از پیشرفت اجرای شریعت اسلام در سودان استفاده کند ، ملاحظه و مشاهده می نمایند .

مسلمانان امیدوارند سیستم مربوط به اهرم های فشار بین المللی و تامین امنیت و حقوق تمامی مردم جهان به گونه ای دچار دگرگونی بشود و حرکت های آزادی خواهانه بدون ارتباط با نیروهای استعمارگران بر جهان گسترش پیدا نمایند . حرکت های آزادی بخشی که کردار آنها گفتارشان را تکذیب ننماید . مسلمانان حرکت های اعتراض آمیز مردمی جهان را که به هنگام تلاش آمریکا برای حمله به عراق- که در آن چیزی برای درهم کوبیدن باقی نمانده بود- روی داد ،  به فال نیک می گیرند .

مسلمانان خواستار آزاد سازی مراکز و تریبون های بین المللی از زیر سلطه و حاکمیت ایالات متحده آمریکا می باشند .

مسلمانان به حق رویارویی ملت های جهان با تجاوز گری و ستم هایی که توسط قدرت های خود کامه علیه ایشان صورت می گیرد ، اقرار و اعتراف می نمایند .

مسلمانان برای رهایی  جهان از نظام هایی که زندگی بشری را مورد تهدید قرار می دهند ، تلاش می نمایند، مانند قلدری هایی که از جانب آمریکا و اسرائیل و کشورهای هم پیمان ایشان جهان امروز را مورد تهدید قرار می دهد .

مسلمانان جهانیان را به تحمیل مسئولیت همه جانبه ی آشوب ها و نابه سامانی های جهان بر دوش آمریکا به خاطر تلاش مداوم آن کشور برای تحمیل خواست خود بر ملت ها ، فرا می خوانند . مسلمانان به اسباب انسانی تاثیر گذار بر روی آوری به مهاجرت توسط ملت های جهان احترام می گذارند و به حقوق مهاجرین در مورد آسان گردانیدن اسباب زندگی ایشان و حمایت از وجود و پذیرش آنان در جامعه های جدیدی که به آن وارد شده اند – بدون توجه به گرایش های دینی و نژادی ایشان – اقرار و اعتراف می نمایند .

مسلمانان خود را موظف به حمایت از حقوق انسان در جهان می دانند و برای تقویت پایه ها و توان فعالیت های متعلق به حقوق بشر که انسان را از زندگی با کرامت و برخورداری از زندگی طبیعی و دستیابی به حقوق خود می خواهند ، از ارزشهای تمدن خویش موادی را بر آنها اضافه می نمایند. بدون آنکه از این رسالت سوء استفاده ی عقیدتی و سیاسی صورت بگیرد .

فرازی از کتاب « دورنمای استراتژی بیداری اسلامیدر بيست و پنج سال آينده»

برگرفته از سايت صلاح الدين- زير نظر عبد العزيز سليمي ، پژوهشگر وانديشمند معروف جهان اسلام.

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

وصیتنامه  حضرت علی به امام حسن

بسم الله الرحمن الرحیم

انسان و حوادث روزگار
از پدر فانى ، پذیراى دشوارى هاى زمانه ، كه عمر را پشت سر گذاشته ، و تسلیم روزگار گشته ، نكوهنده دنیا، و ساكن سراى مردگان كه فردا از آن سفر خواهد كرد، به فرزندى كه آرزومند چیزى است كه به دست نیاید، و رونده راهى است كه رهروانش به هلاكت رسیدند، هدف تیرهاى بیمارى و گروگان گذشت ، روزهاست . پسرى كه آماج تیرهاى مصیبت ، بنده دنیا، سوداگر فریب ، اسیر مرگ ، هم قسم اندوه ها، هدف آفت ها، زمین خورده شهوت ها، و جانشین مردگان است .
اما بعد من از پشت كردن دنیا به خود، و سركشى روزگار بر خود، و روى آوردن آخرت به خود، دریافتم كه باید دیگران را رها سازم ، و به خود پردازم ، و همه همت خویش را در كار آخرت به كار بندم (یا: از توجه به آنچه (از مال و فرزند) كه پشت سر مى گذارم بازمانم ) و هرچند در اندیشه مردم هستم ، در فكر خویش نیز باشم ، و غم خود نیز بخورم ، این اندیشه مرا بازگرداند و از خویش نیز باشم ، و غم خود نیز بخورم . این اندیشه مرا بازگرداند و از (پیروى ) خواهش هاى نفس بازداشت ، و حقیقت كارم را برایم آشكار ساخت و در نتیجه مرا به تلاشى جدى برانگیخت كه در آن بازیچه اى نبود، و با حقیقتى آشنا ساخت ، كه در آن دروغى راه نداشت من تو را پاره اى از وجود خود، بلكه تمام وجود، خودم یافتم ، چنان كه اگر آسیبى به تو رسد گویا به من رسیده ، و اگر مرگت فرا رسد گویا مرگ من فرا رسیده . از این روى ، كار تو را چنان خود دانستم ، و بدین سبب این نامه را نوشتم تا براى تو تكیه گاهى باشد، چه من بمانم و چه نمانم .

مراحل خودسازى
پسرم ، تو را به پرواى از خداوند سفارش مى كنم ، و به ملازمت امر او، و آباد كردن دل خود به یاد او، و چنگ زدن ، به ریسمانش ، و كدام ریسمان از ریسمانى كه میان تو و خداست ، محكم تر است ، اگر به آن چنگ زنى ؟
دلت را با موعظه زنده كن ، و با بى میلى ، به دنیا بمیران . آن را با یقین قوى ساز، و با حكمت روشن كن ، و با یاد مرگ فروتن و خوار گردان . وادارش كن به فناى خویش (یا: فناى همه چیز) اقرار كند او را بر فجایع دنیا بینایش كن ، و از هجوم (سختى هاى ) روزگار، و زشتى دگرگونى شب ها و روزها بر حذر دار. خبرهاى گذشتگان را به او عرضه كن ، و آنچه را بر سر پیشینیان تو آمد به یادش آورد. در شهرها و خانه ها و آثارشان بگذر، پس نیك بنگر كه چه كردند، و از كجا رفتند، و در كجا فرود آمدند، و منزل گزیدند! درمى یابى كه از میان دوستان رفتند و به سراى غربت در آمدند، و گویى دیرى نپاید كه تو نیز چونان یكى از آنان خواهى شد. پس منزلگاه (جاودانى ) خویش را نیكو ساز، و آخرت تو را به دنیایت مفروش . از آنچه نمى دانى سخن مگو و از آن چه بر عهده ات نیست دم مزن . از حركت در راهى كه بیم گمراهى در آن هست باز ایست كه خوددارى از كارى كه سبب سرگردانى و ضلالت است بهتر از افتادن در ورطه اى خطرناك است.
اخلاق اجتماعى
به كار نیك امر كن تا خود در زمره نیكوكاران باشى ، و با دست و زبانت از بدى باز دار، و بكوش كه خود را از بدكاران جدا سازى . در راه خدا آنسان كه شایسته است جهاد كن ، و در راه خدا نكوهش ، نكوهشگران تو را باز ندارد. در هر جا كه باشد، براى حق در گرداب سختى ها و مشكلات فرو شو. دین را عمیق بفهم خود را به صبر و پایدراى در امور ناخوش آیند، عادت ده ، كه صبر و پایدارى در راه حق نیكو اخلاقى است خود را در همه كارها در پناه خداى خویش قرار ده ، كه اگر چنین كنى ، به پناهگاهى استوار و در پناه نگاهبانى نیرومند درآمده اى . تنها از پروردگارات بخواه كه بخشیدن و نبخشیدن دست اوست از خدایت فراوان طلب خیر كن ، و سفارشم را نیك دریاب ، واز آن روز متاب ، كه بهترین گفته آن است كه سودمند باشد. بدان دانشى كه سودى نبخشید خیرى در بر ندارد، و دانشى كه فراگرفتنش ‍ سزاوار نباشد، سودى نمى بخشد.
ضرورت تربیت فرزند
پسرم ! هنگامى كه دیدم به پیرى رسیده ام ، و نیروهایم ، رو به سستى دارد، به نوشتن این وصیت براى تو مبادرت كردم و در آن خصلت هایى را آوردم ، پیش از آن كه مرگ به سوى من بشتابد، و نتوانم آنچه در سینه دارم برایت بازگویم ، و یا همان گونه كه در بدنم فتور راه یافته ، در اندیشه ام ، نقصانى پدید آید، و یا پیش از آنكه تو را اندرز دهم برخى هواهاى نفسانى یا فتنه هاى دنیا بر تو چیره شود، و چون شترى رمنده شوى ، و دیگر فرمان نبرى . دل جوان چونان زمین كشت نشده است ، كه هر بذرى در آن افكنند، مى پذیرد، من نیز پیش از آن كه دلت سخت شود، و خردت (به امور دنیا) مشغول شود، به ادب آموزیت ، پرداختم ، تا با اندیشه اى استوار در كارها به امرى آورى كه مرمان كار آزموده تو را از طلب و آزمودن آن بى نیاز ساخته اند، در نتیجه از رنج طلب آسوده گشته ، دیگر محتاجآن نیستى كه خود آزمودن از سرگیرى . از این رهگذر به تو فایده اى رسد كه ما به آن دست یافتیم ، و برایت چیزى آشكار شود كه بسا بر ما پنهان بوده است .
پسرم ! اگر چه من به اندازه همه كسانى كه پیش از من بوده اند عمر نكرده ام ، ولى در كارهایشان نگریستم ، و در خبرهایشان ، اندیشیدم ، و در آثارشان گذر كردم ، تا آن جا كه گویى خود یكى از آنان شدم ، بلكه به سبب آنچه از اخبار آنان به من رسیده ، گویى از آغاز تا انجام با آنان زیسته ام ، و كارهاى زلال و شفاف را از تیره و كدر و اعمال سودمند را از زیانبار بازشناختم ، پس براى تو از هر كار پاكیزه اش را برگزیدم ، و از هر امر زیبایش را انتخاب كردم ، و آنچه نامعلوم بود از تو دور داشتم و چون به كارت مانند پدرى مهربان عنایت داشتم و بر تربیت تو همت گماشتم ، بهتر آن دیدم كه این عنایت و توجه در این هنگام باشد، كه تو در عنفوان جوانى هستى و روزهاى آغازین زندگانى را مى گذرانى ، و نیتى سالم ، و نفسى پاك دارى .
ضرورت توجه به معنویات
پسرم !وصیتم را نیك بفهم ، و بدان كه مرگ از آن كسى است كه حیات از آن اوست ، و آفریننده همان است كه مى میراند و فنا كننده همان است كه باز مى گرداند و گرفتار كننده همان است كه عافیت مى بخشد.
(بدان كه ) دنیا استقرار نمى یابد مگر بر آن حال كه خداوند مقرر داشته از نعمت ها و بلاها و پاداش در روز جزا، و دیگر امورى كه او خواسته و ما نمى دانیم . اگر (درباره جهان و نظام حاكم بر آن ) درك بعضى امور بر تو دشوار آمد آن را به حساب نادانى خود گذار، زیرا تو در آغاز آفرینشت نمى دانستى و سپس چیزهایى را آموختى چه فراوان است چیزهایى كه نمیدانى ، و اندیشه ات در آن سرگردان است و دیده ات بدان راه نمى جوید، آنگاه پس از مدتى مى بینى (و مى شناسى ) پس به خدایى كه تو را آفریده و روزیت داده و اندامى نیكو بخشیده پناه آور، و باید بندگیت براى او، و توجهت به سوى او، و بیمت از او باشد.
پسرم ! بدان كه هیچ كس از خدا خبر نداده آنسان كه رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر داده ، پس به او خشنود شو كه پیشوایت و راهبرت به سوى نجات باشد كه من از نصیحت به تو كوتاهى نكردم ، و تو در اندیشه ات براى خود - هرچند بكوشى - به مقدارى كه من در حق تو مى اندیشم نخواهى رسید.
پسرم ! بدان كه اگر پروردگارت شریكى داشت ، فرستادگانش به سویت مى آمدند و آثار ملك و پادشاهى او را مشاهده مى كردى ، و افعال و صفاتش ‍ را مى شناختى ، اما او خدایى یگانه است ، آنسان كه خود وصف كرده ، كسى در قلمرو حكمرانیش بر ضد او نباشد. همواره هست و همواره بوده . اول است پیش از هر چیز بى آنكه او را اولیتى باشد، و آخر است پس از هر چیز بى آن كه او را نهایتى باشد. بزرگتر از آن است كه ربوبیتش را دلى یا دیده اى فرا گیرد. اكنون كه این حقیقت را دانستى چنان عمل كن كه مثل تویى كه منزلتت كوچك ، و نیرویت اندك و ناتوانیت بسیار و نیازت به پروردگارت بزرگ است در طلب اطاعت او و ترس از عذاب و هراس از خشم او عمل مى كند، زیرا خداوند تو را دستور نداده مگر به نیكى و تو را نهى نكرده مگر از زشتى .
ضرورت آخرت گرایى
پسرم ! تو را از دنیا و چگونگى آن ، و نابودى و دست به دست گشتن آن خبر دادم و نیز از آخرت و آن چه در آن براى اهلش مهیا شده آگاه ساختم ، و براى تو درباره هر دوى اینها مثل ها آوردم ، تا از آن ها اندرز گیرى ، و از آنها پیروى نمایى . داستان كسانى كه دنیا را آزموده اند، داستان مسافرانى است كه در منزلگاهى خراب و قحطى زده منزل دارند، و آهنگ آن كردند، كه به جایى پر نعمت و سرسبز و خرم و پر آب و گیاه روند. اینان رنج راه ، و دورى یار، و دشوارى راه ، و ناگوارى طعام را تحمل نمودند، تا به سراى فراخ ، كه قرارگاه آنهاست ، درآیند. اینان از آن همه رنج ها كه برده اند، دردى احساس ‍ نمى كنند و آنچه را در این سفر هزینه كرده اند، خسارت نمى شمارند و چیزى در نظرشان از آن چه آنان را به منزل جاودانشان نزدیك كند و به محل موعودشان درآورد، محبوبتر نیست . و داستان كسانى كه فریب دنیا و از آن جا به سوى محلى خشك و ویران و بى آب و گیاه عزیمت كردند. پس ‍ چیزى براى آنان ناخوشایندتر و دشوارتر از جدایى از آنچه در آن بودند، و رسیدن به آنچه به سویت در حركت شدند و به طرفش مى روند نیست .


+ نوشته شده در  86/11/27ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

پس از امام صادق (عليه السلام ) مقام امامت به پسرش ابوالحسن امام موسى بن جعفر (عليهماالسلام ) (يعنى امام كاظم (عليه السلام ) ) رسيد، او سزاوار امامت بود چرا كه داراى همه جهات كمال و فضايل بود و پدرش امام صادق (عليه السلام ) به امامت او تصريح نمود و نيز اشاراتى در اين باره كرد.

امام كاظم (عليه السلام ) در روستاى اَبواء (بين مكّه و مدينه ) در سال 128 هجرى (شنبه ، هفتم ماه صفر) ديده به جهان گشود و در بغداد در زندان سندى بن شاهك درششم ماه رجب سال 183هجرى  ،درسن 55 سالگى از دنيارفت .

مادرش به نام حَميده بربريّه  اُمّ ولد بود. و مدّت امامت و جانشينى او از پدرش 35 سال به طول انجاميد. كُنيه او ابا ابراهيم ، ابوالحسن و اباعلى بود و به عنوان عبدالصّالح  شهرت داشت و نيز از القاب مشهور او كاظم  است .

دلايل امامت امام كاظم (ع(

امام صادق (عليه السلام ) به امامت امام كاظم (عليه السلام ) بعد از خود تصريح نمود، راويان بسيار اين مطلب را نقل كرده اند و در ميان آنان افراد برجسته و اصحاب خاصّ امام صادق (عليه السلام ) كه رازدار آن حضرت و مورد وثوق او بودند، مانند: مفضّل بن عمر جُعفى ، معاذ بن كثير، عبدالرّحمان بن حجّاج ، فيض بن مختار و افراد ديگر كه ذكر آنان به درازا مى كشد.

مفضّل بن عمر مى گويد: در محضر امام صادق (عليه السلام ) بودم ، حضرت اباابراهيم موسى (عليه السلام ) كه دوران كودكى را مى گذراند، وارد شد، امام صادق (عليه السلام ) به من فرمود:
وصيّت مرا در باره او (امام كاظم ) بپذير و جريان (امامت ) او را تنها به اصحاب و دوستان مورد اطمينان خود بگو

معاذ بن كثير مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم ، از خداوندى كه اين مقام (امامت ) را از جانب پدرت به تو داده ، خواستم كه همين مقام را از جانب تو در حالى كه زنده هستى به جانشين شما بدهد. امام صادق (عليه السلام ) فرمود:خداوند اين درخواست تو را، انجام داده است عرض كردم :قربانت گردم ! جانشين شما كسيت ؟ آن حضرت به امام كاظم (عليه السلام ) عبد صالح كه خوابيده بود اشاره كرد و او در آن زمان كودك بود.

عبدالرّحمان بن حجّاج  مى گويد: به محضر امام صادق (عليه السلام ) رفتم او را در اطاقى يافتم كه دعا مى كرد و موسى بن جعفر در جانب راستش نشسته بود و به دعاى پدرش آمين  مى گفت ، به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : قربانت گردم ! من پيوند خاصّى با شما دارم و خدمتگذار شما هستم ، امام بعد از شما كيست ؟!

فرمود:    نبا عَبدِالرَّحْمان ! اِنَّ مُوسى قَدْ لَبِسَ الدِّرْعَ وَاسْتَوَتْ عَلَيْهِ.اى ابوعبدالرحمان ! موسى زره (پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ) را پوشيده و اين لباس بر اندام او زيبنده و رساست)گفتم : بعد از اين سخن (امام بعد از شما را شناختم) ديگر احتياج به هيچ چيز (و دليل ديگر) ندارم كفيض بن مختار مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : دستم را بگير و از آتش دوزخ نجات بده ، بعد از تو چه كسى (امام ) بر ماست ، در اين هنگام امام كاظم كه كودك بود وارد شد، امام صادق (عليه السلام ) در پاسخ به سؤ ال من اشاره به امام موسى كاظم (عليه السلام(كرد و فرمود"هذا صاحبكم فَتَمَسَّكْ بِهِ؛ اين است صاحب (و امام ) شما پس به او تمسك كن . و دلايل بى شمار ديگر در اين راستا وجود دارد.بزرگان شيعه در جستجوى امام حقّ
هشام بن سالم مى گويد: بعد از وفات امام صادق (عليه السلام ) من با محمّد بن نعمان (مؤ من الطّاق ) در مدينه بوديم ، ديديم مردم در مورد امامت عبداللّه بن جعفر اجتماع كرده بودند و مى گفتند: امام بعد از پدرش ، اوست . ما به حضور"عبداللّه بن جعفر رفتيم ، ديديم جمعيّت بسيارى در حضور او هستند، ما از او زكات اموال پرسيديم كه به چه مقدار بايد برسد تا زكات آن واجب شود؟

گفت : در دويست درهم ، پنج درهم زكات واجب است ، پرسيدم از صد درهم چطور؟
گفت:

دو درهم و نيم زكات دارد" .گفتيم : به خدا سوگند! حتى " مرجِئه " اين را نمى گويند.
گفت : سوگند به خدا! نمى دانم آنان چه مى گويند. از منزل عبداللّه گمراه و حيران بيرون آمديم و من با ابوجعفر احول (مؤ من الطّاق ، يكى از شاگردان امام صادق ) در يكى از كوچه هاى مدينه نشستيم و بر اثر ناراحتى گريه كرديم ، حيران و سرگردان بوديم و نمى دانستيم به كجا برويم و سراغ چه كسى را بگيريم ؟باخود مى گفتيم به سوى   مرجئه "بگرويم يا زيديه ، يا معتزله ،يا قَدَريّه ؟!.
در همين فكر و ترديد بوديم ، ناگهان پيرمردى را ديدم كه او را نمى شناختم ، به من اشاره كرد، ترسيدم كه مبادا از جاسوسهاى منصور دوانيقى"دوّمين خليفه عباس" باشد؛زيرا منصور در مدينه جاسوسهايى گمارده بود تا از اجتماعات مردم بعد از امام صادق ( عليه السلام ) گزارش دهند تا آن فردى را كه به دورش جمع شده اند، دستگير كرده و گردنش را بزنند لذا ترسيدم كه اين پيرمرد يكى از آن جاسوسها باشد، به دوستم مؤ من الطاق گفتم "از من كناره بگير كه در مورد جان خودم و تو نگران هستم ، آن پيرمرد مرا خواسته نه تو را، از من دور شو تا به هلاكت نرسى و خودت بر هلاكت خودت كمك نكن ". مؤ من الطّاق از من ، فاصله بسيار گرفت و رفت .
و من به دنبال پيرمرد به راه افتادم ، در حالى كه گمان مى كردم به دست او گرفتار شده ام و ديگر راه نجاتى نيست ، همچنان به دنبال او مى رفتم به گونه اى كه تسليم مرگ شده بودم ، تا اينكه پيرمرد مرا به خانه امام كاظم (عليه السلام ) برد، به من گفت 'خدا تو را مشمول رحمتش سازد، وارد خانه شو!".
وارد خانه شدم ، تا امام كاظم (عليه السلام ) مرا ديد، بدون سابقه ، آغاز به سخن كرد و فرمود:
اِلَىَّ اِلَىَّ، لا اِلَى الْمُرْجِئَةِ وَلا اِلَى الْقَدَرِيَّةِ وَلا اِلىَ الزَّيْدِيَّةِ وَلا اِلىَ الْمُعْتَزِلَةِ وَلا اِلَى الْخَوارِجِ.
به سوى من بيا، به سوى من بيا، نه به سوى مرجئه و نه قدريّه و نه زيديه و نه معتزله و نه به سوى خوارج"
پرسيدم :فدايت شوم ! پدرت از دنيا رفت ؟"

فرمود"آرى"

گفتم : مقام امامت بعد از او به چه كسى محول شده است ؟

فرمود اگر خدا بخواهد تو را به راه درست هدايت مى كند".

گفتم : فدايت شوم ! برادرت عبداللّه ، گمان مى كند كه امام بعد از پدرش مى باشد.

فرمود"عبداللّه مى خواهد خدا را عبادت نكند".

گفتم : فدايت شوم ! امامت بعد از امام صادق (عليه السلام ) از آن كيست ؟

فرمود گه    اگر خدا بخواهد، تو را به راه درست هدايت مى كند".

گفتم : فدايت شوم ! تو همان امام هستى ؟

فرمويد:من آن را نمى گويم

با خود گفتم : من در سؤ ال كردن ، راه صحيحى را انتخاب نكرده ام .

سپس به او عرض كردم : فدايت شوم ! آيا تو امام دارى ؟

فرمود نه در اين هنگام دگرگون شدم و شكوه و عظمتى از امام كاظم (عليه السلام ) مرا فراگرفت كه جز خدا آن را نمى داند.

سپس عرض كردم : فدايت شوم ! از تو سؤ ال مى كنم ، همانگونه كه از پدرت سؤ ال مى كردم
فرمود: گسؤ ال كن تا آگاه گردى ، ولى آن را شايع نكن ، چرا كه اگر شايع كنى سر بريدن در كار است (و دژخيمان طاغوت به تو دست يابند و گردنت را بزنند".

سؤ الهايى كردم ، او را درياى بى كران يافتم ، گفتم : فدايت شوم ! شيعيان پدرت گمراه و سرگردانند، آيا اين موضوع را با آنان در ميان بگذارم و آنان را به سوى امامت شما دعوت كنم ؟ با اينكه شما از من خواستى كه موضوع را كتمان كنم ؟

فرمود: آن افرادى را كه در آنان رشد و عقل ديدى ، به آنان جريان را بگو، ولى از آنان پيمان بگير كه آن را فاش نسازند و گرنه سر بريدن در كار است (و با دست اشاره به گلويش كرد
  هشام ' مى گويد: پس از آن ، از حضور امام كاظم (عليه السلام ) بيرون آمدم و مؤ من الطّاق را ديدم ، گفت چه خبر؟

گفتم : هدايت است و داستان را براى او تعريف كردم .
سپس زُراره و ابابصير را ديديم كه به محضر امام كاظم (عليه السلام ) رفته اند و كلامش ‍ را شنيده اند و سؤ ال كرده اند و به امامت امام كاظم (عليه السلام ) باور نموده اند، سپس ‍ گروههايى از مردم را ديدم كه به حضور آن حضرت رسيده اند و هركسى به خدمت او رفته ، به امامت او معتقد شده است مگر گروه و دسته عمّار ساباطى (كه معتقد به امامت عبداللّه شدند و بعد هسته مركزى فرقه فَطَحِيّه تشكيل شد) ولى در آن هنگام در اطراف عبداللّه بن جعفر، جز اندكى از مردم ، كسى نمانده بودند.

داستان غمبار انگيزه شهادت امام كاظم (ع)

انگيزه دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) : بزرگان اصحاب امام كاظم (عليه السلام ) در مورد سبب دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) به دستور هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى ) چنين نقل مى كنند:
هارون پسرش (محمّد امين ) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث (كه از شيعيان و معتقدان به امامت امام كاظم (عليه السلام ) بودگذارد، تا آموزگار او باشد و در تعليم و تربيت او بكوشد"
يحيى بن خالد برمكى ، به جعفر بن محمّد بن اشعث ، حسادت ورزيد و با خود گفت اگر خلافت بعد از هارون به پسر او (محمد امين ) برسد، دولت من و فرزندانم (يعنى دولت برمكيان در دستگاه هارون ) نابود خواهد شد.
يحيى در مورد جعفر بن محمّد، به نيرنگ دست زد (و از راه دوستى وارد شد تا جعفر را به دام هارون بيندازد) يحيى در ظاهر رابطه دوستى با جعفر برقرار كرد و با او انس و الفت گرفت و بسيار به خانه جعفر مى رفت و كارهاى او را با كمال مراقبت ، پيگيرى مى نمود و مخفيانه همه آنها را به هارون گزارش مى داد و چيزهايى هم خودش مى افزود تا هارون را بر ضدّ جعفر تحريك كند. تا اينكه روزى يحيى به بعضى از نزديكان مورد اطمينانش گفت (آيا شما كسى را از دودمان ابوطالب مى شناسيد كه فقير باشد تا (او را تطميع كرده و) به وسيله او به جستجو و تحقيق بپردازيم ؟'.

آنان على بن اسماعيل بن جعفر صادق نوه امام صادق (عليه السلام ) و برادرزاده امام كاظم (عليه السلام ) " را به اين عنوان معرّفى كردند.

على بن اسماعيل در مدينه بود، يحيى براى او مالى (مبلغى هنگفت ) فرستاد و او را به آمدن نزد هارون تشويق كرد و وعده احسانهاى ديگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گرديد.
امام كاظم (عليه السلام ) از موضوع آگاه شد، على بن اسماعيل را طلبيد و به او فرمود  '  اى برادرزاده ! مى خواهى كجا بروى ؟"

او گفت : مى خواهم به بغداد بروم .

فرمود":براى چه قصد مسافرت دارى ؟'.

او گفت : مقروض و تنگدست هستم (مى روم بلكه پولى به دست آورم .
امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:من قرضهاى تو را ادا مى كنم و باز به تو نيكى خواهم كرد".
على بن اسماعيل به سخن امام كاظم (عليه السلام ) توجّه نكرد و تصميم گرفت تا به بغداد برود.
امام كاظم "(عليه السلام("او را طلبيد و به او فرمود:اكنون مى خواهى بروى ؟!.
او گفت : آرى .

امام كاظم (عليه السلام ( فرمود:(برادرزاده ام ! خوب توجه كن و از خدا بترس و فرزندان مرا يتيم مكن . سپس امام كاظم (عليه السلام ) دستور داد سيصد دينار و چهارهزار درهم به او دادند، وقتى كه او از حضور امام كاظم (عليه السلام ) برخاست ،امام به حاضرين فرمود:سوگند به خدا در ريختن خون من ، سعايت مى كند و فرزندانم را يتيم مى نمايد"

حاضران عرض كردند: فدايت گرديم ! شما اين را مى دانيد و در عين حال به او كمك مى كنيد و نيكى مى نماييد؟!

امام كاظم )عليه السلام ( فرمود:آرى طبق نقل پدرانم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: وقتى كه رشته خويشى بريده شد و سپس پيوند يافت و بار دوّم بريده شد، خداوند آن را خواهد بريد.
من مى خواهم بعد از بريدن او، آن را پيوند دهم تا اگر بار ديگر او آن را بريد، خداوند از او ببرد.
گويند: على بن اسماعيل به بغداد مسافرت كرد و با يحيى برمكى ملاقات نمود و يحيى آنچه درباره امام كاظم مى خواست از او پرسيد و آنچه از او شنيده بود، چيزهاى ديگرى بر آن افزود و به هارون خبر داد و سپس خود على بن اسماعيل را نزد هارون برد.»

هارون از على بن اسماعيل ، در مورد عمويش موسى بن جعفر (عليه السلام ) سؤ ال كرد. او به سعايت و بدگويى از امام پرداخت و به دروغ گفت :پولها و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر (عليه السلام ) مى آورند و او مزرعه اى به سى هزار دينارخريده كه نامش يسير است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بردند، او گفت كه من از اين نوع پولها نمى خواهم و نوع ديگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (عليه السلام ) سى هزار دينار ديگر براى او بردند».

وقتى كه هارون (اين دروغها را) از او شنيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى از نواحى برود و با آن به زندگيش ادامه دهد.

مرگ نكبتبار على بن اسماعيل «على بن اسماعيل»  به ناحيه اى از مشرق بغداد رفت (بر اثر عيّاشى ) پولش تمام شد، كسانى را نزد هارون براى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گرفتن پول رفتند، او در انتظار رسيدن پول ، دقيقه شمارى مى كرد و در همين ايّام روزى به مستراح رفت ، آنچنان به اسهال مبتلا شد كه روده هايش بيرون آمد و خودش به زمين افتاد، همراهانش آمدند و هرچه كردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممكن نشد، ناگزير او را با همان حال از مستراح برداشته و بيرون آوردند و در همان وضع (زشت و وخيم ) كه در حال جان كندن بود، براى او از جانب هارون پول آوردند، او نگاهى به آن پولها كرد و گفت:«ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من كه در حال مرگ هستم ، اين پولها را براى چه مى خواهم ؟».
هارون و دستگيرى امام كاظم (ع
(

هارون الرّشيد همان سال عازم مكّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدينه رفت و در همين وقت دستور دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) را داد.

نقل شده : وقتى كه هارون وارد مدينه شد، امام كاظم (عليه السلام ) با جمعى از بزرگان مدينه به استقبال او رفتند، سپس امام كاظم (عليه السلام ) طبق معمول به مسجد رفت . هارون شبانه كنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و (رياكارانه ) گفت : اى رسول خدا! من در مورد تصميمى كه دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصميم دارم موسى بن جعفر را زندانى كنم ؛ زيرا او مى خواهد ايجاد اختلاف و پراكندگى بين امّت تو نمايد و خون مردم را بريزد.

سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت را (به دستور او) به زنجير بستند، دو هودج ترتيب دادند، آن حضرت را در يكى از آن هودجها كه بر پشت استر بود، سوار كردند و هودج ديگرى بر پشت استر ديگر بود و همراه هر دو هودج ، سوارانى فرستاد و سپس (در بيرون مدينه ) سواران ، دودسته شدند يك دسته به سوى بغداد و ديگرى به سوى بصره روانه شدند، امام كاظم ( عليه السلام ) در هودجى بود كه به سوى بصره حركت مى كرد و هارون با اين كار مى خواست مردم از اينكه امام كاظم (عليه السلام ) به سوى بصره رفت يا بغداد، بى خبر بمانند و سواران همراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى كه امام كاظم (عليه السلام ) را مى بردند، دستور داد كه وقتى به بصره رسيدند، امام كاظم (عليه السلام ) را در بصره به عيسى بن جعفر بن منصور تحويل دهند و او در آن روز (به عنوان رئيس ‍ زندان ) در بصره بسر مى برد.
امام كاظم (ع ) در زندانهاى مختلف

 زندان عيسى بن جعفر: سواران ، امام كاظم (عليه السلام ) را به بصره آوردند و به عيسى بن جعفر تحويل 4ادند و آن بزرگوار يك سال را در بصره در زندان عيسى گذراند.

هارون براى عيسى بن جعفر نامه نوشت كه موسى بن جعفر را به قتل برسان ، وقتى اين نامه به دست عيسى رسيد، بعضى از دوستان نزديك و مورد اطمينان خود را طلبيد و نامه هارون را براى آنان خواند و در اين باره با آنان به مشورت پرداخت . آنان به او گفتند كه :دست به كشتن امام نيالايد و از هارون بخواهد تا او را در اين مورد معاف دارد.

عيسى نامه اى به هارون نوشت و در آن يادآورى كرد كه :مدّت طولانى موسى بن جعفر (عليه السلام ) در زندان من بوده و من در اين مدّت او را آزمودم و جاسوسهايى بر او گماشتم ، چيزى از او نيافتم جز اينكه همواره به عبادت بسر مى برد، حتى شخصى را ماءمور مخفى كردم تا دعاى او را بشنود، او گزارش داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) در دعاى خود بر من وبر تو، نفرين نمى كند و ما را به بدى ياد نمى نمايد و براى خود جز آمرزش و رحمت الهى را درخواست نمى نمايد، اينك كسى را به اينجا بفرست تا موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به او بسپارم و گرنه او را آزاد مى كنم ؛ زيرا از نگهداشتن او در زندان رنج مى برم .
نقل شده : يكى از جاسوسان به عيسى بن جعفر گزارش داد كه از موسى بن جعفر( عليه السلام ) در زندان اين دعا را بسيار شنيده است :

اَللّهُمَّاِنَّكَ تَعْلَمُاَنِّى كُنْتُ اَسْاءَلُكَ اَنْ تَفْرِغَنِى لِعِبادَتِكَ وَقَدْ فَعَلْتُ فَلَكَالْحَمْدُ
خدايا! تو مى دانى كه من از درگاهت مى خواستم كه مرا درجاى خلوتى براى عبادت تو، قرار دهى و تو اين خواسته ام را اجابت كردى ، تو را حمد مى گويم و از تو سپاسگزارم .
2 - در زندان فضل بن ربيع : وقتى كه نامه عيسى به هارون رسيد، هارون شخصى را ماءمور كرد كه به بصره برود و موسى بن جعفر (عليه السلام ) را از زندان عيسى تحويل بگيرد و به بغداد روانه سازد و به فضل بن ربيع  (يكى از وزيران ) تحويل دهد. او همين ماءموريّت را انجام داد و امام كاظم (عليه السلام ) را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع تسليم نمود.
امام كاظم (عليه السلام ) مدّت طولانى تحت نظر فضل بن ربيع در بغداد بسر برد.
هارون از فضل بن ربيع خواست كه امام كاظم (عليه السلام ) را به قتل برساند، ولى او نيز از اين كار سرباز زد، هارون در نامه اى به او دستور داد تا موسى بن جعفر (عليه السلام ) رابه فضل بن يحيى  بسپارد.
3 - در زندان فضل بن يحيى برمكى : فضل بن يحيى ، امام كاظم (عليه السلام ) را تحويل گرفت و در يكى از اطاقهاى خانه اش جا داد، ديدبانانى بر او گماشت ، آنان گزارش دادند كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) همواره به عبادت اشتغال دارد و تمام شب را با نماز و قرائت قرآن به صبح مى آورد و سرگرم دعا و كوشش براى عبادت است و بسيارى از روزها را روزه مى گيرد و روى خود را از محراب عبادت به سوى ديگر نمى گرداند.
فضل بن يحيى وقتى كه امام را چنين يافت ، گشايشى در كار او نمود و احترام شايانى به آن حضرت مى كرد. خبر احترام يحيى از امام كاظم (عليه السلام ) به هارون رسيد و او در آن وقت در رِقّه  (محلّى نزديك بغداد) بود، نامه اى براى فضل بن يحيى نوشت : امام كاظم (عليه السلام ) را احترام نكن ، بلكه او را به قتل برسان .
فضل از دستور هارون سرپيچى كرد و دستش را به خون مقدّس امام كاظم (عليه السلام ) نيالود. اين خبر به هارون رسيد، بسيار خشمگين شد، فورا (دژخيم بى رحم خود) مسرور خادم را طلبيد و به او گفت : هم اكنون به بغداد برو و از آنجا بى درنگ نزد موسى بن جعفر برو، اگر او را در آسايش و رفاه ديدى ، اين نامه را به عبّاس بن محمّد بده و به او فرمان بده كه آنچه در اين نامه نوشته شده به آن عمل كند.

  4 - در زندان سندى بن شاهك : هارون نامه ديگرى به مسرور خادم داد و به او گفت : اين نامه را نيز به سندى بن شاهك (زندانبان بى رحم يهودى ) بده ، در آن نامه دستور داده بود كه هرچه عباس بن محمّد دستور داد، سندى بن شاهك از او اطاعت كند.

مسرور خادم  به بغداد آمد و به خانه فضل بن يحيى  وارد شد، كسى نمى دانست كه مسرور براى چه آمده است ؟ او يكسره نزد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) رفت و او را همانگونه كه به هارون خبر داده بودند در رفاه و آسايش ديد و از آنجا بى درنگ نزد عبّاس بن محمّد و سندى بن شاهك رفت و نامه هاى هارون را به اين دو نفر رساند.

طولى نكشيد كه ديدند ماءمور عبّاس بن محمد با عجله به خانه فضل بن يحيى آمد، فضل ، وحشتزده و هراسناك شد و همراه ماءمور، نزد عبّاس بن محمد رهسپار گرديد. عباس چند تازيانه و تخت مانندى طلبيد و دستور داد فضل بن يحيى را برهنه كردند و سندى بن شاهك ، صد تازيانه جلو روى عباس بن محمّد به فضل بن يحيى زد. سپس ‍ فضل در حالى كه برخلاف وقت ورود، پريشان و رنگ باخته بود، از خانه عباس بيرون آمد و به مردمى كه در سمت چپ و راست بودند، سلام كرد. سپس مسرور خادم در ضمن نامه اى ماجراى شلاّق خوردن فضل بن يحيى را براى هارون الرّشيد نوشت . هارون (دريافت كه سندى بن شاهك براى شكنجه دادن و كشتن امام كاظم (عليه السلام ) مناسب است ) به مسرور خادم دستور داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به سندى بن شاهك تسليم كن (كه همين كار انجام شد).

شهادت مظلومانه امام كاظم (ع )

هارون در اين ايام يك مجلس (تمام عيار طاغوتى در كاخ خود) ترتيب داد كه بسيارى از رجال كشورى و لشكرى در آن شركت كرده بودند، به آنان رو كرد و چنين گفت :

اى مردم ! فضل بن يحيى (در مورد كشتن موسى بن جعفر) از فرمان من سرپيچى كرده است ، من مى خواهم او را لعنت كنم ، شما نيز همصدا با من ، او را لعنت كنيد.

همه حاضران در مجلس فرياد زدند:لعنت بر فضل بن يحيى ، فرياد لعنت آنان ، در و ديوار كاخ هارون را به لرزه درآورد، اين خبر به يحيى بن خالد برمكى ، پدر فضل رسيد، فورا با شتاب ، خود را به كاخ هارون رساند و از در مخصوص ،غير از در همگانى ،واردكاخ شد و از پشت سر هارون به طورى كه او نفهمد،نزد هارون آمد و به هارون گفت : استدعا دارم به عرض من توجّه فرماييد.

هارون در حال ناراحتى و خشم ، گوش فراداد، يحيى گفت : فضل يك جوان تازه كار است (كه نتوانسته فرمان تو را اجرا سازد) من به جاى او جبران مى كنم و فرمان تو را اجرا مى نمايم .
هارون از اين سخن برافروخته و شادمان شد و به مردم روكرد و گفت :
فضل بن يحيى در موردى از فرمان من سر باز زد و من او را لعنت كردم ، اينك او توبه كرده و به فرمان من بازگشته است ، پس او را دوست بداريد!.

همه حاضران گفتند: ما هركس تو را دوست دارد، دوست مى داريم و با هركس كه با تو دشمنى كند دشمن هستيم ، اينك ما فضل را دوست داريم .

يحيى بن خالد، پس از اين ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده يحيى (از رِقّه ) به بغداد، هراسان شدند و هركس در اين باره سخنى مى گفت (و بازار شايعات رواج يافت ) ولى يحيى خود وانمود كرد كه براى تنظيم امور شهر و رسيدگى به كار كارگزاران و فرمانداران آمده است و در اين مورد خود را به بعضى از اينگونه كارها سرگرم كرد كه سخنش را درست جلوه دهد.سپس سندى بن شاهك)جلاّد بى رحم ( را طلبيد و در مورد قتل امام كاظم (عليه السلام ) به او فرمان داد و او از فرمان يحيى اطاعت كرد و تصميم بر كشتن امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) گرفت به اين ترتيب كه : زهرى به غذاى امام كاظم (عليه السلام ) ريخت و آن را نزد آن حضرت گذاشت .
و بعضى گويند: او زهر را در ميان چند دانه خرما وارد نمود و نزد آن حضرت گذارد.
وقتى كه امام كاظم (عليه السلام ) از آن غذا خورد، طولى نكشيد كه آثار زهر را در خود احساس كرد. پس از آن ، آن بزرگوار سه روز در حالت دشوارى و ناراحتى بسر برد و در روز سوّم جان به جان آفرين تسليم نمود و شهد شهادت نوشيد.

 

 

ماجراى دفن جنازه امام كاظم (ع)

جنازه امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را در قبرستان قريش در باب التّين  به خاك سپردند و اين قبرستان قديمى مخصوص بنى هاشم و بزرگان از مردم بود (كه اكنون قبرآن حضرت درشهركاظمين نزديك بغداد داراى صحن و سراست).

روايت شده : امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) هنگام شهادت ، به سندى بن شاهك وصيّت كرد كه من در بغداد نزديك خانه عباس بن محمّد دوستى دارم كه از اهالى مدينه است ، به او بگوييد بيايد و عهده دار غسل و كفن من شود.

سندى بن شاهك  مى گويد: من از آن حضرت خواستم اجازه دهد تا خودم او را كفن كنم .
حضرت اجازه نداد و فرمود:

اِنّا اَهْلُ بَيْتٍ مُهُورُ نِسائِنا وَحَجُّ صَرُورَتِنا وَاَكْفانُ مَوْتانا مِنْ طاهِرِ اَمْوالِنا
ما از خاندانى هستيم كه مهريه زنانمان و اوّلين حجّمان و كفنهاى مردگانمان ، از پاكترين اموالمان تهيّه مى شود.سپس فرمود:نزد خودم كفن دارم ، مى خواهم آن دوستم سرپرست غسل و كفن و دفن من شود.
آن دوست مذكور را حاضر كردند و او اين امور را انجام داد.

+ نوشته شده در  86/06/16ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

راز مباركى ماه رمضان

بى ترديد مباركى و نامباركى و سودمندى و زيان بارى هرچيزى كه به انسان منتسب مى شود, با حيات آدمى و ابعاد وجودى او رابطه اى تنگاتنگ و گسست ناپذير داشته و با مصالح و مفاسد حيات و جنبه هاى مختلف وجود او ارتباط كامل دارد. به همين علت, براى پى بردن به ((مباركى)) ماه رمضان و بركت زايى آن براى انسان, توجه و تامل در نكات زير ضرورى است:

1ـ حقيقت حيات و گوهر وجود انسان روشن است كه آدمى علاوه بر جنبه هاى مادى و زندگى حيوانى از جنبه هاى معنوى و زندگى انسانى نيز برخوردار است اين جنبه معنوى و انسانى در پرتو اعطاى وجودى برتر به او بخشيده شده است.

((.. ثم انشاناه خلقا آخر فتباره الله احسن الخالقين))26 ((فاذا سويته ونفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين))27 اين وجود برتر و حقيقت فراتر كه اساس هستى و گوهر حيات انسان را تشكيل مى دهد همان روح آدمى و جان انسانى است كه ديگر موجودات از آن بهره اى ندارند; غير اين جانى كه در گاو و خر استآدمى را عقل و جانى ديگر است در صورت نبود اين گوهر ارجمند, آدمى ازحيات انسانى تهى شده و در رديف ديگر حيوانات قرار خواهد گرفت.

2ـ نيازمنديها و موجبات حيات انسانى همان گونه كه براى حيات حيوانى و جنبه مادى انسان نيازمندىها و خواسته هايى متناسب با آن وجود دارد و در صورت تامين نشدن و پاسخ ندادن به آنها حفظ و بقاى آن ناممكن است, براى حيات انسانى و معنوى نيز نيازها و تمايلاتى وجود دارد كه حفظ و بقاى آن تنها در پرتو تامين و برآورده كردن آنها امكان پذير خواهد بود.

پيداست كه نيازمندىها و خواسته هاى اين دو جنبه ى وجود و دو بعد حيات انسانى متناسب با تفاوت و اختلاف آنها متفاوت و مختلف خواهد بود; تغذيه, رشد, بالندگى و نشاط بعد حيوانى و جنبه مادى انسان, به امور مادى و تامين خواسته هاى حيوانى وابسته است و از امور مورد نياز بعد انسانى بيگانه و بى خبر مى باشد; او نداند جز كه اصطبل و علف از سعادت غافل است و از شرف اما براى تغذيه, فربهى, شادابى و پرورش بعد انسانى و جنبه معنوى و روحى انسان موجبات و نيازمندىهاى ديگرى وجود دارد و اين گونه نيست كه با به دست آوردن عوامل و زمينه هاى شادابى, فربهى و آسايش تنى, زمينه تنومندى, رشد, نشاط و آرامش جان نيز فراهم گردد.

3ـ هدف و نقش ماه رمضان بنابراين, براى پرورش و رشد و بالندگى جان و تامين خواسته هاى آن بايد به سراغ امورى غير از عوامل تامين كننده نيازهاى تن شتافت. هدف اساسى و نتيجه نهايى و دستاورد اصلى ((روزه)) كه برجسته ترين, وظايف مسلمان در ماه مبارك رمضان است, تقوا مى باشد.

((يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون))28 اى كسانى كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما نوشته شده; آن گونه كه بر آنها كه پيش از شما بودند نوشته شد, تا پرهيزكار باشيد.

تقوا كه همان نگهدارى, كنترل و مهار تمايلات حيوانى و خواسته هاى نفسانى است, يك امر واقعى و عينى مى باشد كه در سايه ى روزه و روزه دارى در وجود انسان محقق مى گردد. ماه رمضان با همه آنچه كه به همراه دارد (و برجسته ترين آن روزه است), در صدد كنترل انسان و مهار تمايلات تنى و ايجاد و تقويت روحيه ى مقاومت در برابر جاذبه هاى نفسانى است تا بتواند بعد حقيقى و گوهر اصلى وجود انسان را سرزنده, بالنده, با نشاط و فربه نمايد; تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى گوهر جان را نيابى فربهى 4ـ ارتباط ماه رمضان با حيات حقيقى انسان انسان براى تامين حيات معنوى خود و تقويت, پرورش و فربهى روح خويش به اين ماه الهى نيازمند است. گرچه اين فريضه الهى مانند ديگر فرايض و تكاليف اسلامى تنها با يك بعد وجود انسان سروكار ندارد و فوايد و آثار آن به حيات روحى انسان محدود نمى گردد و ضمن تامين نيازهاى روحى و درپى داشتن آثار و نتايج معنوى, بهره ها و بركات مادى و دنيايى را هم براى انسان و جامعه به همراه دارد,29 ولى هدف اصلى ونقش اساسى و تاثير عمده ماه رمضان به حيات معنوى و روان انسانى مربوط مى شود و آدمى براى بالندگى, رشد و چالاكى به امساك, منع و محدوديتى كه ماه رمضان براى بعد حيوانى انسان ايجاد مى كند نيازمند است, اين امساك, هرگز به معناى محروميت و از دست دادن توانايى ها و گرفتار ضعف و ناتوانى شدن نيست. ((روزه)) براى پيشگيرى از محروميت انسان و ايجاد قدرت كنترل در برابر شهوات نفس و تمايلات تن و برخوردار ساختن جان انسان از گوهرها و كمالات انسانى بسيار لازم و ضرورى است. چه بسيار افرادى كه با رها نمودن نفس و تن دادن به شهوات آنى و هوس هاى زودگذر, در حسرت ازدست دادن گوهر انسانيت نشسته و گرفتار اندوهى هميشگى شده اند; ((كم من شهوه ساعه اورثت حزنا طويلا))30 امام على (ع) فرمود: و چه بسا شهوت يك لحظه كه مايه اندوه طولانى گردد.

ماه رمضان يكپارچه خير و بركت

با به خاطر سپردن نكات چهارگانه ى پيش, اكنون مى توان چهره مبارك و سيماى پر خير و بركت ماه رمضان را مشاهده نمود و به بركت آفرينى آن براى انسان پى برد.

البته اين چهره زيبا و سيماى نورانى آنگاه قابل مشاهده است كه پرده از ديدگان آدمى برداشته شود و غبار تن, حجاب رخسار زيباى جان نگردد و خواهش هاى نفسانى, مانع رويت ارتباط ميان نيازهاى جان آدمى با حقيقت و ماهيت روح پرور ماه رمضان نباشد و نگاه صحيح نسبت به اين ماه و رابطه آن با جان انسانى و نيازهاى او بدست آيد. در اين صورت لحظه لحظه اين ماه و همه آنچه كه به همراه دارد, موجب خير, بركت و مباركى براى انسانى است كه آن را درك كرده و در آستانش بستر افكنده است. چقدر شنيدنى است اين گزارش محمد بن مسلم از امام باقر (ع): ((ان الله تعالى ملائكه موكلين بالصائمين يستغفرون لهم فى كل يوم من شهر رمضان الى آخره وينادون الصائمين كل ليله عند افطارهم: ابشروا عباد الله فقد جعتم قليلا وستشبعون كثيرا بوركتم و بوره فيكم...))31 خداوند داراى ملائكه اى است كه وظيفه آنان استغفار نمودن براى روزه داران در هر روز از ماه رمضان تا پايان اين ماه است و در هر شب هنگام افطار به روزه داران بشارت مى دهند: اى بندگان خداوند اندكى گرسنگى را چشيديد و بزودى سير مى گرديد. شما و آنچه كه در شماست مبارك گرديد.

[اى خجسته درد و بيمارى و تب

اى مبارك درد و بيدارى شب رنج گنج آمد كه رحمت ها دروست مغز تازه شد چو بخراشيد پوست] آرى, اگر روح انسان را بشناسيم و نيازهاى حقيقى او را بدانيم و رابطه بنده با خدا و راز نيازمندى بشر به ارتباط با عالم ملكوت را به درستى بيابيم نه تنها ماه رمضان راموجب محروميت و محدوديت نمى دانيم, بلكه آن را موجب توسعه و پيشرفت وجودى و صعود و تكامل انسانى خواهيم دانست.. در اين صورت, براى تكامل و تعالى انسان و رسيدن به كوى حق, روزه و ماه رمضان (و امورى كه موجب بالندگى و نشاط و قوت جان مى گردد) را لازم و ضرورى خواهيم شمرد; چنان كه در اين روايت نبوى آمده است:

((من عرف الله وعظمه, منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام وعنى نفسه بالصيام والقيام...))32 كسى كه خدا را به درستى شناخته و به عظمت او پى برده باشد, دهان خود را از سخن و شكمش را از غذا بازداشته و رنج روزه و عبادت (نماز و شب زنده دارى) را بر خود هموار مى كند.

[چون كه در معده شود پاكت پليد

قفل نه بر حلق و پنهان كن كليد

يعنى ويژگى معده اين است كه پاكى ها را به پليدى تبديل مى كند پس بر حلق خود قفلى بزن و كليدش را پنهان كن و دائم مراقب شكم خود باش]. با اين نگاه و معرفت, انسان مومن هرگز به از دست دادن ماه رمضان راضى نمى شود و در صورت از دست رفتن آن سخت نگران و بسيار آزرده خاطر و ملول مى گردد. آن گونه كه در زمزمه هاى عارفانه آن روح آگاه و شيدا در واپسين ساعات ماه مبارك مى خوانيم:

((فنحن مودعوه وداع من عز فراقه علينا وغمنا و اوحشنا انصرافه عنا...))33 ما با اين ماه خدا حافظى مى كنيم, خدا حافظى كسى كه جدايى اش براى ما سخت است و اين جدايى ما را اندوهگين مى كند و با رفتنش تنها مى شويم.

 

+ نوشته شده در  86/06/15ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

میلاد پرشکوه منجی عالم بشریت و جانشین خدا بر زمین٬ حضرت مهدی (عج) را خدمت شما عاشقان اهل بیت تبریک عرض می کنم

سلام و عرض ادب خدمت همه شما عزیزان و دوستداران هنر و خصوصا موسیقی ایرانی بویژه استاد شجریان٬   با تشکر از همه آن دوستانی که با وجود آنکه من نبودم چون همیشه دوستی را در حق من تمام کردند و عرض معذرت به دلیل به روز نبودن اخبار وبلاگ. از این به بعد سعی خواهم کرد بیشتر برای وبلاگ وقت گذارده و تلاش نمایم.

ضمنا از انتقادات سازنده و نظرات دوستان کمال قدردانی را دارا هستم و در جهت رسیدگی به آنها اقدام خواهم نمود

یاحق

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود.

مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود.

مراقب رفتارت باش كه عادت مي شود.

مراقب عاداتت باش كه شخصيتت مي شود.

مراقب شخصيتت باش كه سرنوشت مي شود.

*************************************

چهل پند از مولاي متقيان امام علي (ع)

1- توکّل در امور        2-  قصور در شهوت        3-  مخالفت با نفس         4-  جوان مردي با مغلوب

5-  اندازه در معاش         6-   تقدّم بر سلام         7-   پايداري در حوادث        8- ملايمت با جهال

9- اکرام به مهمان       10-  دلجويي از غريبان        11-   ادب در کلام          12-  اجتناب از غيبت

13 - نظافت در پوشش    14- کناره جويي از بخل    15- مصاحبت با نيکان      16- امداد بر مظلوم

17- تفکر در امور              18- وفا بر عهد           19- شکر بر نعمت               20- سعي در اخلاق

21- عفو با قدرت          22-  استقامت در کار         23- خشرويي با عيال          24- تعطيل در انتقام

25- احترام به والدين          26- پرهيز از خشم          27- خدمت به خلق        28- راستي در گفتار

29- عطا در مقام          30- اصرار در طاعت            31- دوري از کبر               32- نصرت بر جهاد

33- نوازش بر ايتام        34  - تأمل در حوادث          35- شفقت با مردم            36- عيادت مريض

37- سرعت در خير            38- دادرسي در قضا          39- ايثار بر مساکين        40- صبر بر مصائب

یک برادر به نام عشق پاک>

+ نوشته شده در  86/01/08ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

درود خدا بر  حضرت محَمد  مصطفی (ص) و آل ایشان باد

با سلام و عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ۲۸ ماه صفر  محضر حضرت صاحب الزمان، ولی خدا و جانشین پیامبر  اعظم  و همچنین شما دوستداران و رهروان آن فرستاده حضرت حق

بدون هیچ مقدمه ای توجه شما را به خواندن مقاله ای تحت عنوان پیامبر در ادبیات فارسی جلب می کنم:

پيامبر خاتم در ادبيات فارسي => کلیک نمائید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/12/26ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

ابن بابويه بسند معتبر از يونس به ظبيان روايت كرده است كه حضرت صادق كاشف حقايق عليه الصلوه و السلام فرموده كه حضرت فاطمه سلام الله عليها را نه اسم است نزد خداى عزوجل الفاطمه و الصديقه و المباركه و الطاهره و الزكيه و الراضيه و المرضيه و المحدثه و الزهراء). آنگاه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه آيا مى دانى كه چيست تفسير فاطمه (ع ) يونس عرض نمود خبر بده مرا از معنى آن اى سيد من . حضرت فرمود فطمت من الشر يعنى بريده شده است از كل بديها. سپس ‍ فرمود كه اگر اميرالمؤ منين على عليه السلام تزويج نمى نمود او را كفوى و نظيرى نبود او را بر روى زمين تا روز قيامت . نه آدم و نه آنها كه بعد از او بودند (از كتاب بحار و غيره ) اين حديث شريف نورانى برهان ساطع و دليل قاطع است بر اينكه حضرت اميرالمومنين و سيد الاولياء معلم الملك و الملكوت ولى الله اعظم على مرتضى عليه آلاف التحيه و الثناء از جميع انبياء و رسل و اوصياء ايشان بعد از حضرت ختمى مرتبت عقل كل خاتم الانبياء والرسل ، مرتبه اش افضل و اشرف و ارفع مى باشد و نيز برهان ساطع و روشنى است بر افضليت و اشرفيت و ارفعيت ملكه ملك و ملكوت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها بعد از پدر خاتم انبيا حضرت محمد مصطفى و بعد از شوهرش حضرت على مرتضى صلوات الله عليهما از كل انبياء و رسل و اوصياء ايشان و همچنين از قاطبه ماسوا على الاطلاق .
ولنعم ما قيل :

حق چو نديده همسرش در همه ممكنات از آن
واجب و لازم آمدش خلقت حيدر آورد

ذات اقدس حق تعالى و مبدء اعلى از عنايتى كه به حضرت فاطمه (س ) داشته ، اسم او را از اسم خود مشتق فرموده است .
چنانكه در روايت معتبر از قول پيغمبر آمده كه قال النبى
(ص )لفاطمه شق اله لك يا فاطمه اسما من اسمائه فهو الفاطر و انت فاطمه ) (از بحار ج 43) اين حدايث شريف نورانى برهان و دليل ساطع است كه حضرت فاطمه سلام الله عليها مظهر اسماء حسناى الهى و مجلاى صفات علياى ربوبى است و اين حديث دلالت بر عصمت آن ملكه ملك و ملكوت دارد چه در علم كلام و حكمت متعاليه با براهيه عقليه و ادله متقنه محكمه ثابت و مبرهن گرديده كه خداى متعال و ذات ذى الجلال الوهى منزه و مبرى از كل عيوب و نقائص است و جامع جميع صفات كماليه و نعوت جماليه و جلاليه است .
بنابراين كسى كه مظهر صفات و اسماء اوست مى بايست به حكم عقل و برهان منزه و مبرى از كل عيوب و نواقص باشد مگر نقص امكان كه اين از لوازم وجود ممكن الوجود است .
پس مستفاد از جمله (فطمت من الشر) در تفسير فاطمه (ع ) و اشتقاق فاطمه از اسم مبارك (فاطر) دليل قاطع است بر اينكه حضرت فاطمه سلام الله عليها منطمه است از جميع شرور و عيوب و نقائص و چون چنين است پس لازم است كه واجد جميع خيرات و داراى جميع محاسن و مكارم و متصف به كل كمالات در تمام شئون بوده باشد.
و چگونه چنين نباشد و حال آنكه فاطمه (س ) مظهر كل اسماء الهيه و مرآت و آئينه ذات و صفات ربوبيه است فاطمه (س ) مظهر علم خداست . فاطمه (س ) مظهر حلم خداست . فاطمه (س ) مظهر قدرت خداست . فاطمه (س ) مظهر جمال خداست . فاطمه (س ) مظهر جلال خداست .

و لها جلال ليس فوق جلالها
الا جلال الله جل جلاله
و لها نوال ليس فوق نوالها
الا نوال الله عم نواله
فهم بسى رفت و نبودش طريق
عقل بسى راند و نبودش مجال
لودنت الفكره من حجبها
لا حترقت من سبحات الجلال

آرى كم كسى است كه بتواند به افق مقام اعلاى حضرت فاطمه سلام الله عليها اكتناها معرفت حاصل نمايد و كم كسى است كه تبواند به مقام نورانيت حضرت فاطمه (س ) را بشناسد.
زيرا در مقام معرفت آن حضرت ، عقول ذوى العقول حيارى و افهام ذوى الافهام صرعى است رفعت شاءن و عظمت مرتبه شامخه اين بانوى عظمى بقدرى بالا است كه در حيطه ادراك نيايد.
كه فاطمه (س ) از نظر حقيقت باطن ليله القدر است و مگر مى تواند كسى ادراك ليله القدر نمايد؟ در حديث معتبر از لسان كاشف حقايق حضرت امام صادق عليه الصلوه و السلام چنين نقل شده كه فرموده است انا انزلناه فى اليله القدر : الليليه فاطمه و القدر (الله ) فمن عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرك ليله القدر و انما سميت (فاطمه ) لان الخلق فطموا عن معرفتها (از بحار علامه مجلسى ج 43 (ص )65)
ارباب عرفان و معرفت و كرسى نشينان عرض علم و حكمت را محور اين حديث شريف نسبت به تشابه و مضاهات ليله القدر با وجود حضرت فاطمه سلام الله عليها توجيهاتى است .
از جمله آنكه همانطورى كه معرفت اكتناهى بكنه ذات الوهى براى احدى ميسور نيست ، معرفت اكتناهى بكنه ذات فاطمه لاهوتى صفات نيز براى احدى امكان پذير نيست و همانطوريكه حقيقت ليله القدر و منزلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها بر خلق مجهول است .
و همانطوريكه در شاءن ليله القدر در قرآن آمده فيها يفرق كل امر حكيم آيه 4 - سوره دخان ، نيز وجود حضرت فاطمه سلام الله عليها از جهت اينكه اسوه و الگو است براى مردم پس در واقع ميزان تفريق حق از باطل است .
و نيز همانطوريكه ليله القدر ظرف است از براى آيات و سو قرآنى به حكم انا انزلناه فى ليله القدر آيه 1سوره القدر چه قرآن در ليله قدر نازل شده است همين طور وجود فاطمه سلام الله عليها وعاء و ظرف است براى آيات نورانيه وجوديه ائمه اطهار و مظاهر تامه اسماء و صفات پروردگار كه همه نسل و ذريه آن بزرگوار يعنى فاطمه سلام الله عليها مى باشند. زيرا صدف وجود فاطمه زهرا ظرف وجود همه امامان و وعاء گوهرهاى ائمه اطهار عليهم السلام است و اوست كه ام الائمه است و هر امام خود كلام الله ناطق و هر يك آيه كبراى الهى هستند كه از صقع ربوبى در ظرف ليله القدر فاطمى تجلى و ظهور نموده و به عبارت ديگر نازل شده اند. مضافا به اينكه مصحفى نورانى محتوى جميع حقايق الهى بر حضرت فاطمه (س ) نازل گرديد كه جميع علوم و اسرار از ازل تا ابد در آن صحيف مباركه منطوى است و آن مصحف هميشه مورد استفاده ائمه معصومين عليهم السلام بوده و الساعه آن صحيفه شريفه نزد حضرت ولى عصر مهدى ارواحناله الفداء موجود است .
و از جمله تشابه ليله القدر ليله مخصوصه تجليات خاصه الهيه باسماء لطفيه و فيوضات و بركات و اشراقات ربانيه است و در ليله القدر است كه ادعيه و حاجات بندگان در دربار الوهى باجابت مى رسد، نيز با توسل بندگان و مخلوقات با ايمان به ذيل عنايت حضرت فاطمه زهراء سلام الله عليها كه ليله القدر معنوى و ظرف تتجلى رحمت رحيميه ربانى است و در واقع باب رحمت واسبع و مظهر الله و وجيه عندالله است و مصداق خير من الف شهر و مصداق كوثر اعطائى الهى و منبع خير كثير نامتناهى الهى به حضرت ختمى مرتبت محمد صلى الله عليه و آله است ، حاجات حاجتمندان بوسيله و وساطت حضرت فاطمه زهرا (س ) نزد خدا روا و دردهاى دردمندان شفا يابد و ليتوسل به خاندان عصمت و ولايت و زيارت آنان عارفا بحقهم شرط اساسى آن است كما قال الصادق عليه الصلوه و السلام :نحن و الله الاسماء الحسنى (التى لا يقبل الله من العباد عملا الا بمعرفتنا كاشف حقايق الذى انكشف له الملك و الملكوت فرمود: مائيم اسماء حسناى الهى عمل بندان نزد خداوند سبحان مورد قبول واقع نمى شود مگر به معرفت ما. (به مقام نورانيت )
و قيل عن لسانهم صلوات الله عليهم :

ما جام جهان نماى ذاتيم
ما مظهر جمله صفاتيم
ما نسخه نامه الهيم
ما گنج طلسم كائناتيم
هم مظهر واجب الوجوديم
هم معنى جان ممكناتيم
هر چند كه مجمل دو كونيم
تفصيل جميع مجملاتيم
برتر ز مكان و در مكانيم
بيرون ز جهات و در تجهاتيم
ما هادى جمله علوميم
كشاف جميع مشكلاتيم
بيمار و ضعيف را شفائيم
محبوس و نحيف را نجاتيم
گو مرده بيا كه روح بخشيم
گو تشنه بيا كه ما فراتيم
اى درد كشيده دوا جوى
از ما مگذر كه ما دواتيم

مولف توصيه اكيد مى كند خوانندگان محترم را كه هميشه در مقام حاجت مشروعه - هر چه باشد - از خواندن دعاى توسل كه در كتاب مفاتيح الجنان قمى و ساير كتب ادعيه معتبر است غفلت ننمايند. زيرا اثر اجابت آن سريع و بسيار مفيد و بارها براى نگارنده به تجربه رسيده است و اين دعاى نورانى سريع الاجابه از توسل به حضرت ختمى مرتبت پيغمبر رحمت شروع و به دوازدهمين نير برج امامت و ولايت حضرت خاتم الاوصياء ولى عصر ختم مى گردد و توسل به حضرت فاطمه سلام الله عليها در آن دعلا مندرج است .
باين عبارت يا فاطمه الزهرا يا بنت محمد يا قره عين الرسول يا سيدتنا و مولاتنا انان توجهنا و استشفعنا و توسلنا يك الى الله و قدمناك بين يدى حاجاتنا يا وجيه عندالله اشفعى لنا عندالله .

صديقه كبرى گهر درج رسالت
ام النجبا واسطه العقد جلالت
بر چرخ الوهيت خورشيد عدالت
اسم الله اعظم شرر ديو ضلالت
يك مظهر لاعوتى در يازده حالت
يك حجت يزدانى با يازده برهان
نورش ازلى بود ز انوار الهى
در جلوه گرى بود به آثار الهى
گرديد عيان از رخش اسرار الهى
دو ديده او ديده بيدار الهى
در باغ هدى شاخه پربار الهى
شاخى كه بيارايد از او ميوه عرفان
اى مظهر حق آينه با يازده مظهر
اى پيكر نورانى وى روح مظهر
اى دختر پيغمبر وى همسر حيدر
اى چهره زيباى تو آرايش محشر
اى فاطمه اى آئينه حضرت داور
اى هيكل توحيد و اى آيت سبحان

بارى حضرت فاطمه سلام الله عليها را نامهاى ديگرى است مانند صديقه و مباركه و محدثه و طاهره و زكيه و راضيه و مرضيه و زهراء كه تسميه آن حضرت به اين اسماء شريفه همه من جانبت الله سبحانه و تعالى و به تعيين خداوند متعال است ، كما صرح فى الروايه المذكوره قوله عليه السلام : لفاطمه تسعه اسماء عند الله عزوجل الحديث .
و اما اسماء و القاب كثيره و بسيار براى آن بزرگوار است كه بعضى منوص و برخى غير منوص است و ز آن جمله است برخى از القاب شريفه اى كه در نعت حضرت فاطمه زهرا سلام الله در قالب نظم ريخته و سروده شده و الحق عالى است و آن اشعار در ربار از اين قرار است

القاب بنت المصطفى كثيره
نظمت منها نبذه يسيره
نفسى فداها و فدا ابيها
و بعلها الولى مع بنيها
سيده انسيه حوراء
نوريه حانبه عذراء
كريمه رحيمه شهيده
عفيفه قانعه رشيده
شريفه حبيبه محترمه
صابره سليمه مكرمه
صفيه عالمه عليمه
معصومه مغصوبه مظلومه
ميمونه منظوره محتشمه
جميله جليله معظمه
حامله البلوى بغير شكوى
حليفه العباده و التقوى
حبيبه الله و بنت الصفوه
ركن الدى و آيه النبوه
شفيعه العصاه ام الخير
تفاحه الجنه و المطهره
سيده النساء بنت المصطفى
صفوه ربها و موطن الهدى
قره عين المصطفى و بضعه
مهجه قلبه كذا بقيه
فهيمه عقيله حكيمه
مهجه قلبه كذا بقيه
فهيمه عقيله حكيمه
محزونه مكروبه حكيمه
عابده زاهده قوامه
با كيه صابره صوامه
عطوفه روفه حنانه
البره الشفيقه الانانه
والده السبطين دوحه النبى
نور سماوى و زوجه الوصى
بدر تمام غره غراء
روح ابيها دره بيضاء
واسطه قلاده الوجود
دره بحر الشرف و الجود
وليه الله و سر الله
امينه الوحى و عين الله
مكينه فى عالم اسماء
جمال الاباء شرف الابناء
دره بحر العلم و الكمال
جوهره العزه و الجلال
قطب رحى المخاخر السنيه
مجموعه الماثر العليه
مشكاه نور الله و الزجاجه
كعبه الامال لاهل الحاجه
ليله قدر ليله مباركه
ابنه من صلت به الملائكه
قرار قلب امها المعظمه
عاليته المحل سر العظمه
مكسوره الضلع رضيض الصدر
مغصوبته الحق خفى القبر

هذه الابيات النورانيه من الجنه العاصمه .
قال المحقق الربانى ملا محمد باقر صاحب الخصائص الفاطميه :
سبحانك اللهم يا فاطر السماوات العلى و فالق الحب و النوى انت الذى فطرت اسما من اسمك و اشتققته من نورك فوهبت اسمك بنورك حتى يكون هو المظهر لظهورك فجعلت ذالك الاسم جرثومه لجمله اسمائك و ذالك النور ارومه لسيده امائك و ناديت فى الملاء الاعلى :انا الفاطر و هى فاطمه و بنورها ظهرت الاشياء من الفاتحه الى الخاتمه فاسمها اسمك و نورها نورك و ظهورها ظهورك و لا اله غيرك و كل كمال ظلك و كل وجود ظل وجودك فلما فطرت فطمتها عن الكدورات البشريته و اختصصتها بالخصائص الفاطميه مفطومه عن الرعونات العنصريه و نزهتها عن جميع النقائص مجموعه من الخصائل المرضيه بحيث عجزت العقول عن ادراكها و الناس فطموا عن كنه معرفتها فدعا الاملاك فى الافلاك بالنوريه السماويه و بفاطمه المنصوره ام السبطين و اكبر حجج الله ع لى الخافقين ريحانه سدره المنتهى و كلمه التقوى و العروه الوثقى و سر الله ارمضى و السعيده العظمى و المريم الكبرى و الصلوه الوسطى و الانسيه الحوراء التى بمعرفتها دارت القرون الاولى : و كيف احصى ثناها و ان فضائلها لا تحصى و فواضلها لا تقصى :البتول العذراء و الحره البيضاء ام اليها و سيده شيعتها و بنيها ملكته الانبياء الصديقه فاطمه الزهراء سلام الله عليها و على ابيها و بعلها و بنيها.
براى حضرت فاطمه عليهاالسلام كنيه هاى متعدده اى است و از آن جمله است ام الفضائل ، ام العلوم ، ام الكتاب ، الم الخيره و ام الاسماء زيرا آن حضرت مظهر اسماء حسنى الهى است .

در هر صفتى مظهر اسماء الهى
اندر فلك قدرت نبود چو تو ماهى

و از القاب و كنبه هاى آن حضرت است ام الحسن ، ام الحسين ، ام المحسن ، ام الئمه و ام ابيها چه آن حضرت مقوم و مربى جهت مقام روحانبت حضرت ختمى مرتبيت است و بيان تشريح اين مطلب مهم محتاج به تحقيق نير عرشى است و مولف اين تحقيقت را ضمن همين رساله نموده است .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مادرش يگانه بانوى عظيمه الشان و المرتبه جناب عليا مكرمه مجلله خديجه كبرى عليها التحيه و الثناء است
اين مخدره محترمه معظمه سلام الله عليها اول زنى است كه حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با او ازدواج نموده است و ولادتش در سنه شصت و هشت قبل الهجره بوده اين بانوى معظمه داراى مقام سيادت و رياست و حشمت و داراى مال و ثروت بسيار بوده است داراى مقام عفت اخلاق حميده بوده و اوصاف جميله را واجد بوده و بس در مقام سخاتوت و فداكاريش كه تمام اموال و ثروت خود را به رايگان براى اعلاء كلمه توحيد و ترويج اسلام مطلقا در اختيار تام شوهرش پيغمبر عالى مقام گذاشت .
شرافت و عظمت شئون حضرت خديجه كبرى نسبا و حسبا و ايمانا و اخلاقا در تاريخ اسلام از ناحيه مورخين ثبت و ظبط است
بطوريكه ما را بى نياز از بيان آن مى نمايد. جناب خديجه كبرى عليها سلام اول كسى است در ميان بانوان كه به خاتم پيغمبران ايمان آورد و دعوت حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى على آلاف التحيه والثناء را پذيرفت و مشرفه به دين مبين اسلام گرديد.
حضرت عليا مكرمه خديجه كبرى عليها التحيه والثناء از بانوان برگزيده خداس است همين بس در مقامش كه هرگاه جبرئيل امين فرشته وحى اهى بر خاتم انبياء حضرت محمد مصطفى (ص ) نازل مى گرديد، سلام خدا بر حضرت خديجه كبرى سلام الله عليها پيامش بود.
جبرئيل هر وقت شرفياب محضر انور پيغمبر اكرم (ص ) مى شد عرض ‍ مى كرد خدا مى فرمايد سلام مرا به جناب خديجه برسانيد و بآن بانوى عظمى بگوئيد ما براى او در بهشت قصرى مجلل و زيبا مطابق شاءن او مهيا و آماده نموده ايم : و نيز در كتاب بحار مجلسى (ره ) نقل شده ان جبرئيل عليه السلام اتى النبى صلى الله عليه و آله فقال : اقرء خديجه من ربها السلام فقال رسول الله صلى الله عليه و آله : يا خديجه هذا جبرئيل يقرئك من ربك السلام قالت خديجه :الله السلام و منه السلام و اليه السلام .
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها شوهرش وجود مقدس قطب ارائك توحيد، سلطان العارفين و رئيس الموحدين و اميرالمومنين و امام المتقين ولى الله اعظم حضرت على مرتضى صلوات الله و سلامه عليه است
حضرت على مرتضى عليه السلام داراى مقام ولايت كليه مطلقه است و تمام شئون ولايت و علامات و امتيازات امامت را واجد است .
حضرت على مرتضى عليه السلام داراى نفس كليه الهيه است همان نفسى كه مورد خطاب است در آيه شريفه پايان سوره فجر (يا ايتها النفس ‍ المطمئنه ارجعنى الى ربك راضيه مرضيه فادخلنى فى عبادى و ادخلى جنتى : آيه 30 سوره الفجر.
حضرت على مرتضى عليه السلام اعلم الناس است ، احكم الناس ‍ است ، اقتى الناس است ، احلم الناس است ، اشجع الناس است اسخى الناس است ، اعبد الناس است :
حضرت على مرتضى عليه السلام در تمام شئون ولايت كليه مطلقه با حضرت ختمى مرتبت محمد (ص ) شريك است الا اينكه نبوت ختميه مختص رسول الله صلى الله عليه و آله است چنانكه در حديث شريف منزلت ، تصريح به اين واقعيت شده است : قال رسوال الله (ص ) مخاطبا لعلى المرتضى (ع ) ( انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لان نبى بعدى ) اين حديث مورد اتفاق عامه و خاصه است حضرت ختمى مرتبت خطاب به حضرت امير اهل ايمان ، على مرتضى فرموده تو از من در تمام شئون بمنزله هارونى از موسى ، مگر اينكه نبوت به من ختم شده است و بعد از من پيغمبرى نيست :
جمله (و لا نبى بعدى ) از لسان پيغمبر اكرم (ص ) علاوه بر اينكه سند محكمى است بر خاتميت آن حضرت ، نيز مثبت ولايت كليه مطلقه حضرت على مرتضى (ع ) مى باشد. چون موسى و هارون سلام الله عليهما در تمام شئون كماليه با هم مشاركت داشته اند و همين معنى براى خاتم انبياء محمد مصطفى و على مرتضى صلوات الله عليهما در جميع شوون ولايت كليه مطلقه ثابت است و استثناء نشده مگر نبوت كه اختصاص به حضرت محمد صلى الله عليه و آله دارد.
لمولفه

(لا نبى بعدى ) از فخر بشر
خود دليل خاتميت در اثر
(انت منى گفت تا دانى عمل (ع )
بعد او باشد خلايق را ولى
گفت تعريضى او در اين سند
عين تصريح است بر اهل خرد

اعلام مقام ولايت كليه مطلقه علويه تصريحا در اين آيه مباركه است لقوله تعالى انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون ) آيه 55 سوره مائده .
اين آيه مباركه به اتفاق مفسرين عامه و خاصه در شاءن على عليه السلام نازل شده است ، چه آن حضرت بوده كه در حال ركوع زكوه و صدقه داده است .
ولى در آيه مذكوره به معناى متصرف مطلق و صاجب اختيار و حاكم مطلق است نه به معناى دوست چه اگر به معناى دوست
گرفته شود اساسا معنى غلط است . علاوه با شمول كلى و سريانى خطاب (كم ) در آيه مرقومه كه جميع خلق را در بردارد،
لازم آيد كه بنابراين معنى العياذ بالله خدا و رسول خدا و اميرالمومنين على (ع ) دوست فاسقين و فاجرين و كافرين و منافقين و مشركين هم باشند و حال آنكه آنها برى و بيزارند از اينها، تا چه رسد كه دوست اين گروه فاسد باشند. پس عقل صحيح ، اين معنى را باطل و غلط مى داند و مخالف در محكمه عقل و وجدان محكوم است و بايد به حكم برهان ، تسليم آن معنايى بشود كه ما اشاره نموديم . يعنى متصرف مطلق و صاحب اختيار مطلق در كل عالم امكان ، نه در گوشه جهان و جزئى از آن و اين معناى ولايت تكوينيه و ولايت كليه مطلقه است (فانهم ) ممكن است كسى بگويد ولايت ولى بمعناى تصرف درست و مرد تصديق اما كليه و مطلقه را از كجا استنباط و استفاده نمائيم ، در جواب مى گوئيم آنرا هم از خود همين آيه مباركه ، مگر انما وليكم الله اين ولايت مطلقه و كليه نيست ، البته اين ولايت كلى است اگر چنانچه انكار نمائى العياذ بالله ولايت و تصرف خدا را در عالم محدود كرده و خدا را نشناخته اى و عقل تو را محكوم مى كند. عقل و برهان مى گويد تصرف خدا كلى و نامحدود است نه جزئى و مقيد. آيا مى توانى بگوئى خدا نسبت به آسمان ولايت دارد و العياذ بالله ولايت در زمين ندارد و يا در عوالم عاليه ولايت و تصرف و حكومت دارد، اما در عوالم سافله ديگر اين ولايت و تصرف را ندارد؟!
پس به حكم عقل و برهان مى بايست قبول كنى كه خداى قادر متعال ، متصرف مطلق و صاحب اختيار مطلق و حاكم مطلق در نظام كل است و داراى ولايت كليه مطلقه ذاتيه اصليه است و همين معنى در ولايت ، براى رسوال خدا حضرت حتمى مرتبت محمد (ص ) و براى حضرت على مرتضى (ع ) كه آيه مباركه مذكوره در شاءن آن حضرت نازل گرديه است ، ثابت و محقق و مبرهن است ، به حكم اينكه معطوف در حكم معطوف عليه است اما فرق و تفاوت ولايت كليه الهيه حضرت احديت ، با ولايت كليه مطلقه حضرت ختمى مرتبت و دوازده نفر خلفاء و اوصياى آنحضرت كه همه مصداق اولوالامر و همه واجد مقام ولايت كليه مطلقه مى باشند اين اين است كه ولايت خدا ذاتى و اصلى است و ولايت ايشان ضللى است و آنان مظهر ولى مطلق هستند و به عبارت ديگر ولايت كليه مطلقه ايشان يعنى رسول الله و خلفاى آن حضرت كه اول آنها حضرت على مرتضى و آخر آنها حضرت بقيه الله مهدى ولى عصر (عج ) به اذن الله است كه از اين اذن مراد اذن تكونى است خذ و اغتنم .
مولف را نسبت به معناى ولايت و شئون ولايت ضمن رسائلى كه در اثبات ولايت و امامت دوازده نفر خلفاء و اوصياء حضرت ختمى مرتبت (ص ) نگاشته است ، بيان تفصيلى است و بايست به آن رسائل مراجعه شود. در اين مقام فقط خواستيم شوهر عالى مقام فاطمه زهرا (س ) را كه حضرت على مرتضى صاحب مقام ولايت كليه مطلقه است معرفى نمائيم و نظر به بيان شئون ولايتى على عليه السلام نداشتيم . زيرا هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد و اما بس در مقام عظمت و رفعت شاءن ولاتى على عليه السلام نداشتيم . زيرا هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد و اما بس در مقام عظمت و رفعت شاءن حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها، كه اگر خداى على اعلى وجود مرتضى را خلق نمى كرد، براى اين بانوى بى همتا، كفوى در صفحه جهان هستى نبود تار روز قيامت .
چنانچه در روايت معتبر تصريح به اين حقيقت شده است :
قال الله عزوجل لو لم اخلق عليا لما كان لفاطمه كفو على وجه الارض ‍ آدم و من دونه
(ولنعم ماقيل )

حق چو نديد همسرش در همه ممكنات از آن
واجب و لازم آمدش خلقت حيدر آورد

على مرتضى عليه السلام مظهر اسماء حسنى و مجلاى صفات الوهى است . على مرتضى مثل اعلاى الهى است . خداى يكتا مثل نارد، اما مثل اعلا دارد و له المثل الاعلى پيغمبر اكرم خطاب به على مرتضى فرمود : (و انت المثل الاعلى ) : يعنى على جان مصداق مثل اعلاى كبريائى فى الواقع تو هستى .
و لنعم ما قال الاستادنا العارف (الهى قمشه اى )، رضوان الله تعالى عليه :

چو شمع آفرينش را بر افروخت
به آدم علم الاسماء بياموخت
ميان شاهدان بزم شاهى
كه مستند از مى وحى الهى
محمد (ص ) را نخست افكند مستى
ز جام عشق صهباى الستى
پس آنگه او چو سرمستان پر شور
به اشراقى جهان را كرد پر نور
چو قرآن دفترى از عشق بگشاد
به دانش عالمى را كرد دلشاد
بر آن دفتر كه شهر علم غيب است
در دانش (((على ))) بى هيچ ريب است
امير اهل ايمان سر سبحان
وزير مصطفى سلطان امكان
قواى عقل كلى را سپهدار
نظام آسمانى را نگهدار
شه آزادگان مقصود عالم
بت كروبيان زاولاد آدم
جمالش رونق بتها شكسته
جلالش بر ملائك راه بسته
گر آن ماه از جهان خلق كم بود
جهانى در شبستان عدم بود
نبود آن خواجه گر اين كارگه را
نبودى بنده اى زيبنده شه را
به عالم خواست ذات لايزالى
نمايد ز آئينه امكان مثالى
على گرديد تمثال جمالش
وز آن آئينه پيدا شد مثالش
ز (لله المثل ) بشناس وى را
منزه دان ز مثل آن شمس وفى را
امام اهل ايمان مرتضى را
شناسد هر كه بشناسد خدا را
بر او اشراق گردد نور يزدان
چو بر ختم رسولان فيض سبحان
+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

بس در رفعت شاءن و مقام والاى نسبى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و على ابيها و بعلها و بنيها، كه دخت اول شخص عالم امكان است و اثر روحانى و جسمانى حضرت خاتم انبياء و سرور اصفياء همان اثر صادر نخستين و اولين جلوه رب العالمين . فاطمه زهرا سلام الله عليها دختر كسى است كه در نظام وجود از غيب و شهود بالادست او در مرتبه و مقام كسى نيست ، مگر ذات واجب الوجود. او دختر شخصى است كه اشرف الاولين والاخرين و رحمه للعالمين و خاتم الانبياء و المرسلين است : بتصريح نص ‍ قرآن لقوله تعالى (و ما ارسلناك الارحمه للعالمين )
آيه 107 سوره انبياء و نيز (و لكن رسول الله و خاتم النبين )
از آيه 40 سوره احزاب : بزرگان از اكابر و اعاظم عرفاى شامخين در تعريف خاتم گفته اند (الخاتم من ختم المراتب باسرها و بلغ نهايته الكمال )

زين سبب خاتم شده است او كه بجود

مثل او نى بود و نى خواهند بود

حق مر او را برگزيد از اين و آن

رحمه للعالمينش كرد از آن

مظهر عشق حق و مجبوب حق

برده از كروبيان جمله سبق

براهين عقليه و نقليه اين واقعيت را ثابت نموده كه سكه تعين ام التعين ختمى جمعى كمالى منحصرا بنام آن حضرت زده شده و خداى حكيم آن بزرگوار را بر تبه خاتميت سرافراز و او را از ميان كل ماسوا برگزيده و مقام شامخ خاتميت را به آن حضرت عطا و مرحمت نموده است :
هر ماده اى كه قابل اين گوهر گرانمايه نيست آيا نمى بينى كه خداى جهان آفرين كه بر كلك او بيكران آفرين از بسيارى از جماد اندكى را نبات و از بسيارى از نبات اندكى را حيوان و از بسيارى از حيوان اندكى را انسان نمود؟ يعنى نباتى كه در طريق وجود خود حيوان است و حيوانى كه در صراط وجود خود انسان است و از بسيارى اناس اندكى را عاقل و از بسيارى عقلاء اندكى را مسلم و از بسيارى مسلمين اندكى را مومن و از مؤ منين اندكى را عابد و از عابدين اندكى را زاهد و از زاهدين اندكى را عالم و از عالمين اندكى را فقيه و از فقها اندكى را حكيم و از حكما اندكى را عارف و از عرفاء اندكى را ولى و از اولياء اندكى را عارف و از عرفاء اندكى را اولوالعزم و از اولوالعزم يكى را خاتم آفريد پس در نظام كل اشرف مخلوقات و افضل مصنوعات حضرت خاتم النبياء و سرور اصفياء محمد مصطفى عليه و آله آلاف التحيه و الثناء است كه فاتح است در قوس نزول و خاتم است در قوس صعود :

اى كائنات را بوجود تو افتخار

اى بيش ز آفرينش و كم ز آفريدگار

(تو فاتح وجود و تو هم خاتم وجود

ختم كمال در تو نموده است كردگار )

(عالم ز فيض هستى تو پديدار آمده

پس كائنات را بوجود تو افتخار)

ما ضمن رساله (جلوه ربانى در اثبات خاتميت ) علاوه بر آيات قرآنيه و اخبار و احاديث و خطب صادره از مقام عصمت و معادن حكمت نيز از طريق برهان :ده برهان و دليل عقلى بر اثبات خاتميت نبى اكرم و رسول خاتم حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم اقامه نموده ايم كه فهرست آن براهين به قرار زيل است :
برهان اول از طريق لزوم مظهر جامع
برهان دوم از طريق لزوم انتهاى سير صعودى
برهان سوم از طريق لزوم تكميل فيض الهى
برهان چهارم از طريق تطابق نظامين
برهان پنجم از طريق اسفار اربعه
برهان ششم از طريق قاعده امكان اشرف
برهان هفتم از طريق قاده امكان اخس
برهان هشتم از طرق برهان لزوم قانون تام و اتم آسمانى
برهان نهم از طريق برهان لزوم رابط بين خالق و مخلوق
برهان دهم از طريق قاعده وجوب لطف بطريق اولى ، چه خاتم مكمل دائر نبوت و سفارت الهيه است :
بيان اين براهين دهگانه مشروحا در كتاب جلوه ربانى در اثبات خاتميت مندرج است كتاب نامبرده كه با خط مولف است عينا عكس بردارى و در ايران و خارجه منتشر شده است و چند نسخه از آن نزد مولف موجود است كه در صورت مراجعه به طالبان آن اهداء مى گردد:
لمولفه

هزار بينه دارم كه در نظام وجود

كسى به مرتبه ختم انبيا نرسد

ز صد هزار پيمبر كه در جهان آمد

كسى به منزلت و فضل مصطفى نرسد

به حسن معنى و صورت مثال او نبود

تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد

محمد (ص ) است كه او را ستود ذات ودود

ز حق ثنا به كسى جز به يار ما نرسد

خدا و جمله ملائك ثناى او گويند

دعاى ما به سما جز كه با ثنا نرسد

شفيع جمله خلايق به روز محضر اوست

كسى به رتبه احمد (ص ) ز ما سوا نرسد

چه اوست مظهر جامع كه خاتميت را

جز او به لياقت ز ما سوا نرسد

مراست دست به دامان اين چنين يارى

كه از ازل و ابد كس به يار ما نرسد

اين حديث شريف از خود حضرت ختمى مرتبت منقول است كه فرموده ما خلق الله خلقا افضل منى و در حديث معتبر ديگر آمده كه حضرت ولى الله اعظم على عليه السلام از پيغمبر خاتم صل الله عليه و آله و سلم پرسيد يا رسول الله فانت افضل او جبريل حضرت در جواب فرمود يا على ان الله فضل انبياء المرسلين على ملائكته المقربين و فضلنى على جميع النبين و المرسلين والفضل بعدى لك يا على والائمه من بعدك اين حديث نورانى را علامه محقق ملامحسن فيض ‍ كاشانى از شيخ صدوق رضوان الله عليهما در كتاب علم اليقين خود نقل نموده است .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

در حديث ( عنوان بصرى ) كه مورد توجه علماى اخلاق است ، دستورهايى از حضرت امام صادق عليه السلام براى سالكان الى الله آمده است كه ما ترجمه روايت را ذكر مى كنيم .
( عنوان بصرى ) پيرمردى بود كه هفتاد و چهار سال از عمرش ‍ مى گذشت ، او مى گويد.
(من سالها با ( مالك بن انس ) رفت و آمد داشتم . هنگامى كه جعفربن محمد الصادق عليه السلام به مدينه آمد، من رفت و و آمد با او را نيز شروع كردم و دوست داشتم همان گونه كه از (مالك ) درس مى گيرم . از آن حضرت نيز درس بگيرم ، تا اينكه روزى حضرت به من فرمود: ( من شخص ‍ بدهكارى هستم (يعنى خداى تعالى وظايفى را از من به گونه وجوب خواسته كه بايد انجام دهم ) و علاوه بر اين در هر ساعى از ساعات شبانه روز اوراد و اذكارى دارم ، مرا از ورد و ذكرم باز ندار و از مالك درس بگير و با او در رفت و آمد باش ، هم چنان كه تا حال بودى .) من از اين سخن امام غمناك شدم و از حضورش بيرون رفتم و در دل گفتم : اگر امام در من خيرى را به فراست در مى يافت . مرا از رفت و آمد به نزدش و فرا گرفتن علمش باز نمى داشت . از آنجا به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و به آن حضرت سلام كردم سپس - فرداى آن روز - به روضه مطهره بازگشتم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم و عرض كردم : ( ياالله ! يا الله ! از تو مسالت دارم كه دل جعفر را بر من مهربان سازى و از عملش آنچه را كه به صراط مستقيم راه يابم ، روزى ام گردانى ) و غمناك به خانه ام بازگشتم و ديگر به نزد مالك نرفتم . دلم از محبت جعفر عليه السلام سير شده بود و به جز براى نماز واجب از خانه بيرون نمى رفتم تا اينكه دلم تنگ شد، پس نعلين به پا كرده و عبا بر دوش گرفته و قصد محضر جعفر عليه السلام را كردم و اين پس ‍ از آن بود كه نماز عصر را خوانده بودم .
چون به خانه آن حضرت رسيدم ، اجازه ورود خواستم خدمتگزار حضرت بيرون آمد و گفت :
( چه مى خواهى ؟ گفتم : ( براى عرض سلام بر شريف (به فرزندان رسول الله صلى الله عليه و آله ) آمده ام .) گفت : ( به نماز ايستاده است .) من در مقابل خانه نشستم ، اندكى گذشت و خادم بيرون آمد و گفت : ( ادخل على بركه الله ) من داخل شدم و بر آن حضرت سلام كردم ، او جواب داد و فرمود: (بنشين ، خدايت بيامرزد) نشستم . پس اندكى امام سر به زير انداخت و سپس سر برداشت و فرمود: (كنيه ات چيست ؟) گفتم : (ابو عبدالله .) فرمود: ( خدا كنيه ات را ثابت كند و موفقيت بدارد! اى ابو عبدالله ! سوالى داشتى ؟) در دلم گفتم : اگر در زيارت حضرت و عرض سلام بر او هيچ فايده اى نداشت جز همين دعا، بى شك زياد بود، امام فرمود: (سوالى داشتى ؟) عرض كردم : (از خداى تعالى خواستم كه دل شما را با من مهربان كند و از دانش ات بهره مندم فرمايد، اميدوارم خداى تعالى درخواست مرا درباره شريف اجابت فرموده باشد.) فرمود: (اى ابا عبدالله ! دانشى كه مخصوص ‍ ماست ، آموختنى نيست ، بلكه نورى است كه خدا بر دل كسى كه مى خواهد راهنماييش كند، مى افكند. پس اگر خواستى از چنين دانشى بهره مند گردى ، در آغاز بايد حقيقت بندگى را در جان خود پيگيرى كنى و با به كار گرفتن دانش در طلب علم باشى و از خدا درخواست فهم كنى تا خداوند به تو بفهماند.)
گفتم : ( يا شريف !...) فرمود: (بگو يا ابا عبدالله )عرض كردم : ( يا ابا عبدالله ! حقيقت بندگى چيست ؟ فرمود ( سه چيز است :
اول ، آنكه بنده خدا در تمام آنچه خداى تعالى در اختيار او قرار داده است ، ملكيتى براى خود نبيند، زيرا بندگان حقيقى هيچ چيز نمى شوند و اموال را مال خدا مى بينند و هر جا كه خداى تعالى دستور فرموده ، آن را قرار مى دهند. دوم آنكه بنده براى خودش تدبير نداشته باشد. و سوم همه اشتغال و كارش در دستورات و امر و نهى الهى باشد.
پس هنگامى كه بنده اى در نعمتهاى الهى مالكيتى براى خود نديد، انفاق كردن در موردى كه خدا دستور داده ، بر او آسان مى شود و هرگاه بنده تدبير امور خود را به مدبرش واگذار كرد، مصيبتهاى دنيا بر او آسان مى شود و هرگاه بنده اى به آنچه خداى تعالى امر و نهى فرموده ، مشغول شد، فراغتى به او دست نمى دهد تا به مجادله و مباهات با مردم بپردازد و اگر خداى تعالى بنده اى را گرامى داشت و به اين سه صفت موفق فرمود، دنيا و
شيطان و خلق همگى در نظر او خوار مى شوند، و او از روى زياده طلبى و يا فخر فروشى دنيا را نمى طلبد و آنچه را كه در نزد مردم است به خاطر عزت يافتن و برترى جستن طلب نمى كند و روزگار خود را به بطالت نمى گذراند و اين اولين درجه تقوى است ، خداى تعالى مى فرمايد: اين خانه آخرت را ما براى كسانى قرار خواهيم داد كه در زمين برترى و فساد نخواهند، و عاقبت نيكو از براى افراد با تقواست .
)
گفتم : ( يا ابا عبدالله ! مرا وصيتى بفرما.) فرمود: (نه چيز وصيت مى كنم ، اين نه چيز وصيت من به كسانى است كه بخواهند در راه خدا قدم بردارند، از خدا مى خواهم كه تو را موفق بدارد تا آنها را به كار بندى . سه چيز از آن نه چيز درباره رياضت نفس است ، و سه چيز درباره بردبارى ، و سه چيز در دانش آموزى است ، پس نيكو به خاطرم بسپار، مبادا به آنها با ديده حقارت بنگرى .) (عنوان ) مى گويد: (كاملا توجه كردم ببينم حضرت چه دستور مى دهد؟)
امام فرمود: ( اما آنكه درباره رياضت است :
1. مبادا چيزى را كه اشتها ندارى ، بخورى ، كه حماقت و ابهلى مى آورد. جز به هنگام گرسنگى چيزى مخور.
2. چون خواستى بخورى ، از حلال بخور و نام خدا را ببر.
3. به ياد حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله باش كه فرمود: آدمى ظرفى را پر نكرد كه شرش از شكم بيشتر باشد، و چون ناچار بايد بخورى ، يك سوم شكم را براى غذا و يك سوم را براى نوشيدن و يك سوم ديگر را براى نفس كشيدن بگذار.
و اما آنكه درباره بردبارى است :
1. كسى كه به تو گفت : اگر يكى بگويى ، ده جواب خواهى شنيد، به او بگو: اگر ده هم بگويى ، يك پاسخ از من نخواهى شنيد!
2. كسى كه تو را ناسزا گفت ، بگو: اگر در آنچه ميگويى راستگويى از خدا مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر در آنچه مى گويى ، دروغگوى از خدا مى خواهم كه تو را بيامرزد.
3. هر كس تو را تهديد به جور و غدر كرد، تو او را وعده نصيحت و دعابده .
و اما آنكه در بار دانش است :
1. هر چه نمى دانى ، از دانشمندان بپرس ، و مبادا پرسش ، و مبادا پرسش تو به آن منظور باشد كه انان را در تنگناى جواب قرار دهى و يا ازمايش كرده باشى .
2. و مبادا كه به راى خود عمل كنى ، تا مى توانى راه احتياط را از دست مده .
3. از فتوا دادن بگريز، هم چنان كه از شير مى گريزى ، و گردنت را پل پيروزى ديگران مكن .
سپس امام صادق عليه السلام فرمود:
( يا ابا عبدالله ! از نزد من برخيز كه نصيحت لازم را به تو كردم و ورد مرا بر هم مزمن كه من درباره خودم مرد بخيلى هستم (بسيار مواظب وقت خود هستم )..)

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

اين پندنامه پدرى است به مرگ نزديك و به پيروزى زمانه معترف ، و زندگى از او روى گردانيد و به روزگار گردن نهاده و در سراى در گذشتگان آرميده ، نكوهشگر دنيا و فردا از آن سراى كوچنده به فرزندى آرزومند كه به آرزوها دست نخواهد يافت ، فرزندى رهسپار راه هلاك شدگان و آماج بيماريها و گروگان روزگاران و هدف مصيبتها و برده دنيا و سوداگران غرور(2) و وامدار فنا و اسير مرگ همسوگند اندوه و همنشين غم و همنفس آفات و خاكسار شهوات و جانشين رفتگان .
اما بعد: آنچه من از پشت كردن دنيا و سركشى روزگار و روى آوردن آن جهان به خويش دانستم ، مرا از آن باز داشت كه جز از خويشتن ياد كنم ، جز به كار آن جهان پردازم ، و جز غم خويش تيمار دگرى خورم . آن گاه كه هم خويشتن ، مرا از هم دگران باز داشت و راى مرا بر اين استوار ساخت كه جز به فكر آن جهان نباشم و تكليف مرا روشن ساخت و بر آنم داشت كه كوشا دست به كارى زنم كه بيهودگى را بر آن راه نباشد و فكرت خويش صادقانه به كار برم ، ديدم كه تو پاره اى از من ، كه سراسر وجود منى ، آنسان كه اگر غمى بر دل تو فرود آيد، گويى بر دل من نشسته و اگر مرگ تو را دريابد، گويى مرا دريافته است ، پس ديدم كار تو همچون كار خود من در نظرم بزرگست و كار تو كار منست . از آن رو اين نامه را به تو مى نويسم ، به اين اميد كه - خواه من براى تو زنده مانم يا از اين جهان در گذرم - به آن رفتار كنى و به آن پشتگرم باشى .
اى فرزند گرامى ! به تو اندرز مى دهم كه از خداى بترسى و ملازم فرمان او باشى و دل به ياد او آبادان كنى و رشته پيوند او نگهدارى ، كه اگر چنين كنى ميان تو با خداى ، كدام رشته از آن استوارتر! دل به پند زنده دار و با دل نبستن به دنيا بميران و به باور نيرومند ساز و به خرد بيفروز و به ياد مرگ رام كن و به پذيرفتن فنا وادار و به رنجهاى دنيا بيناساز و از صولت دهر بر حذر دار و از دگرگونيهاى گردش روزان و شبان بيم ده و داستان گذشتگان بر او فروخوان و سرگذشت پيشينيانش يادآور و بر ديار و آثارشان بگذر. پس ‍ بنگر كه چه كردند و از كجا بر شدند و به كجا فرود آمدند و در كجا جاى گزيدند. آن گاه بينى كه از دوستان جدا ماندند و به ديار تنهائى فرود آمدند. آنسان كه تو نيز پس از اندك زمان يكى از آنان خواهى بود. پس سراى بپيراى و آخرت به دنيا مفروش و آنچه ندانى مگوى و از آنچه به آن وظيفه ندارى سخن مران و راهى كه از كجى آن بيمناكى ، مپوى كه باز ايستادن از بيم سرگردانى ، بهتر كه فرو افتادن در ورطه ترس و تباهى . به نيكى فرمان ده تا از نيكان باشى ، مردمان را با دست و زبان از كار نكوهيده بازدار و بكوش تا از زشتكاران جدا باشى . در راه خداى آنسان كه سزاوار اوست ، پيكار جوى و از سرزنش مردمان باك مدار و به هيچ حال در راه حق از غرقه شدن در سختيها مينديش ، دانش دين آموز و در ناگوارها خود را به شكيبائى خوگر ساز، چه نيكو خويى است شكيبايى در راه حق !
كار خويش همه به كردگار رها كن و در هر مهمى خود را به خداى بسپار كه پناهگاهى است بس استوار و نگهبانى بس توانا و مدافعى شكست ناپذير. در دعا و خواهش از پروردگار، اخلاص ورز كه بخشش و محرومى به دست اوست . در طلب خير و عافيت از خداى ، پافشارى ورز. پند من نيك درياب و جانب آن فرو مگذار و از آن روى مگردان كه بهترين سخن آنست كه سود بخشد. بدان در دانشى كه سودى نباشد، خيرى نيست و علمى ككه به حقيقت روى ندارد و به حق راه ننمايد، در آموختن ، آن فايدتى نيست .
هان اى پسر! چون ديدم روزهاى زندگيم بالا گرفته و سستى تن فزونى يافته است ، به وصيت تو شتافتم و از آن پيشى كه مرگ تاختن آورد و زبان از گفتن سخن دل بازماند و انديشه همچون كالبد بفرسايد يا برخى از چيرگيهاى هوس و خواهشهاى نفسانى و فريبندگيهاى دنيا بر دل تو از من پيشى گيرد و تو همچون شترى رمنده و سركش رام نگردى ، پاره اى از پندهاى خويش بر تو فرو خواندم ، چه ، دل نوجوانان همانند زمينى است كه تخمى در آن نيفشانده باشند، از اين رو هر دانه در آن افكنند، پذيراى آن باشد و آن را نيك بپروراند، پس زان پيشتر كه ترا دل سخت گردد و خرد در بند شود، به تاديب تو برخاستم تا پاى استوار به عقيدتى روى آرى كه اهل تجربه ترا از طلب و آزمودن آن بى نياز ساخته اند، پس تو از رنج طلب بى نيازى و از تلاش تجربت رسته . اينك آنچه از طلب و تجربه با دشوارى فراهم آورده ايم ، رايگان در دست تست و آنچه بسا كه در نظر ما تاريك مى نمود. بر تو روشن گرديده است .
اى فرزند گرامى ! چه روزگار به درازى عمر پيشينيان بر من نگذشته است ، اما چندان در كار ايشان نگريسته ام و در اخبارشان انديشيده ام و در آثارشان سير كرده ام كه همچون يكى از آنان شده ام ، بلكه چندان بر امورشان آگاهى يافته ام كه گويى با نخستينشان تا پسينشان زيسته ام . پس در اين سير و تامل ، كردار پاكيزه را از آلوده باز شناختم ، و سود را از زيان در يافتم ، آن گاه براى تو زنده هر كار را برگزيدم و زيباى آن را جستم ، و ناشايسته آن را يكسو نهادم و هر جا پدرى مهربان را بايد تا در كار فرزند نيكو بنگرد نيكو نگريستم و مانند همه پدران مهر انديش كه به كار فرزندان همت مى گمارند، در كار تو همت گماشتم و بارى بر آن شدم تا ترا اين چنين ادب آموزم ، چه تو روى به زندگى دارى و جوانى نوخاسته اى - با دلى پاك و نهادى صافى - و قصد آن كردم كه نخست ، كتاب خداى عزوجل به تو آموزم ، و تاويل آن كتاب و شرايع اسلام و احكام و حلال و حرام آن به تو باز گويم ، و جز اين نياموزم ، اما از آن ترسيدم كه عقايد و آرا - كه مورد اختلاف و اشتباه مردم شده است - ترا نيز مشتبه سازد، پس ، با همه كراهت كه از گفتن آن داشتم ديدم كه نزد من يادآورى آن ، پسنديده تر از آنست كه ترا در حالى رها كنم كه از فرو افتادن در ورطه هلاك بر تو ايمن نباشم . اميدوارم خداى ترا در راه صواب توفيق فرمايد و به راه ميانه رهنمونى كند. اينك ترا به پيروى از اين اندرزها سفارش ‍ مى كنم .
هان اى فرزند! بدان كه بهترين چيز كه از پند من بايد فراگيرى ، پرهيزگارى در راه خداى است ، و بس كردن به آنچه بر تو واجب گردانيده است ، و فرا گرفتن آنچه نياكان نخستين تو و نيكان خاندانت بر آن بوده اند. همانا كه آنان نيز مانند تو از انديشه در كار و درستكارى خويش فروگذار نكردند و از معارف دين هر چه را در اثر تفكر و ژرف انديشى باز شناختند به كار بستند، و از فرا گرفتن هر چه بيرون از وظيفه بود خوددارى كردند.
پس اكنون اگر دل تو، به آنچه ايشان به آن عارف شده بودند، بس تكند و در جستجوى حقيقت افزون طلب باشد، بايد كه به نيروى تفكر درست و تامل و نيك آموزى در پس كسب آن برآيى ، نه كه با فرو افتادن در گرداب شبه ها و غرقه گشتن در ورطه مجادله ها. پس اگر راى تو بر اين شد، نخست از خداى مددخواه و براى كسب توفيق به او روى آور، و آشفتگيهاى ترديد زاى كه شخص را به ناباورى و شبهه در اندازد يا گمراه سازد ، رها كن . پس آن هنگام كه بيقين دانستى دل صفا يافته و فرمانبردار گشته ، و راى كمال پذيرفته و از تفرقه باز آمده ، و خاطر در اين كار جمع گرديده و فكر در نقطه مقصود تمركز يافته است ، بنگر كه در اين پندنامه كه به توضيح بر تو نوشته ام چه مى گويم . اما اگر از آنچه به دل خواهى ، فراهم نيامد و فراغ خاطر و فكر جمع ميسر نشد، هشدار كه همچون شترى كه پيش روى نبيند به سر در نيايى ، و در ورطه ظلمات كه رهايى از آن بسى دشوار است گرفتار نگردى . آن كس كه راه بروشنى نبيند و امور را در هم آميزد، در طلب دين نيست ، و در چنين حال ، درنگ بهتر تا كه رفتن .
اى فرزند ارجمند! در سخنان من نيكو بينديش ، و بدان كه خداوند مرگ ، خداوند زندگى است و آن كه مى آفريند، هم اوست كه مى ميراند، و آن كه نابود مى سازد، هم اوست كه زندگى باز مى گرداند و آن كه به بلا مى آزمايد، هم اوست كه از بلا مى رهاند. اين جهان پاى نگرفت جز به نعمتها و محرومى ها و رنجها و پاداشها و كيفرها به روز رستاخيز، و به ديگر مشيتهاى خدا كه بر آن آگاه نيستى ، پس اگر از رويدادهاى اين جهان دانستن نكته اى بر تو دشوار نمايد، از نادانى خويش دان ، كه نخستين بار كه آفريده شدى ، چيزى از اينهمه بر تو معلوم نبود، سپس بر آن آگاه گرديدى . بسا چيزها كه نمى دانستى و رايت در آن حيران بود و چشم سرگشته ، اما سرانجام به آن عارف شدى ، پس به او پناه بر و در پيشگاه او بندگى كن ، و به سوى او بگراى ، و از او بيم دار كه ترا آفريد و روزى داد و اندامت موزون ساخت .
اى فرزند! بدان كه هيچ رسول صلى الله عليه و آله از خداى خبر نداد، پس ‍ رستگارى خويش را به رهبرى او دلخوش باش .
اينكه نكته اى از اندرز به تو فرو نگذاشتم و تو چندان كه بكوشى آنسان كه من به تو بينايم ، به خويش بينا نخواهى شد.
اى فرزند! بدان كه اگر پروردگار را شريك بودى ، آن شريك رسولان خود به سوى تو مى فرستادى ، و نشانه هاى قدرت و چيرگى او مى ديدى ، و افعال و صفاتش مى شناختى ، اما پروردگار چنان كه ذات خويش را توصيف كرده است ، يكتاست و هيچ كس در ملك با او مخالفت نتواند كرد. او جاويدان است و زوال ناپذير، اول است پيش از همه كائنات ، بى آنكه او را آغاز و بدايت باشد، و آخر است پس از همه موجودات ، بى آنكه او را پايان و نهايت باشد، برتر از آن است كه احاطه دل و ديده ، ربوبيت وى را در يابد.
اكنون كه اينها دانستى ، پس ، آنسان كه چون تويى را با آن مايه اندك و ناچيزى جايگاهت و ناتوانى بسيار و نياز فراوان به پروردگار، سزد كه كنى ، در پى طاعت او باش و از كيفرش بترس و از خشمش بيم دار كه او جز به كار نيكويت فرمان نداد و جز از كردار زشت بازت نداشت .
اى فرزند! همانا كه ترا از دنيا و از حال و زوال و انتقال آن آگاه كردم و از آن جهان و از آنچه براى اهل آن در آنجا آماده شده است ، خبر دادم ، و داستانها بر تو فرو خواندم تا عبرت گيرى و به آن رفتار كنى . داستان آنان كه دنيا را چنانكه بايد بيازمودند، داستان مسافرانى است كه فروكش كردن در منزلى بى برگ و نوا را خوش نداشته باشند و بر آن شوند تا در سرزمينى پر نعمت و ناحيتى سرسبز فرود آيند، پس دشوارى راه و دورى يار و سختى سفر و ناگوارى خوراك بر خود هموار سازند تابه سراى فراخ و نشستنگاه خود در آيند، از اين رو ناسازيهاى راه را رنجى نمى شمارند و انفاق مال را در آن راه زيانى نمى بينند و چيزى را دوستر از آن ندارند كه آنان را به سر منزل نزديك سازد و راه قرار گاهشان كوتاه كند.
و مثل آنان كه به دنيا فريفته شدند، بر مثال گروهى است در منزلى پر نعمت نشسته ، كه نخواهند به وادى بى بركت و قحطى زده مقام گيرند. پس چيزى را ناخوشتر و دشوارتر از آن نمى دانند كه رامشسراى خويش رها كنند و ناگهان به آن پايگاه تهى از نعمت فرود آيند.
اى فرزند عزيز! خود را و دگران را با يك ترازو بسنج . پس ، بردگران آن پسند كه بر خود مى پسندى و چيزى را كه بر خود ناروا مى دانى ، بر دگران نيز ناروا دان ، و آنسان كه نمى خواهى بر تو ستم كنند، بر كسى ستم مكن ، و چنانكه از مردمان چشم نيكى دارى نيكى كن ، كارى را كه از ديگران زشت مى دانى ، از خود نيز زشت دان و رفتارى كه چون با ديگران كنى ، خشنود گردى ، چون با تو كنند. به آن خشنود باش . آنچه ندانى - هر چند اندك دانى - مگوى (3)
آنچه نمى پسندى كه درباره تو چنان گويند، درباره ديگران بر زبان مياور. بدان كه خودپسندى خلاف صوابست و آفت خرد. سختكوش باش (4)
و گنجورى دگران مكن (5) و چون به حقيقت رهنمون شدى - چندان كه مى توان - در پيشگاه پروردگار فروتنى ورز. آگاه باش كه راهى در پيش دارى به مسافت دور و به سختى دشوار، و در پيمودن آن راه از كردار پسنديده و توشه اى چندان ، كه ترا سبكبار به منزل رساند، بى نياز نيستى ، پس خويشتن را گرانبار مساز كه آن ، مايه گرانى و ناسازى سرانجام تو گردد، و اگر از تنگدستان كسى يافتى به تو بازگرداند، غنيمت شمار و آن بار بر پشت او نه ، و اگر توانى بر آن بيفزاى كه بسا او را بجوئى و نيابى . اگر كسى از تو وام خواست توانگرى بودى ، غنيمت دان ،تا در روزگار تنگدستى آن وام به تو باز گرداند.
هشدار كه فرازى دشوار نورد در پيش دارى ، كه آنجا سبكبار را حال خوشتر از گرانبار، و دير جنبنده را حال زشتر از شتابنده . در نشيب آن فراز همانا كه يا به بهشت فرود آيى يا به دوزخ ، پس پيش از فرود آمدن ، با كردار پسنديده ، مايه آسايش و برگ عيش آنجا فرست و سراى ، آماده و دلنشين ساز، چه ، پس از مرگ نه مى توانى خشنودى خداى فراهم آورد، نه مى توانى به دنيا بازگشت .
آگاه باش آن كه گنجينه هاى آسمانها و زمين در دست اوست ، به تو رخصت دعا داد و اجابت آن را كفالت كرد و ترا بفرمود كه دست نياز به سوى او بردارى تا نيازت بر آورد، و از وى طلب رحمت كنى تا بر تو رحمت كند، و ميان تو با خويشت هيچ كس را حجاب نكرد و ترا به كسى وا نگذاشت تا نزد او از تو شفاعت كند، از ينت باز نداشت كه اگر بد كردى ، در توبه كوبى ، و در خشم بر تو شتاب نورزيد، و از بازگشت تو به سوى خود سرزشنت نكرد، و از آنجا كه سزاوار رسوائى بودى ، رسوات نساخت و قبول توبه بر تو سخت نگرفت ، و به سبب گناه با تو مناقشه نكرد و از رحمت خويش ‍ نوميدت نفرمود، و در توبه بر تو نيست ، بلكه توبه ات را كارى نيكو دانست ، و گناهت را يك ، و كار نيكوت را ده به شمار آورد. در توبه و باب طلب خشنودى خويش بر تو گشود. هنگامى كه او را بخوانى نداى تو مى شنود و چون با او به نهان راز گويى ، گفتگوى نهانت مى داند. نياز خود بر او عرضه مى دارى و از حال دل پرده بر مى گيرى و درد دل با او در ميان مى نهى و از غمها شكوه مى كنى و ازو غمزدايى مى طلبى و در كارها مدد مى جويى و از گنجينه هاى رحمت او، از فزونى زندگى و سلامت تن و فراخى روزى ، آن مى خواهى كه هيچ كس جز او به بخشيدن آن توانا نيست . آن گاه كليد خزانه هاى خود از آنچه طلب آن را رخصت فرموده است ، به تو سپرده ، تا هرگاه اراده كنى به نيايش درهاى نعمت او بر خويشتن بگشايى و باران احسان او پياپى بر خود ببارانى . پس مباد كه درنگ در اجابت دعا، ترا از رحمت او نااميد گرداند كه همانا عطيه به ميزان نيت است . بسا كه درنگ در اجابت دعا، خواهنده را پاداشى بزرگتر، و آرزومند را بخششى بيشتر باشد. بسا چيزى كه بخواهى و به آن دست نيابى ، اما دير يا زود، بهتر از آن نصيب افتد يا بلائى از تو بگرداند، و بسا كه چيزى طلب كنى كه اگر به آن رسى دينت تباه گردد، پس در پى آن باش كه جمال باقى دارد و گرفتارى آن گريبانت نگردد. مال ترا نپايد و تو مال را نپايى .
اى فرزند دلبند! بدان كه ترا بهر آن جهان آفريده اند نه اين جهان ، و براى گذشتن آورده اند نه نشستن ، و براى مرگ و نه جاويد زيستن . تو در سرايى هستى كه خانه كوچ است و توشه اندوزى و جاى ناكامى و گذرگاه آن جهنمى . همانا كه مرگ در پى تست و تو طعمه مرگى ، و هيچ گريزنده از آن به سلامت نرست و و از دست هيچ جوينده به در نرفت و جوينده ناچار به آن رسيد. پس برحذر باش كه مرگ ، آن گاه كه سرگرم گناهى و به خود مى گويى توبه خواهم كرد، به سراغت آيد، و ميان تو با توبه جدايى افكند كه خويشتن به دست خود تباه ساخته باشى .
بيان مرگ  
اى فرزند نازنين ! بسيار به ياد مرگ باش و به ياد ناگهان تاختن آن ، و به ياد آنچه پس از مرگ به آن در مى رسى ، تا چون بر تو در آيد با همه نيرو آماده باشى ، و چنان كه بايد كمربسته ، نه كه ناگهان فرا رسد و بر تو چيره گردد. مباد كه از آرامش و دلبستگى اهل دنيا به دنيا، و از ددمنشى آنان به يكديگر در برابر مردار اين جهان فريفته گردى ، كه خداى ترا بر فريب دنيا آگاه گردانيده ، دنيا نيز حال فناى خويش بر تو فرو خوانده و ناسازيهاى خود بر تو آشكار ساخته است . دنيا پرستان سگانى خروشانند، و درندگانى با شره جوشان . گروهى بر گروهى ديگر - بى موجبى - زوزه خشم آلود مى كشند، و توانمندان ، ناتوان را در هم مى شكنند و بزرگان بر خردگان چيرگى مى كنند. دسته اى چون شترانى در بند (6)، و دسته اى ديگر رها (7)، با خردى گمراه ، رهسپار راه بى نشان ، بسان شترانى چالاك و بى مهار در سنگلاخى آواره نه چوپانى كه از بيراهه بازشان دارد، نه چراننده اى كه به چراشان گمارد. دنيا در كوره راه رهنوردشان ساخته و چشمشان از نور رستگارى پوشانيده است ، از اين رو، در شوريدگيهاى اين جهان سرگشته اند و در نعمتهاى آن غرقه ، دنيا آنان را به بازى گرفته و شيفته خود ساخته و با آنان به لعبت بازى پرداخته است ، و از آن لعبتگان نيز دنيا را بازيچه خود ساخته اند
و فراى دنيا، همه چيز از ياد سترده اند.
توفيق طلب  
باش تا تيرگى يكسو شود و پرده ظلمت بدرد، گويى هودجها فرا مى رسند (8)، زودا كه شتابندگان گرم رو به آن پيوندند!
اى پسر گرامى ! بدان آن كس كه بر راهوار شب و روز سوار است ، رهنورد است ، اگر چه بر جاى ايستاده ، و در راه است ، اگر چه به فراغ رهنورد است ، اگر چه بر جاى ايستاده ، و در راه است ، اگر چه به فراغ آرميده . بى گمان هرگز به آرزو نرسى و از مرگ نرهى ، اگر كه پوينده راه پيشينيان باشى ، پس ‍ در طلب دنيا مدارا كن و در كسب روزى ، پاكيزه باش و آن بر خود آسان گير (9) بساط طلب كه به تنگدستى پيوست . نه چنين است كه هر سختكوش ، روزى فراوان يابد و هر كه راه اعتدال پويد، از آن محروم ماند. خود را به هيچ فرومايگى ميالاى - اگر چه ترا به دلخواه رساند، كه آنچه از جان كاستى ، آن را بدل نخواهى يافت . بنده كس مباش كه خداى آزادت آفريد.
آن خير كه به شر انجامد، خير نيست ، و آن گشايش كه به فروبستگى كشد، گشايش نيست . بهوش باش كه توسن از هر سويت نكشاند و شتابان به آبشخور هلاكت فرود نيارد.
اگر توانى كه ميان خداى و خويشتن ، بخششگر ديگر ندانى ، چنان باش ، چه سمت (روزى ) خويش خواهى يافت و سهم خود خواهى گرفت . همانا كه روى اندك از جانب پروردگار سبحان ، گرامى تر و برتر، كه روزى بسيار از سوى آفريدگان ، هر چند همه چيز از اوست .
پندهاى گوناگون  
آنچه به سبب خاموشى از دست دهى ، تدارك آن آسانتر، تا آنچه به سبب سخن گفتن . نگاهدارى آنچه در ظرف است ، به استوارى بند انست نزد من ، نگاهداشتن چيزى كه در دست دارى ، بهتر تا طلب چيزى كه در دست ديگران است . شرنگ نوميدى ، گواراتر تا خواهش از مردمان . روزى تنگ با پرهيزگارى ، بهتر كه بى نيازى با زشتكارى .
هر كس راز خويش بهتر از دگرى نگاه مى دارد. بسا آدميان كه در زيان خويش ‍ مى كوشند. پر گو و ياوه سراست . هر كه فكرت كند، بينا گردد. به نيكوكاران پيوند تا از آنان باشى ، و از تبهكاران بگسل تا از آنان نباشى . لقمه حرام بد است . ستم بر ناتوان ، زشترين ستم است . آنجا كه نرمى به درشتى گراياند، درشتى نرمى است . بسا كه دارو درد است و درد دارو. بسا كسى كه او را بدخواه خود پندارى و به صلاح تو سخن گويد و آن را كه عافيت انديش ‍ خويش شمارى ، در پندگويى تو خيانت ورزد. زنهار بر آرزو تكيه مكن كه آرزو، سرمايه گولان است . خرد، سود جويى از آزمايشهاست . بهترين تجربه آنست كه پندگوى تو باشد، ترا از بديهاى باز دارد و به نيكى ها
كشاند فرصت غنيمت شمار، زان پيش كه از دست دادن آن مايه اندوه تو گردد.
هر جوينده به مقصود نرسيد و هر مسافر باز نيامد. هدر دادن مال در هوسها، و توشه نيدوختن از آن براى رستاخيز، تبهكارى است . هر كار را پايانى است ، عاقبت انديش باش . سوداگر بازيچه خطر است (10) بسا مال اندك ، از بسيار آن بارورتر. يار فرومايه و دوست بخيل را خير نيست . تا توسن زمانه رام است ، كام از روزگار آسان برگير. به اميد بيشى ، خويشتن در خطر ميفكن . زنهار كه مركب ستيز با تو توسنى نكند. هنگامى كه برادرت از تو پيوند بريد، پيوستن او را بر خود هموار ساز، و چون دورى جست ، با او مهربان باش و به او نزديك شو، چون بخل ورزيد به او بخشش كن ، چون از تو گوشه گرفت . به او روى آور، در درشتى او نرم باش و چون گناه كرد، عذرش بپذير، چنان كه گويى تو بنده اويى و او خداوندگار نعمت تست .
اما زنهار كه اين دستورها بى جا به كار نبندى و با مردم نااهل به جاى نيارى .
با دشمن دوست ، دوستى مكن كه با دوست دشمنى كرده باشى برادرت (11) را با دل پاك اندرزگوى ، خواه او را دلپسند افتد يا دلگير نمايد. خشم سركش فرو خور كه من جرعه اى كه به عاقبت نوشتر از آن و به سرانجام گواراتر از آن باشد، نچشيده ام . هر كه با تو درشتى كند، با او نرمى كن كه به زودى با تو نرم گردد. بر دشمن به بخشش برترى جوى كه آن پيروزى شيرين تر، تا چيرگى به آزار. اگر بر سر آن باشى كه پيوند از برادر بگسلى ، جاى آشتى باقى گذار تا اگر روزى پشيمان گردد. به آن باز تواند گشت هر كه بر تو گمان نيكو برد، گمان او را صورت واقعيت بخش . (12)
حق برادر به اعتماد دوستى بين خويشتن با او، ضايع مگردان ، چه ، آن كس ‍ كه حق او تباه كنى برادر تو نباشد. نبايد كه خويشان تو، بى بهره ترين مردم از تو باشند. به آن كس كه به دوستى تو نگرايد، روى مياور. برادرت هر اندازه پيوند دوستى بيشتر بگسلد، تو در پيوستن بيشتر ستمگر را سنگين نشمارى ، چه او به زيان خويش و سود تو مى كوشد. و پاداش آن كس كه ترا شاد سازد، آن نيست كه با وى بدى كنى .
بدان كاى فرزند كه ، روزى بر دو گونه است : روزيى كه تو در پى آنى و روزيى كه آن در پى تست . پس اگر تو به سوى آن نروى ، آن به سوى تو خواهد آمد. چه زشت است تن به ذلت دادن به هنگام نياز، و درشتى در بى نيازى . ترا از دنيا آن سودمند است كه بدان اقامتگاه خويش بيارايى . اگر بر آنچه از دست داده اى به خيره زارى كنى ، پس بر آنچه به دست نياورده اى نيز زارى كن . نبوده ها را با بوده ها بسنج ، كه امور جهان همه همانند است . از آن زمره مباش كه تا در آزارشان نكوشى پند نپذيرند، چه ، خردمند به ادب پند گيرد. چارپايان ، مگر به ضربت چوب به راه نيايند. اندوه چون بر دل نشيند، آن را به نيروى شكيبايى و حسن يقين از دل بزداى . هر كه اعتدال بگذاشت از راه صواب بگشت . دوستى نوعى خويشاوندى است . يار صادق آنست كه دور از تو نيز صادق باشد. هوس ، شريك كورى است . بسا بيگانه كه نزديكتر از خويش است ، و بسا خويش كه دورتر از بيگانه . كسى ككه دوستى ندارد، تنهاست . هر كه به قدر خود بس كند، پاينده ماند.
رشته پيوند بين تو با خداى ، استوارترين رشته پيوند است كه مى توانى به دست آورد. آن كه پرواى تو ندارد دشمن تست . آنجا كه از مايه هلاك است ، نوميدى گنج مقصود است . هر رخنه را نبايد آشكار ساخت .(13) هر فرصت به دست نيايد. بسا كه بيناى كار در قصد خود خطا كرد و بى وقوف به مقصود رسيد. در كار ناروا، درنگ بهتر، چه ، هر دم كه بخواهى ، در آن شتاب توانى كرد. بريدن از نادان ، برابر است با پيوستن به خردمند. هر كه زمانه را امين دانست ، زمانه به او خيانت ورزيد و هر كه آن را بزرگ داشت ، به او خوار گشت . نه هر كه تير انداخت ، نشانه زد.
اگر سلطان را حال بگردد، زمانه بگردد. پيش از سفر، از يار راه پرس و پيش ‍ از خريد خانه ، از همسايه .زنهار كه سخنان خنده آور نگويى ، گرچه از زبان ديگرى باشد. زنهار با زنان كنكاش نكنى كه رايشان را كاستى ، و عزمشان را سستى است . بين زنان با فساد، پرده افكن كه هر چه اين پرده استوارتر، آراستگى شان به عفاف پاينده تر. بيرون رفتن زنان از خانه نه چنان زشت است كه تو كسى را به خانه در آورى كه اعتماد را نشايد. اگر توانى چنان كن كه جز ترا نشناسند. زن را در كارى كه با مقام وى ورزيدگى و دلبستگى به او اندازه نگهدار و چندان اميدوارش مكن كه دركارى كه به او مربوط نيست ، دخالت كند يا به شفاعت از دگران برخيزد. زنهار كه بيجا به زن بدگمان نگردى ، كه اين كار ، زن تندرست را به بيمارى كشاند و زن پاكدامن را به انديشه گناهكارى . هر يك از خدمتگزاران را كارى معين كن تا در برابر تو جوابگوى آن باشند و انجام دادن خدمت ترا به يكديگر تكيه نكنند.
خويشاوندان را گرامى دار كه ترا پرو بال پروازند و ريشه سرافرازى و دست پيكار
اينك ، دين و دنياى تو به خداى مى سپارم ، و در حال آينده و در اين جهان و آن جهان ، نيكوترين سرنوشت براى تو از او مسالت دارم والسلام .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

بايد توجه داشت كه وقتى يك مداح پشت ميكرفون قرار مى گيرد، درست در معرض ديد عموم مردم قرار گرفته است . و اصولا يك مداح در جامعه ، زير ذره بين قضاوت هاى همگانى قرار دارد.به همين دليل او بايد بداند كه مسؤ ليتى بس سنگين را بر شانه هاى تعهدات خويش پذيرفته است و بايد مراقب باشد تا آسيبى به اين مسؤ ليت وارد نكند. يك مداح بايد بداند كه همه دارند او را مى پايند و اعمالش را مدام سبك سنگين مى كنند مردمى كه به قول معروف مو را از ماست مى كشند. البته حق هم دارند. زيرا آنان در يك عهدنامه ، كه با خون شهيدان تاريخ ممهور گشته است ، با مداح ارتباطى روحى و قلبى برقرار كرده اند. و متقابلا از او انتظاراتى هم دارند و چون انتظارات مردم از مداح معقول و متعادل است ، مداح وظيفه دارد به آنها عمل كند. چرا كه اصلا شغل مداح ، كار مداح ، تعهد و وظيفه يك مداح ، تاءليف قلوب و تلطيف ارواح محبين ائمه عليهم السّلام است . مداح براى سبك كردن بار غم مردم ، پشت ميكرفون قرار مى گيرد، غمى كه اگر سبك نشود محبين را دق مرگ مى كند. دلها را پاره مى كند. عقده ها را سر ريز ميكند. موضوع كوچكى نيست . مردم از مصيبتى در غم و اندوه هستند كه خدا را هم به گريه انداخته است . خدا را هم غمگين و خشمگين كرده است . كمى بيانديشيم و فكر كنيم به اين ماءموريتى كه به ما داده اند.
مداح شغل بى سيمچى در جبهه جنگ را دارد. بايد خبرى عظيم و كاملا فوق سرى را به خاكريز عاشقان حسين عليه السّلام مخابره كند كه اگر كوتاهى كند، گناهى نابخشودنى را مرتكب شده است .
مداح يك خبرنگار جنگى ، يك راوى مقاتل ، يك نقال حماسى ، و يك پرده خوان بزرگ است . مداح كارگردان يك نمايشنامه فوق تراژدى است . مداح فريادگر مظلوميتى است كه از حلقوم بريده پسر فاطمه عليهاالسّلام منتشر مى شود.
مى خواهم بگويم كه خودش اين ماءموريت و مسؤ وليت را پذيرفته مى بينم به خطا رفته ام . پس بايد گفت كه اين ماءموريت را به ما داده اند و اگر ما لياقتش رانداشته باشيم از ما مى گيرند. در اين وادى هيچ كس به پاى خودش نمى آيد. اما هر كس كه مى رود، خودش ‍ مقصر است . تمام آن هفتاد و دو تن را هم كشيدند و به آن وادى بردند. همان طور كه مى دانيد خيلى ها را كشيدند و به كربلا بردند، اما فقط هفتاد و دو نفر لياقت ماندن تا آخر كار را پيدا كردند. همه عالم را به اين وادى مى آورند. كرم آقا شامل تمام عالم مى شود. يهودى ها در اين وادى به مقامات رسيده اند. ((زهير)) يكى از هواداران پر و پا قرص ‍ عثمان بود. مى دانيد كه هواداران عثمان ، على عليه السّلام را در خون عثمان مقصر مى دانند. اما پسر همان على ، در راه كربلا خيمه اش را كنار خيمه زهير زد و رشته را بر گردنش ‍ انداخت و او را به وادى كربلا برد و زهير هم مردانگى كرد و جواب لطف امام حسين عليه السّلام را با شهادت در راه ايشان داد.
پس اى كسى كه حتى يك لحظه هم از هوادارى على عليه السّلام دست نكشيده اى ، اينك ما را هم به اين وادى كشيده اند. اگر مى خواهى بيرون مان نكنند، بايد مقام محبين و گريه كن ارباب را بشناسيم و حق ايشان را ادا كنيم . محبينى كه بعضى هاشان از مرز جنون گذشته و حتى به مقام وصل رسيده اند. اكنون ما در راءس محفل عشاق قرار گرفته ايم . يعنى در بالاى مجلس و در مقابل چشمان كنجكاو سوته دلان .ما براى به دست آوردن چنين مقامى سالها تلاش و دوندگى كرده ايم . اكنون همه در مجلس منتظرند تا ببينند ما از يار جانانه چه پيامى آورده ايم .
مداح واسطه ساقى مجلس عيش گشته و مستان ، جام هاى انتظار خويش رابه سويش دراز كرده اند تا از شراب آگاهى لبريز كند. تمام خبرها در نزد مداح است ، اگر نتواند اين جام ها را لبريز كند رفتنى است . شكست مى خورد، مغلوب نگاه هاى پر تمناى مستان اين ميكده مى شود. به مجلس دقت كن ، چشمان لبالب از اشك دارد سرريز مى كند. به يك تلنگر كلام بند است . نقطه ثقل اين درياى لبالب قلب است . بايد دلها را تكان بدهى تا درياى چشم لبريز و سرريز كند. حواست جمع باشد كه با دلها سروكار دارى ، مرد ميدان مى خواهد. پس بايد به كنه مسئووليت فكر كرد. كار بسيار سخت و راه بسيار خطرناك است . خدا بايد دستمان را بگيرد. و از ارباب بخواهيم كه يارى مان كند. ما مداحان نه تنها در اجتماع بايد مراقب رفتار و اعمال مان باشيم ، بلكه در خانه و نزد اهل و عيال مان نيز بايد تمام اعمال مان حساب شده و بر گرفته از سيره ائمه عليهم السّلام باشد.
ما در خانه هم بايد يك مداح باشيم . نه اينكه در بيرون به مظلومى امام حسين عليه السّلام گريه كنيم و در خانه مانند شمر، زن و بچه مان را بگريانيم . چنين مداحى خودش يك مصيبت بزرگ است ، براى امام حسين عليه السّلام
اما خطرناك ترين و سخت ترين لحظه زندگى يك مداح همان دمى است كه وارد يك مجلس حسينى مى شود. اساتيد ما توصيه كرده اند كه يك مداح قبل از رفتن به مجلس بايد يكى دو ساعت با خودش خلوت كند و ببيند كه دارد به كجا مى رود و به چه منظور مى رود. آيا به مجلس لهو و لعب مى رود؟ آيا مى رود تا خودش را مطرح كند؟ يا مى رود كه پيغام دردها و غم هاى همسر على عليه السّلام را به مردم برساند؟ بايد قبل از رفتن به مجلس با خودش و وجدانش خلوت كند.
((شهيد مدنى ))؛ همين توصيه ها را به ائمه جمعه مى كرد. حقير هم دارم پيغام او را به شما مى رسانم . براى رفتن به مجلس انس بايد حتما وضو داشته باشيم . وقتى وارد مجلس شديم بايد احساس مان اين باشد كه از همه پست تر و ذليل تر هستيم . حقيرتر، خفيف تر و بى مقام تر. واقعا بايد چنين احساسى داشته باشيم . نه اينكه سروسينه را راست نگه داريم كه آى اهل مجلس ، اين منم كه همه شما را منتظر گذاشته ام ! خير.
بايد از خواب بيدار شويم . اينجا مجلس عزاى حسين عليه السّلام است . به ((طور سينا)) قدم گذاشته اى . بايد نعلين غرور، خودپسندى ، تعلق ، عجب و ريا و هر چه منيت و منميت است از پا در آورد. ما در اين وادى كاره اى نيستيم . اگر گفتند بخوان ، مثل يك غلام حلقه به گوش بايد بگوييم چشم ، اگر گفتند بنشين باز هم بگوييم چشم ، اما اگر گفتند برو بيرون بايد وفادارى را از سگى بياموزيم كه صاحبش بيرونش كرده است . مويه كنيم ، ناله كنيم و التماس كنيم ، تا از اين درب خانه ما را نرانند مگر نه اينكه ما نوكرى بيش ‍ نيستيم . پس در برابر ميهمانان ارباب بايد در كمال ادب رفتار كنيم . بايد صورت بر خاك بگذاريم و شكر كنيم كه منت گذاشته و راه مان داده اند. جاى شكر دارد، هزاران شكر.
مى گويند به هر زيارتگاهى مى خواهيم وارد شويم بايد غسل كنيم ، لباس تميز بپوشيم ، وضو بگيريم ، عطر بزنيم ، سرمان را شانه كنيم و خيلى نظيف و مرتب وارد بشويم . اما در مورد حرم حضرت سيدالشهداعليه السّلام بر عكس است ، هر چه ذليل تر، ژوليده تر، خاكى تر، لباس كهنه و مندرس ، پريشان تر و آشفته تر وارد شويم ، مقرب تريم . راستى فلسفه اين همه خفت و خوارى در بارگاه يار و اين كعبه شش گوش چيست ؟ آيا مى دانيد كه تكايا و حسينيه ها و تمام مجالس حسينى نيز همان حال را دارد؟ حسينيه ها و تكايا شعبه هاى همان حرم شش گوش هستند. مداحان در اين محل نه زائر هستند و نه ميهمان . فقط سمت نوكرى دارند. حالا شما در كجاى عالم ديده ايد كه ميهمانان ارباب به نوكرانش كرنش كنند و چپ و راست احترام بگذارند؟ به نوكر دستور مى دهند. فرمان مى دهند. حتى ممكن است بعضى از ميهمانان ارباب به نوكران توهين هم بكنند. نوكر كه حق اعتراض ندارد. چون نوكر است ، عبد است ، بنده است و غلام است . حساب نوكر در نزد ارباب ، با حساب همه مردم ، چه ميهمان ، چه زائر و چه مسافر، جداست . نوكر در نزد ارباب حساب ديگرى دارد و ميهمان ، همان طور كه حبيب خداست ، حبيب ارباب هم هست . پس چه كنم كه من هم حبيب ارباب بشوم ؟ بروم و لباس مداحى و نوكرى را در بياورم و مثل ميهمان وارد مجلس بشوم تا من هم حبيب ارباب بشوم ؟ نه ، اين فكر اشتباه است ، غلط است . نوكر در نزد ارباب مقام و مكانى دارد كه عزيزترين ميهمانان هم ندارند و آن تقرب دائمى و حضور ابدى در بارگاه ارباب است . عزيزترين ميهمان از اين درب خانه رفتنى است و بالاخره بايد مرخص بشود.
اما نوكران افتخار شرف حضور دائمى دارند. از سرى ترين مسائل خانوادگى و اندرونى ارباب مطلع هستند. محرم اسرار اندرونى آقا است . همه خانواده ارباب با نوكر خودمانى هستند. عزيزترين ميهمان هم اجازه ورود به اندرونى را ندارد اما يك نوكر آزادانه در هر گوشه بيت آقا رفت و آمد مى كند. نوكر به راحتى با تمام اقوام ارباب ارتباط برقرار مى كند. با جد ارباب ، با پدر و مادرش ، با خواهر و برادرانش . و گاهى دستور مى دهد تا كودكان بيت را نگهدارى كند. دختر سه ساله را سرگرم كند، براى كودك شش ‍ ماهه لالايى بگويد و اگر يك نوكر لياقت داشته باشد ماءموريت رساندن پيام عاشورا را به او مى دهند و يك نوكر بالاخره صاحب سرّ ارباب مى شود.
اين مقام نوكرى و اين هم نفس اماره ما. اين مقام را ارزان نفروشيم ، بلندگو، ميكروفن ، اكو، جمعيت زياد، تشويق ها و به به و چه چه ها، همه و همه فريب است . سراب است ، فانى است ، زودگذر و تمام شدنى است . هيچ يك از اين رؤ ياها در شب اول قبر به كار ما نمى آيد. بايد به فكر چيز ديگرى بود و آن احسان جاويدان حضرت سيدالشهداعليه السّلام ست كه او قديم الاحسان است .
پس از رسيدن به چنين مقامى مداح بايد اندازه ، قدر و شاءن خود را بداند و به قول معروف پا را از گليمش فراتر ننهد مثلاً در مجلسى كه علما و بزرگان حضور دارند به نصيحت كردن و موعظه حضار نپردازد. فراموش نكنيد كه همين امام حسين عليه السّلام را علماى دين به ما شناسانده اند. اظهار فضل در برابر آنان كمال بى احترامى و بى حرمتى به پرچم داران واقعى اسلام به حساب مى آيد. همچنين است در مجلسى كه پيش كسوت هاى شعر و شاعرى و مداحى حضور دارند. در اينجا هم مداح بايد به خواندن چند بيت شعر و بيان يك روايت و يا مقتل بسنده كند و مجلس را كش ندهد. در صورتى كه خواستيم يك شعر عربى يا حديث و يا آيات را به زبان عربى بخوانيم حتماً بايد قبلاً آن را تمرين كرده و با اعراب صحيح جمله ها را تلفظ كنيم .
هرگز با تحكم و امر و نهى با مستمعين و حضار حرف نزنيم . مثلاً بارها اين حقير در مجالسى شاهد بوده ام كه يك مداح جوان كه سابقه چندانى هم در اين كار ندارد، با داد و فرياد از مردم خواسته است كه ؛ درست سينه بزنيد! چرا دست تان بالا نمى آيد و يا مثلاً فرياد زده كه ؛ چرا بعضى ها لخت نمى شوند؟ ما تماشاچى نمى خواهيم و خلاصه از اين قبيل امر و نهى ها كه اصلاً شايسته يك مداح نيست . و اگر گاهى چنين عملى از يك مداح كهنه كار و قديمى سر مى زند، اولاً حساب رفاقتى طولانى است كه بين او و مستمعين برقرار است . ثانياً حساب يك مداح قديمى با حساب ما فرق مى كند. توجه داشته باشيد كه ادب و تقوا دو شاخصه مهم در مداحى است كه تخصص و خوش صدايى و به طور كلى همه مسائل ديگر را در اين رشته تحت الشعاع قرار داده است . در هر صورت چنين برخوردهايى با ميهمانان و گريه كن هاى ارباب ، چه از طرف ما مبتديان و چه از سوى حرفه اى ها عمل پسنديده اى نيست و دل ارباب مان را به درد آورده و در رسيدن به منصب نوكرى خلل و تاءخير ايجاد مى كند. دوباره توصيه مى كنم كه نصيحت كردن مردم در مجلسى كه علما و بزرگان حضور دارند از امتيازات منفى براى يك مداح مبتدى به حساب مى آيد.
معروف است كه در عهد زعامت حضرت آيت الله بروجردى ؛، رسم بوده كه همه ساله در سالروز ميلاد حضرت مهدى (عج )ايشان مجلسى منعقد مى كردند و تقريباً تمام علماى بزرگ و مدرسين حوزه ها هم در آن مجلس حضور پيدا مى كردند و يك امر بسيار پسنديده و حساب شده اى هم آن روز مرسوم بوده و آن اينكه همه ساله در چنين مجلس باعظمتى ، از يك طلبه جوان دعوت مى شده كه بالاى منبر برود و به ايراد سخن بپردازد مى گويند در يكى از سالها از طلبه جوانى مى خواهند كه بر منبر رفته و براى اين جمع كه همه از نخبگان علوم اسلامى بوده اند سخنرانى كند. طلبه جوان بالاى منبر رفته و از آغاز سخنرانى بر مذمت و مضرات شرابخوارى داد سخن مى دهد و حضار را نصيحت مى كند كه شرابخوارى چه عواقب وحشتناكى دارد!! اتفاقاًجناب آقاى فلسفى هم در آن مجلس حضور داشتند كه از وسط مجلس خطاب به آن طلبه مى گويند:((آشيخ ، اين جمع را بيهوده نصيحت مكن ، اينها تا دم مرگ هم دست از شرابخوارى برنمى دارند)) و شليك خنده حضار كه چون بمبى در مجلس منفجر مى شود.
اين حقير خود بارها شاهد بوده ام كه مخصوصاً در مجالس ختم يك مداح بدون توجه به جو مجلس ، يك ساعت مردم را نصيحت كرده است در حالى كه گروه بيشمارى از علما، شعرا، نويسندگان و دانشگاهيان حضور داشته اند در مجالس ختم بيان احاديث از ائمه و خواندن اشعار از شعراى بزرگ در مذمت دنيا و توجه دادن به آخرت امرى ضرورى مى باشد اما نصايح مستقيم مداح ، آن هم از زبان و جانب خودش صورت چندان زيبايى ندارد مگر اينكه آن مداح از مداحان پيش كسوت ، باسواد و معروف به داشتن تقوا باشد كه او هم بايد حد خويش را رعايت نمايد. دانستن مسائل فوق براى ما مداحان ، از دانستن مسائل فنى هم واجب تر و با فضيلت تر است زيرا همان طور كه قبلاً عرض ‍ شد، مردم به معرفت و ادب مداح بيشتر اهميت مى دهند تا تخصص او. ما بايد به سنت هاى حسنه گذشتگان احترام گذاشته و شديداً به آنها پايبند باشيم مثلاً يك مداح مبتدى قبل از اينكه به اجراى برنامه بپردازد حتماً بايد از پيش كسوت هايى كه در مجلس حضور دارند كسب اجازه نموده و بعد از دريافت اذن ، به اجراى برنامه بپردازد. اين يك سنت نيكو و حسنه است كه نشانه ادب و معرفت اجتماعى ما شيعيان است و دل نوكر قديمى آستان قدس حسينى را هم از ما مبتديان راضى و خشنود مى سازد و قهراً خشنودى نوكران قديمى ، خشنودى ارباب را در پى دارد. كارى نكنيم و نگذاريم كه پيرغلامان محاسن سپيد آستان حضرت عشق ، خداى ناكرده از ما برنجند و آه بكشند و بگويند: ((عجب دوره و زمانه خرابى شده !)). به نظر اين حقير چنين اتفاق ناخوشايندى يعنى عاق والدين كه بعضى از بزرگان آه استاد و پيش كسوت دانسته اند.
مبادا فريب گل كردن يكى دوتا از برنامه هاى مان را بخوريم و خيال كنيم كه كسى هستيم مراقب باشيم كه به اين به به و چه چه ها ما را به جهنم نكشاند. تازه جهنم هم با تمام وحشتناكى اش در برابر يك دم اندوه حسين عليه السّلام يچ وحشتى ندارد. در گذشته شروع و پايان هر مجلسى منوط به اذن پيش كسوتى بود كه در مجلس حضور داشت . اميدواريم كه هنوز هم اين سنت پسنديده رعايت شود، ان شاء الله .
يكى از بزرگترين آفات تقرب ما مداحان وسوسه هاى حسادت آميز شيطانى است و شيطان لعين و رجيم ، آن قدر به اين وسوسه دامن مى زند كه ما به كلى فراموش مى كنيم كه در بارگاه مقدس حضرت سيدالشهداعليه السّلام قرار داريم و اين يكى از خطرناك ترين و شنيع ترين حالات و لحظات يك مداح است كه بايد از شر آن به خداى كريم پناه ببرد. مثلاً يك مداح بعد از ما شروع مى كند به روضه خواندن كه ما در بدترين شرايط اخلاقى قرار داريم در دلمان آرزو مى كنيم كه برنامه اش خراب شود تا مبادا برنامه ما را تحت الشعاع قرار دهد و يا بدتر از آن ما حتى از گريه كردن مستمعين هم خشمگين مى شويم و سعى مى كنيم تا توجه مردم را از روضه آن مداح منحرف كنيم تا مردم تحت تاءثير قرار نگيرند. دقت كنيد! ما ميل نداريم كسى براى اباعبدالله عليه السّلام گريه كند. يعنى دقيقاً همان آرزويى را در دل داريم كه دشمنان آن حضرت و دشمنان دين ، در دل دارند. همه ما بايد به خدا پناه ببريم . واى بر ما و واى بر اين نفس سر كش و شهرت طلب و سيرى ناپذير! همان نفس بى پيرى كه از يك مداح ، يك دشمن امام حسين عليه السّلام مى سازد. آن هم درست در مجلس عزاى آن شهيد مظلوم .
مى گويند، شهيد بزرگوار و متقى ((شهيد غلامعلى ))كه مداحى خودساخته و مؤ دب بوده ، خصلت هايى را داشته كه براى ما درس هاى خوبى به حساب مى آيد. الله اكبر! عجب رندى بوده آن شهيد واصل !! شايد همه كس ندانند كه اين عمل ((شهيد غلامعلى )) چقدر ارزش دارد اما آنها كه سال ها در عالم مداحى سير كرده اند، قدر و بهاى اين عمل را مى فهمند كه شعر خوب را به ديگرى دادن يعنى چه . آن شهيد بزرگوار در حقيقت داشته خود را تنبيه مى كرده است . نفس اماره را سركوب مى كرده كه اى نفس بدكردار! اين مصيبت خود تو است كه مى خواهى در اين مجلس بخوانى ، نه مصيبت حسين عليه السّلام مجلس حضرت سيدالشهداعليه السّلام راى آن شهيد واصل ، ريسمان وصل دلدار بوده نه نردبان ترقى دنيا.
او در اين كوره داشته خود را مى پخته ، مى سوزانده ، خاكستر مى كرده و شعار چنين ذاكران رندى اين است كه :

حاصل عمرم سه سخن بيش نيست
خام بُدم پخته شدم سوختم

و شهادت هم شايسته ترين پاداشى بوده كه از جانب حضرت عشق عليه السّلام به او به او عطا كرده اند؛ مزد يك نوكر با ادب و با معرفت .
يكى ديگر از آفات تقرب كه همه بزرگان ، ما مداحان را به پرهيز از آن سفارش كرده اند شوخى و مخصوصاً شوخى ركيك مى باشد شوخى هايى كه على الخصوص در پايان مجالس به آن پرداخته مى شود. شنيدم كه اين امر را به استحضار پير مرادمان ((حضرت آيت الله خامنه اى )) رسانده بودند و معظمٌله شديداً دلگير شده و ناراحت شده و در پيامى مردم را از چنين شوخى هايى آن هم پس از ختم مجلس سوگوارى بر حذر داشته اند.
و باز يكى ديگر از مشخصه هاى بارز يك مداح متدين و عاشق ، همان سنگينى و متانت او مى باشد. ناگفته پيداست كه نبايد سنگينى و متانت را با تكبر و غرور عوضى گرفت و بسيار حيف است با دهانى كه ما مداحان مدام نام ارباب را مى بريم ، خداى ناكرده لغوگويى كنيم .
توجه كردن و مطيع اوامر يك مرجع بودن مخصوصاً كه آن مرجع ولى امر و رهبر و مرشد و پير مرادمان هم باشد، از واجبات است و اگر آنان در زمينه نوع عزادارى هر فتوايى بدهند، بر درك و استنباط و برداشت هاى شخصى ما ارجحيت داشته و سرپيچى از آن فتاوا نه تنها گناه كبيره است ، بلكه به جاى مزد، خشم ائمه را هم بر مى انگيزد. زيرا هر آدم عاقل و بالغ و انديشمندى ، يك موضوع به اين سادگى را مى فهمد كه يك فقيه ، دين را بهتر از يك غيرفقيه مى فهمد و حتى اشارات او هم براى ما حجت است . ما نبايد در امر مسلمانى و پيروى طورى برخورد كنيم كه مراجع را به خودسانسورى واداريم و خداى ناكرده آنان فكر كنند كه اگر مثلاً فلان فتوا را صادر كنند ممكن است مقلدين نپذيرند. اين خطرناك ترين و وحشتناك ترين حالت در جامعه شيعى مى باشد و از علائم ظهور و خشم حضرت مهدى (عج ) يكى هم آن است كه مردم فتواى علما را نمى پذيرند.
همين موضوع منع قمه زنى سالها مسكوت مانده بود و صاحب نظران اين حادثه تاريخى را يكى از بزرگترين شهامت هاى حضرت آيت الله خامنه اى (دام ظله ) مى دانند. مگر در زمان زعامت حضرت حضرت آيت الله بروجردى ؛ ايشان از سران هيئت هاى عزادارى نخواستند كه مثلاً فلان در دسته هاى عزادارى جايز نيست اما با كمال تاءسف مى دانيد كه آنان به يك مرجع دينى جواب جاهلانه و معصيت بارى دادند آنان وقيحانه به يك راهنماى بزرگ عصر و فرزند حضرت زهراعليهاالسّلام عرض كردند كه : ((ما تمام سال را از شما تقليد مى كنيم ، اين ده روز محرم را هم اجازه بدهيد از خودمان تقليد كنيم )) حالا دقيقاً نمى دانيم لكن چيزى به اين مضمون . گمراهى را ببينيد كه به چه حدى رسيده است اكنون تمام آنها مرده اند و دارند جواب پس مى دهند. جواب آن معصيتى را كه خيال كرده اند عزادارى است . اصلاً چكيده مفهوم حب و عشق و ولايت يعنى اطاعت . همين . و هيچ تبصره و ماده اى هم به دنبالش ندارد.
داستان مرد عربى كه به امر حضرت امام صادق عليه السّلام بى چون و چرا وارد تنور آتش شد(111) ، نيز مى خواهد بگويد كه ولايت يعنى : اطاعت ! اطاعت ! اطاعت ! و ديگر هيچ . تا قبل از صدور اين فتوا احتمال داشت كه قمه زنى را به حساب عزادارى ما بگذارند اما به طور قطع بعد از صدور فتوايى كه اين فرزند حضرت زهراعليهاالسّلام به تمام شيعيان عالم ابلاغ كردند، حقير يقين دارم كه هر شيعه اى در هر جاى عالم اگر قمه بزند، اين قمه را فرق خودش نزده ، بر فرق اسلام و مخصوصاً تشيع زده است . يكى ديگر از آفات تقرب ، برپايى مجالسى است كه به بهانه ((عيد الزهراء)) برپا مى شود و گاهى مشاهده مى شود كه در اين گونه مجالس چنان مفسده ها و معصيت هايى انجام مى شود و كه يقيناً دل شكسته حضرت زهراعليهاالسّلام را مى سوزاند. مثلاً در مجلسى كه دهها جوان و نوجوان مجرد و حتى كودكان كنجكاو حضور دارند يك مداح و بدتر از آن گاهى يك روحانى پشت ميكروفون رفته و به تعريف زننده ترين و ركيك ترين جوك ها مى پردازند كه انسان شرمش مى شود به يك دقيقه از نوار آن گوش كند و متاءسفانه بعد هم به صورت نوار كاست در جامعه اسلامى پخش مى شود. جامعه اى كه تحت شديدترين شبيخون هاى فرهنگى قرار دارد و بر مداحان و وعاظ است كه به اين تهاجم ناجوانمردانه به مقابله برخيزند. كدام عيد الزهراء؟ اين روز بزرگترين عزا براى آن بانوى فاضله است . بانويى كه ادب و تربيت حضرت ابوالفضل عليه السّلام قطره اى است در برابر ادب او. به نظر اين حقير مراجع بايد يك بار براى هميشه هم كه شده ، قيام كنند و تكليف مراسم عزادارى و جشن هاى مربوط به ائمه را كه اساس تفكر شيعى است روشن كنند، قبل از آن كه ما گمراه شده و اين مراسم را به تحريف بكشيم . متاءسفانه ما هنوز هم يك دستورالعمل تدوين شده كلاسيك از طرف مراجع نداريم كه چه چيزهايى موجب وهن واقعه كربلا مى شود و چه چيزهايى به وهن تشيع مى انجامد. يك مداح الگوى امانت دارى است مخصوصاً در رابطه با اشعارى كه مى خواند. مبادا اشعارى را طورى بخوانيم كه حضار تصور كنند كه خود ما آن شعر را سروده ايم . هر شعرى بايد با ذكر نام شاعر و يا تخلصش خوانده شود تا حق آن شاعر هم توسط مداح ادا شده باشد.
...يكى ديگر از خصوصيات يك مداح سوزاندن است . ليكن اول بايد خودش رسم سمندرى بياموزد تا بتواند دلها را بسوزاند.
خلوص در عشق ورزى ، اقتدا كردن به پروانه است .
يك مداح با ازدواج دينش را كامل مى كند. مداح جوان بايد زودتر ازدواج كند و سعى كند تا دوران تجرد كوتاهى داشته باشد همان طور كه هيچ انسانى از سقوط به مهلكه عصيان در امان نيست ما مداحان نيز از اين قاعده مستثنى نيستيم .
استغفار ذكر مدام يك مداح است .
روخوانى قرآن به طور صحيح از واجبات مداحى است .
دانستن ادبيات فارسى ، متون اسلامى ، احاديث ، روايات و مقتل شناسى نيز از اهم مسائل و وسائل مداحى است .
يك مداح بايد زود به مجلس بيايد و دير هم برود و اداى مداحان حرفه اى را در نياورد البته اين در صورتى است كه خيلى مشغله نداشته باشد(112) .
قلم ، بى صبرانه پايان تكاپو را به انتظار نشسته و مدام مهمانى انگشتان را ترك مى گويد و بر بستر سپيد كاغذ مى آرمد، اما چشمان انتظار هنوز به در دوخته شده و ماه غرق در تماشاست و همه آمدن تو را انتظار مى كشند. خدا كند كه بيائى ...

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

آسيب شناسى تحليل مدرن دنيوى عاشورا  
تحليل دنيوى و مادى از تاريخ ، بعد از ((رنسانس )) در غرب شكل گرفت . تفسير دنيوى تاريخ كه با حذف نظر از حقيقت و باطن و يا انكار ابعاد آسمانى آن همراه است ، هرگاه حادثه تاريخى كربلا را نيز در بر گيرد، به انكار اسرار روحانى و رموز مقدس اين واقعه منجر شده و ابعاد آسمانى آن را به خيالات و اوهامى ملحق كرد كه بر واقعيت سيال و طبيعى آن سايه مى افكند. ترويج اين تفسير به نابودى و زوال مراسمى مى انجامد كه در بازگشت سالانه عاشورا به قصد تكريم و تقديس آن و بلكه به انگيزه اتصال و وصول به حقيقت و باطن آن انجام مى شود. اين تفسير نه تنها با سيرت و صورت مراسم عاشورا سازگارى ندارد بلكه قالب تحريف شده آسيب ديده آن را نيز كه با خيالات و توهمات اسطوره اى قرين شده است ، تحمل نمى كند.
نگاه دنيوى به تاريخ به موازات گسترش نفوذ غرب به كشورهاى اسلامى راه يافت و به مرور به صورت واقعيتى اجتماعى بخشى از جوامع اسلامى را كه در معرض ‍ آموزه هاى كلاسيك غرب قرار گرفتند تحت پوشش قرار داد.
حضور تاريخ ‌شناسى و تاريخ ‌نگارى غربى در ايران با حوادث دوران مشروطه آغاز مى شود. در حوادث مشروطه در نهايت با حمايت سياسى غرب ، نيروهاى منورالفكرى كه متاءثر از آموزه هاى غربى بودند، بر اريكه قدرت نشستند. دوران رضاخان اوج حاكميت منورالفكرانى است كه شيفتگى نسبت به مظاهر مادى و دنيوى غرب ، فكر و ذكر آنان را تسخير كرده بود و رفتارى مقلدانه را براى آنان پديد آورده بود. در ذهنيت اين نيروها مراسم عاشورا كه نشان از فرهنگ و باور دينى مردم داشت و بلكه ظرف ظهور و بروز عشق و علاقه دينى آنها و در هر سال هنگام بارورى و تجديد حيات دينى جامعه بود، عنصر خطرناكى بود كه براى وصول به فرهنگ و تمدن جديدى كه غرب به آنهامى نمود، بايد قربانى مى شد.
حذف و نابودى سنت ها در مراسم دينى گرچه با حضور نگاه غربى رخ مى دهد ليكن اين جريان در ايران به دلايلى كه پرداختن به آنها از حوصله اين مختصر خارج است ، در نخستين گامها با خشن ترين صورتى كه ممكن بود آغاز شد. تخريب تكيه دولت ، مقابله و رويارويى با برگزارى مراسم عاشورا و مجالس عزا و روضه خوانى كه مورد تعقيب و پيگرد ماءمورين دولتى قرار مى گرفت ، ميدان هاى اصلى نزاع و درگيرى حاكميت منورالفكران رضاخانى با سنت هاى دينى را نشان مى دهد.
اقتدار سياسى منورالفكران بعد از شهريور بيست ، در هم فروريخت و مراسم عاشورا به دور از شركت و حضور منورالفكران و كسانى كه جذب آموزش هاى كلاسيك غربى مى شدند و به صورت جريانى مردمى و دينى تداوم يافت و حيات سياسى نيروى مذهبى در دو دهه بيست و سى با قدرت اجتماعى اين مراسم پيوند خورد. و بالاخره قدرت اجتماعى مذهب در متن مراسم عاشوراى سال 1342 به صورت يك واقعيت عظيم مردمى و نيروى پرتوان سياسى خود را بر ديده و چشم نيروهاى رقيب تحميل نمود.
دو دهه چهل و پنجاه ساليانى است كه بى تفاوتى و بى توجهى منورالفكران به واقعيت اجتماعى دين پايان مى پذيرد و بخشى از اين نيرو، جريان اجتماعى جديدى را كه تا قبل از آن در قالب حركت هاى فردى منزوى مى ماند شكل مى دهد. ((روشن فكرى دينى )) پديده اى است كه در اين مقطع از تاريخ اجتماعى ايران به صورت مساءله اى اجتماعى در مى آيد.
آسيب شناسى تفسير روشن فكرى دينى از عاشورا  
با پديد آمدن روشن فكرى دينى ، فضاى مناسبى براى ظهور نوع نوينى از آسيب و انحراف به وجود مى آيد. منورالفكرى و روشن فكرى تا زمانى كه قصد توجيه دينى خود را نداشته باشد با تمسخر و تحقير از كنار سنت هاى دينى مى گذرد و در صورتى كه قدرت سياسى لازم را داشته باشد، به مقابله و رويارويى فيزيكى با آن بر مى خيزد. وليكن روشن فكرى هنگامى كه به دين نزديك مى شود و به ارائه تفسير روشن فكرانه از دين مى پردازد، ابعاد معنوى و فرا مفهومى دين كه با انجام عمل و رفتار خالصانه دينى در معرض ادراك و آگاهى قرار مى گيرند، مورد انكار واقع مى شود و يا آن كه با سكوت ناديده انگاشته مى شود.
تفسير روشن فكرانه دين مى كوشد تا احكام و سنن دينى را در چارچوب ادراك مفهومى روشن نمايد و حقايقى را كه هويتى فرا مفهومى داشته باشند، تحمل نمى كند. حادثه تاريخى عاشورا و به دنبال آن مراسم آن نيز بايد در اين نگاه چهره اى دنيوى و قابل فهم براى ذهنيت روشن فكران پيدا كند.
جريان هاى روشن فكرانه دينى متعددى در عرض يكديگر در سال هاى چهل و پنجاه شكل مى گيرند و هر يك از آنها ناگزير به تناسب زمينه هاى فكرى خاصى كه دارند به تفسير واقعه عاشورا مى پردازند.
اين تفاسير، ناظر به حادثه تاريخى عاشورا است وليكن به دليل اين كه ظاهرى ضد دينى ندارد به سهولت و بدون آن كه مانعى جدى براى آن وجود داشته باشد، بلكه با حمايت غيرمستقيمى كه از آموزش هاى كلاسيك جامعه مى گيرد، به درون محافل و مراسم دينى راه پيدا مى كند و بدين ترتيب در يك فرصت زمانى نه چندان طولانى ، اعتقاد و باورى كه سنت و مراسم دينى بر آن اتكا مى كند و حتى صورت اساطيرى مراسم از حضور آن بهره مى برد، دگرگون مى نمايد و اين همان آسيب و انحرافى است كه با قطع رابطه حادثه عاشورا با ابعاد آسمانى و الهى آن به مراتب خطرناك تر از آفت ها و آسيب هاى پيشين است .
ترويج تفسيرهاى نوين نسبت به حادثه عاشورا و يا حتى نسبت به ويژگى هاى مراسم با عنوان مبارزه با خرافات و باورهاى غلط انجام مى شود و اين در حالى است كه عالمان دينى نيز كه به رهبرى مرجعيت شيعه و به زعامت امام خمينى (رحمة الله عليه ) حركت سياسى نوينى را آغاز كرده اند، به پالايش ابعاد اساطيرى عاشورا همت گمارده و امكانات بالقوه اين مراسم را براى استفاده از آن در يك حركت سياسى دينى به فعليت مى رسانند.
بنابراين حركت روشن فكرانه دينى با تحرك نوينى كه نيروى مذهبى در دهه چهل و پنجاه يافته است ، همگام مى شود وليكن در مدت كمتر از يك دهه ، نكات افتراق اين دو جريان نسبت به حادثه عاشورا و مراسم مربوط به آن آشكار مى گردد.
منابر و سخنرانى هاى شهيد مطهرى ؛ درباره عاشورا كه در اين دو دهه شكل مى گيرد و مجموعه آنها در سه جلد با نام ((حماسه حسينى )) تدوين شده است ، نمونه اى از تلاش هاى نيروى مذهبى در پالايش مراسم عاشورا از انحرافاتى است كه در سده هاى پيشين از ناحيه ذهنيت بسيط شركت كنندگان و يا از ناحيه ديگر علل بر مراسم تحميل شده است .
جهت گيرى اصلى اين آثار همان گونه كه اشاره شد احياء صورت دينى مراسم و اصطياد عناصرى است كه قدرت و توان اجتماعى نيروى مذهبى را تاءمين نمايد. فضاى سياسى حاكم بر روشن فكرى دينى جامعه نيز ستيز و درگيرى با استبداد حاكم بر جامعه است . از اين رو جهت رويكرد روشن فكرانه آنها نيز به عاشورا و مراسم مربوط به آن ، بى توجه به بار سياسى اين واقعه نيست . آنها مى كوشيدند تا همراه با تفسير روشن فكرانه عاشورا از امكانات سياسى موجود در آن نيز بهره ببرند.
كتابى كه مركزيت سازمان منافقين در سال 1350 با الهام از ديدگاه هاى ماركسيستى به عنوان شيوه علمى مبارزه در تبيين ((راه حسين عليه السّلام )) مى نويسد، نمونه گويايى از اين گونه آثار است . جهت گيرى اصلى اين آثار بر عنصر شهادت طلبى در واقعه عاشورا همراه با تعريضات مكرر به حضور عنصر ((بكاء و مصيبت )) در مراسم مربوط به آن است .
در همين ايام 1347 ش در حوزه علميه قم نيز كتابى به قصد تفسير سياسى واقعه عاشورا با قطع نظر از ابعاد آسمانى واقعه نوشته شد. نويسنده در اين كتاب به دنبال آن بر مى آيد تا حادثه كربلا را بر مجراى كارهاى عقلانى و مجارى طبيعى تفسير كند. او در يكى از مقدمات كتاب تصريح مى كند كه اين شيوه براى مذاكره با ديگرانى كه با مبانى اعتقادى شيعه ماءنوس نيستند، كارساز و مفيد است . اين كتاب البته در بين كارهاى روشن فكرانه دينى ، اثرى قابل توجه به حساب نمى آيد ((و جلب نظر روشن فكران و قلم زنان غير دينى را نمى كند))(105) زيرا تربيت و ذهنيت حوزوى نويسنده ، مانع از آن است كه كار او برجستگى هايى را كه در محيطهاى روشن فكرى موردنظر است داشته باشد. علاوه بر اين كه در اين كتاب بر ستيزه جويى و مبارزه ابتدايى تكيه نمى شود، و حال آن كه فضاى سياسى جامعه در ستيز با قدرت مسلط شاه ، به دنبال اين عنصر مى گردد. ليكن اين اثر، گفتگوهاى تندى را در محيط حوزوى كه جايگاه تعاليم سنتى دينى است ، به دنبال مى آورد. و دليل اين امر خطرى است كه نيروهاى حوزوى در معنويت زدايى از واقعه كربلا و مراسم عاشورا احساس مى كنند. آنها مغايرت اين گونه تفسير را با مبانى كلامى ، فلسفى و عرفانى شيعه در مى يابند و بسيارى از مباحث را نيز درباره اين سلسله از مسائل مطرح مى كنند. نقطه ضعف اصلى اين كتاب معنويت زدايى واقعه عاشورا است ، و اگر اين كتاب جاذبه اى براى روشن فكران داشت ، بدون شك در همين مساءله بود. قابل تاءمل ترين كتابى كه در اين ساليان اواخر دهه 40 شمسى به تفسير روشن فكرانه حادثه عاشورا پرداخت ، نوشته كوتاه ((حسين وارث آدم ))(106) است .
رويكرد نويسنده در اين كتاب ، همراه با زيبايى و جاذبه ادبى فراوانى كه دارد، رويكردى جامعه شناختى است . نويسنده كه در برخى از ديگر آثار خود با تاءكيد بر عنصر ستيز و شهادت به مقابله با برخى از صورت هاى اساطيرى مراسم مى پردازد كه فاقد حساسيت هاى سياسى اند، در اين اثر ديگر بار، صورتى اساطيرى به واقعه مى بخشد. اسطوره اى كه خالى از ابعاد انقلابى نيست وليكن تهى از ابعاد آسمانى و معنوى است . او با تفسير نمادين حادثه كربلا رويكرد مردم را به عاشورا ناشى از نمادهاى موجود در آن مى داند. سرچشمه مشترك دو رود دجله و فرات سمبل زندگى اشتراكى و بى طبقه اوليه انسان ها تعبير مى شود و جدايى آنها نشانه پيدايش دو طبقه استثمارگر و استثمارشده حاكم و محكوم مى باشد و امتداد جغرافيايى آنها نماد تداوم تاريخى اين دو طبقه است ، كه ((در انتهاى سرزمين تاريخ به هم مى پيوندند و يكى مى شوند)) و در پايان كار به ((آرامش يكنواخت نخستين مى رسند)).
در اين نوشتار كوچك همه پيامبران از آدم تا خاتم ؛ نوح ، ابراهيم ، موسى و عيسى عليهم السّلام و همه نمرودها و فرعون ها با همه بعل ها و هبل ها حضور دارند. خداوند واحد با همه الهه هاى متفرق ، رويارويى و مقابل است . و با اين همه ، هيچ نقلى تاريخى كه ناظر به واقعيت خارجى باشد در آن نيست و به همين دليل هيچ كس نيز به نقد تاريخى آن نمى تواند دل خوش دارد. كتاب از تاريخ ، گذشته است . نه به نقل تاريخى آن مى پردازد و نه به نقد آن . در آن يك اسطوره تصوير مى شود. و تصاويرى كه بسيارى از آنها واقعيتى تاريخى نيز داشته اند، با صرف نظر از آنچه كه به راستى در تاريخ بر آنها گذشته است در متن اين اسطوره قرار گرفته اند.
در اين اسطوره ، عاشورا نه يك صورت عينى است كه با تاءويل به حقيقتى الهى باز گردد، و نه يك توهم و خيالى است كه در قالب اساطيرى پيوند مشوب و لرزان خود را با مراتب نازل آسمان حفظ كرده باشد. بلكه يك سمبل و نمادى است كه از سائقه هاى و نيازهاى سركوفته انسان در تاريخ سرچشمه مى گيرد، و آدمى بى آن كه خود بداند، ناخودآگاه ، در جاذبه دلالت و حكايت سمبليك تصاوير موجود در آن ، شيفته و شيدا مى گردد و در ماتم و اندوه آن كه چيزى جز ماتم و اندوه نهفته در واقعيت تاريخى و طبيعى او نيست فرو مى رود.
اين صورت از اسطوره ، چهره منحرف حقايق دينى نيست . بلكه آلتى است كه چهره منقلب و واژگونه تاءويل دينى را با خود دارد. در تاءويل دينى واقعيت عينى و حتى صورى كه در خيال متصل يا منفصل افراد به صورت مبشرات و خواب هاى صادق پديد مى آيد، مسير گذر به حقايقى مى گردند كه ظهور تام آنها جز در غيب عالم و به هنگام گذر از ((صراط)) حاصل نمى شود. ليكن در اين صورت جديد تاءويل ، كه تاءويلى غير دينى است ، ((الله ))، ((يهوه ))، ((زئوس ))، ((خداوندگان متفرق ))، ((ابراهيم عليه السّلام ، ((نمرود))، ((موسى عليه السّلام ، ((فرعون ))، ((پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله و بالاخره حسين عليه السّلام و يزيد با صرف نظر از واقعيتى كه دارند صورت مناسبى مى شوند براى حكايت و دلالت از وقايعى كه در زهدان طبيعت بر آدم و فرزندان او در طول تاريخ رفته است ، و اينك در حافظه تاريخ و وجدان اجتماعى فردى قرار گرفته اند كه ((برون خود را در هم مى شكند)) و از ((تحمل شرم آور و شكنجه آميز آن مى گريزد)).
نويسنده يا خواننده اثر فوق ممكن است به لوازم آنچه ترسيم شده است و يا به عناصرى كه مقوم تحليل آن هستند بى توجه باشد. راقم نيز در مقام داورى نسبت به حسن فاعلى نوشته مزبور نيست و اين گونه داورى ها را نيز فاقد ارزش علمى مى داند وليكن اين مقدار قابل انكار نيست كه اين نحوه از نگاه در صورت رسوخ و رسوب ، همه لوازم و مقومات خود را دير يا زود به همراه خواهد آورد.
اين نگاه ، بقاياى حوادث الهى و مقدس و بستر آداب و سننى را كه ريشه آسمانى دارند، ابتدا از مبداء آسمانى آنها مى گسلاند و از آن پس براى آن صورت جديدى را كه از محدوده عالم طبيعت فراتر نمى رود در نظر مى گيرد و اين شيوه عمل با مراسم و آداب دينى ، ميراث دار همه آموزه هاى فرهنگى غرب است .
تحليل روان كاوانه ((فرويد)) از حوادث تاريخى ، تفسير اجتماعى ((دوركيم )) از دين ، تبيين طبقاتى ((ماركس )) از ايدئولوژى هاى بشرى و مبادى ديگرى از اين قبيل بايد با يكديگر ممترج و آميخته شوند، تا اين صورت منقلب و واژگونه تاءويل و يا تفسير هرمنوتيك از عاشورا فرصت ظهور و بروز پيدا كند.
بسيارى از كسانى كه در شرايط اجتماعى دهه پنجاه به دليل جاذبه ادبى و قدرت انقلابى اين بازسازى از عاشورا به مطالعه آن مى پردازند، از عناصرى كه نوشتار از آنها تغذيه مى كند، غافل هستند. از معدود كسانى كه در ميان نيروهاى مذهبى به محتواى اين اثر و تازه بودن اين شيوه از نگاه پى مى بَرد شهيد مطهرى ؛است ، ايشان در يادداشتى مى نويسد:
((در سفرى كه در 26 30 آذرماه به مشهد رفتم نسخه اى از آن انتشارات طوس به من داد و در بين راه تهران خواندم . آنچه دستگيرم شد از هدف اين جزوه كه در زير لفافه بيان شده است ... اين است :
1 اين جزوه نوعى توجيه تاريخ است براساس مادى ماركسيستى ، نوعى روضه ماركسيستى است براى امام حسين كه تازگى دارد. (طبق اين جزوه ) آغاز تاريخ بشريت اشتراكيت و برابرى است ، سپس نابرابرى و حق و باطل ، يعنى مالكيت آغاز مى گردد و از اينجا جامعه بشر دو بخش مى شود. آن چنان كه دجله و فرات از يك سرچشمه مى جوشند و سپس دو بخش مى گردند و از يكديگر جدا مى شوند، دو بخش انسان يعنى دو طبقه ...
در اين جزوه سرزمين بين النهرين سمبل تمام زمين و تاريخ و نمايشگر تاريخ تمام زمين است . دو نهر دجله و فرات سمبل دو جناح متضاد بشرى است كه از هم جدا شده و در نزديكى بغداد به طور دروغين به هم مى پيوندند. آن چنان كه در دوره خلافت اسلامى ، اين وحدت دروغين پيدا شد...
در اين جزوه به طور كلى كلمه آدم يا انسان ، سمبل انسان سوسياليست است . كما اينكه شرك اعتقادى سايه اى است از شرك و ثنويت حيات . با اين بيان بار ديگر جنبه ماركسيستى جزوه روشن مى شود كه وجدان هر كس را مولود و انعكاسى از وضع اجتماعى او مى دانند و مى تواند مبين نظر دوركهايم باشد...))(107) .
تحليل هاى ياد شده على رغم تنوع و شمولى كه در محيطهاى روشن فكرانه دينى در دهه چهل و پنجاه پيدا كردند، بيشتر در محدوده محافل روشن فكرى باقى ماندند و به متن مراسم دينى عاشورا كمتر راه يافتند. و به اين ترتيب مراسم عاشورا را با حفظ هويت دينى خود بدون آن كه از اين ناحيه آسيب و انحرافى جدى در آن پديد آيد به حيات خود ادامه داد.
رسالت پاسدارى از اصالت و حقيقت عاشورا  
در سال پنجاه و هفت همراه با تحرك اجتماعى جديدى كه مذهب در حوادث انقلاب پيدا كرد و بعد از آن نيز همگام با تحولاتى كه در طول هشت سال دفاع مقدس به وقوع مى پيوست ، بخش ‍ عظيمى از ظرفيت هاى اجتماعى و انقلابى اين مراسم با حفظ هويت دينى آن به فعليت رسيد.
قوت و قدرت اجتماعى بيش از پيش مراسم عاشورا در طى اين ساليان ، مصونيت آن را از آسيب هاى مختلفى كه براى آن تصوير مى شود تضمين نمى كند:
پرداختن سخنرانان به مسائل اجتماعى و انقلابى و كم توجهى در حراست و حفاظت از حوادث تاريخى واقعه ، صورت دينى مراسم را به مرثيه خوانى هاى مداحان ، و حركت هاى دسته جات دينى محدود خواهد كرد. مراسمى با اين ويژگى از حضور محدثين و عالمان دينى تهى خواهد ماند. در اين صورت ذكر حوادث واقعه عاشورا و حقايق مستور در آن كه عنصر مقوم مراسم است مورد غفلت قرار خواهد گرفت ، و گريه و بكاء از مدار ذكر، بر محور احساسات و عواطفى كه هم افق با ادراك و مسائل روزمره زندگى شركت كنندگان است ، تنزل پيدا خواهد كرد. و بدين ترتيب زمينه براى رشد و توسعه تحميل صور ذهنى دست اندركاران مراسم بر حقيقت دينى آن فراهم مى آيد.
استقبال گردانندگان محافل از عالمان دينى ، و اهميت دادن آن ها به اين بخش از مراسم در كنار ديگر مراسمى كه شكل مى گيرد، و همچنين رويكرد عالمان و آگاهان از حوادث و حقايق عاشورا به مراسم ، از جمله عواملى است كه براى جلوگيرى اين نوع آسيب ها كارساز و مفيد است .
حركت هاى روشن فكرانه دينى در سال هاى نخست بعد از پيروزى انقلاب اسلامى ايران ، توان نظرى خود را از دست داد. و بدين ترتيب آسيب هايى كه از اين ناحيه بر مراسم مى توانست وارد آيد، كم رنگ و ضعيف شد. از نيمه دوم دهه شصت همزمان با افول سياسى ماركسيسم ، حركت هاى روشن فكرانه دينى در ايران با از دست دادن بارِ چپ ، براساس ديدگاه تئوريسين هاى ديگرى تجديد سازمان يافت كه در رقابت با جريان چپ ، الگوهاى ليبراليستى غرب را توجيه و تبليغ مى كردند. اين جريان ، گرچه در گام هاى نخستين خود بنيان هاى انديشه و تفكر دينى را هدف قرار داد، ليكن تا كنون نگاه مستقيم خود را متوجه عاشورا و مراسم آن نكرده است . البته آراء اين جريان به طور غيرمستقيم و از طريق سست ساختن مبانى اعتقادى جامعه و به ويژه نسل جوان ، احتمال وارد ساختن آسيب به نحوه و ميزان حضور مردم در مراسم عاشورا وجود دارد.
شايد يكى از دلايل توجه نسبتاً گسترده جريان هاى روشن فكرانه دينى دو دهه چهل و پنجاه به حادثه عاشورا و مراسم آن و بى توجهى جريان دهه اخير به اين حادثه ، همان بار انقلابى جريان روشن فكرانه دينى در آن دو دهه باشد، و حال آن كه عاشورا براى گروه اخير كه فاقد هرگونه ظرفيت و توان انقلابى است عنصر سياسى جالب توجهى ندارد.
بى توجهى جريان روشن فكرانه دينى اخير به حادثه عاشورا به هر دليلى كه باشد موجب شده است تا اين مراسم از آسيب هاى مستقيمى كه از ناحيه اين گروه انتظار مى رود به دور بماند(108) .
نظر دو پيش كسوت  
حاج محسن طاهرى (109)
((مقام معظم رهبرى رهنمودهاى لازم را فرموده اند. در خصوص فرمايش مقام معظم رهبرى ، جايى براى سخن گفتن كسى باقى نمى ماند. بايد فرمايشات ايشان را تعبدا پذيرفت . ما هم عضوى از اعضاى هستيم اين جامعه هستيم و بايد اين مسئله را به عنوان يك فريضه عبادى واجب بپذيريم . وقتى اين مسئله (قمه زنى ) در سطح جامعه صورت مى گيرد، ديگر عزادارى و سوگوارى نيست و بهانه به دست دشمن دادن است . چون دشمن ، هميشه عينك بدبينى نسبت به نظام و مقدسات و جلسات مذهبى ما دارد و نوعا به دنبال بهره بردارى سوء هستند و نقاط ضعف را عَلم مى كنند. مقام معظم رهبرى با رهنمودهاى شان اين بهانه و حربه را از دست دشمن گرفتند. بايد بگويم كه بهترين الگو براى عزادارى همان طورى كه حضرت امام مى فرمودند، عزادارى به شكل سنتى است و براى خود امام برگزارى عزادارى سنتى ، اهميت ويژه اى داشت . هنگامى كه حضرت امام در نجف اشرف بودند، هر روز به زيارت حضرت امير، مى رفتند دعاى جامعه كبيره مى خواندند. پناه بردن به ادعيه موجب مى شود كه هيچ گاه از اهل بيت دور نباشيم )).
حاج محسن اعتماديان (110)
((بنده يكى از كوچكترين خدمتگزاران آستان مقدس اباعبدالله الحسين افتخار بيست سال خدمتگزارى در اين آستان مقدس را دارم . در دوران مداحى و مرثيه سرايى اينجانب ، معجزاتى از آستان مقدس حضرت اباعبدالله الحسين ، به عينه شاهد بودم اما مسئله مهمى كه تقويت اين مسير را براى اينجانب به وجود آورد و مسير را عينا مشخص كرد، روزى بود كه براى شركت در مراسم ارتحال حضرت امام به حسينيه جماران مشرف شده بودم ، از خادم حسينيه جماران جمله جالب و زيبايى شنيده و بسيار منقلب شدم . او گفت : ((من حضرت امام را يكى از روزهاى اول ماه محرم در حيات منزل شان ملاقات كردم . ديدم كه امام منقلب هستند و اشك مى ريزند. من به امام سلام كردم و ايشان بعد از جواب دادن به سلام ، بدون مقدمه اين جمله را فرمودند: من تنها آرزويم اين است كه خدا مرا با تو كه خادم حسين هستى ، محشور كند. بنده با الهام از فرمايشات حضرت امام در اين راه ، گام پيش نهادم .
زندگى حضرت امام براى كسانى كه مى خواهند مسير عاشورا را طى كنند، درس بزرگى است . حضرت امام در طول انقلاب با حوادث پرخطرى مواجه بودند و بهترين ياران شان را از دست دادند. امام چون كوه ايستاده بودند و به ملت روحيه مى بخشيدند، اما مشاهده مى كنيم ، در اول ماه محرم تا يك مرثيه اى كه نام مبارك حضرت اباعبدالله الحسين در آن بود، خوانده مى شد، حضرت امام دستمال مقابل صورت مبارك مى گرفتند و بلند بلند گريه مى كردند و بارها اين بزرگوار و اين ذريه پاك رسول الله فرمودند: ((كه مراسم عزادارى حضرت اباعبدالله الحسين را به همان نحو سنتى خود مراسم باقى بداريد و فرمودند كه اين عاشورا و اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است . بنده به عنوان يك خدمتگزار كوچك دستگاه مقدس سيدالشهداء توصيه ام اين است كه عزيزان عزادار طبق فرمايشات امام و مقام معظم رهبرى سعى نمايند كه عزادارى و سوگوارى به همان طريق سنتى خود اجرا شود و مرثيه سرايان و مداحان اهل بيت ، اشعارى قوى و حماسى پيرامون شهادت حضرت حسين و هفتاد و دو تن از ياران با وفايش بخوانند.
متاءسفانه گاهى مشاهده مى شود كه در دسته جات سينه زنى ، عزادارانى همراه با موزيك و شمشير به دست و قمه به خيابان ها مى آيند؛ به قداست عزادارى امام حسين خدشه وارد مى شود. توصيه مى كنم در ميهن اسلامى ما كه زير لواى مقام ولايت هستيم سعى كنيم طبق نظرات ايشان حركت كنيم و عزادارى نماييم ان شاءالله كه مورد قبول حضرت ولى الله الاعظم ، حجت بن الحسن (اروحناله الفداه ) قرار بگيرد. و حضرت امام ، قمه زنى را در شرايط كنونى جايز ندانسته بودند و مقام معظم رهبرى نيز اين عمل را موجب وهن تشيع و سوء استفاده خارجى ها دانسته اند. بنابراين همه بايد مطيع باشيم . بايد همه عزيزان عزادار در حذف بدعت ها و مسائل خرافى كه در سوگوارى به وجود آمده ، اهتمام داشته باشند و نگذارند مسائل خرافى وارد مراسم عزادارى شود و دشمن از اين حركات ما سوء استفاده بكند. اين صحنه هايى كه در برخى دسته جات عزادارى ديده مى شود، خلاف اصل عزادارى است . بايد از اين اعمال خلاف پرهيز شود. تقاضاى من از عزادارن حسينى و خدمتگزاران آستان اباعبدالله الحسين اين است كه در ايام عزادارى كه مصادف با اذان ظهر مى شود، اهميت نماز را برشمرند و در هر كجا كه هستند نماز جماعت را بر پاى دارند كه حسين كشته نماز بود و پدر بزرگوارش اميرالمؤ منين على عليه السّلام در حال نماز به شهادت رسيد و در زيارت اين بزرگوار مى خوانيم : (( اَشهَدُ اَنَّكَ قَد اَقَمتَ الصّلوة ))

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط قلم صنع بر صفحه وجود | موضوع: مذهبي

ديدگاه مقام معظم رهبرى  
((امروز حسين بن على مى تواند دنيا را نجات بدهد به شرط آن كه چهره او را با تحريف مغشوش نكنند. نگذاريد مفاهيم و كارهاى تحريف آميز و غلط چشم ها و دل ها را از چهره مبارك و منور سيدالشهدا منصرف كند. بايد با تحريف مقابله كنيم . به طور خلاصه منظور من دو كلمه است : يكى اين كه خود عاشورا و ماجراى حسين بن على در منبر و در خلال روضه خوانى به همان شكل سنتى يعنى به صورت بيان وقايع شب عاشورا، صبح و روز عاشورا دنبال شود. معمولا حوادث ، حتى حوادث بزرگ ، به مرور زمان از بين مى رود. ولى حادثه عاشورا با جزئياتش ، به بركت همين خواندن ها باقى است . البته بايد بيان وقايع عاشورا، به صورت متقن باشد. در حدى كه در كتاب هايى مثل لهوف ابن طاووس و ارشاد مفيد آمده است . نه چيزهايى در من درآوردى . واقعه خوانى و روضه خوانى بشود در خلال روضه خوانى ، مداحى ، خواندن شعرهاى مصيبت ، خواندن نوحه سينه زنى و در خلال سخنرانى هاى آموزنده ، ماجراى عاشورا و هدف امام حسين بيان بشود، همان مطالبى كه در كلمات خود آن بزرگوار است ، كه ؛ (( مَا خَرَجتُ اَشراً وَ لا بَطراً وَ لا ظالِماً وَ لا مُفسِداً بَل اِنّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الاصلاح فِى اُمةِ جَدّى )) يا اينكه فرمود: (( يَا اَيُّها النّاس اِنَّ رَسوُلَ اللّهِ قَالَ: مَن رَأ ى سُلطاناً جَائِراً مُستَحِلاًّ لِحَرَمِ اللّهِ ناكِثاً لِعَهدِ اللّه فَلَم يُغَيِّر عَلَيهِ بِقَولٍ و لا فعلٍ كانَ حقاً عَلَى اللّهِ اَن يَدخُلُهُ مَدخَلِه )) اين يك سرفصل و يك درس است . يا آن كه مى فرمايد: (( فَمَن كانَ باذِلاً فِينَا مُهجَةً وَ موُطناً عَلَى لِقاءِ اللّهِ نَفسَهُ فَليَرحَل مَعَنَا)) . بحث ملاقات با خداست . هدف آفرينش بشر (( اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدحاً فَمُلاقِيهِ)) است ، همه اين تلاش ها و زحمت ها همين است كه ملاقات كند (فملاقيه ). اگر كسى موطن در لقاءالله است . توطين نفس بر لقاءالله كرده است . (( فليرحل معنا)) بايد با حسين راه بيفتد و نمى شود در خانه نشست . نمى شود به دنيا و تمتعات دنيا چسبيد و از راه حسين غافل شد بايد راه بيفتيم . اين راه افتادن از درون خود ما از نفس ما و از تهذيب نفس ‍ شروع مى شود و به سطح جامعه و جهان كشيده مى شود اينها بايد بيان بشود. اينها هدف هاى امام حسين خلاصه گيرى ها و جمع بندى هاى نهضت حسين است . جمع بندى نهضت حسينى اين است ، كه يك روزى بر امام حسين گذشت . در حالى كه همه دنيا در زير سيطره ظلمات ظلم و جور پوشيده و محكوم بود. هيچ كس جراءت بيان حقيقت را نداشت . فضا، زمين و زمان سياه و ظلمانى بود. حتى ابن عباس و عبدالله بن جعفر با امام حسين نيامدند. اين معنايش چيست ؟ آيا اين نشان نمى دهد كه دنيا در چه وضعى بود؟ امام حسين در چنين وضعيتى ، تك و تنها (البته با چند ده نفرى ، كه اگر هم نمى ماندند آن حضرت مى ايستاد) در مقابل ظلم ايستاده فرض كنيد شب عاشورا، وفتى حضرت فرمود: من بيعتم را برداشتم ، همه مى رف